گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح سلطان محمود غزنوی گوبد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انشود۲۹ بیت
ماه رخسارش همی در غالیه پنهان شودزلف مشکینش همی بر لاله شادروان شود
دردم آن روی است و درمانم هم از دیدار اودیده ای دردی که در وی بنگری درمان شود
نه شگفتست ار بگردد زلف جانان جانورگونۀ رخسارۀ جانان بدو در جان شود
گر بخندد یک زمان آن لب شکر گردد روانور بجنبد یک زمان آن زلف مشک ارزان شود
ور کنی صورت بجان اندر لبش را تو بوهمجانت از رنگ لبش همگونۀ مرجان شود
حلقۀ زلفش اگر دعوی برنگ کفر کردنور رخسارش همی اسلام را برهان شود
بس نپاید تا بروشن روی و موی تیره گونمانوی را حجت اهریمن و یزدان شود
هجر او ز امید وصل او بود شیرین چو وصلوصل او از بیم هجرش تلخ چون هجران شود
جز بهشتی نیست آن رخسار جان افزای اوو آنچه بفزاید هم از نادیدنش نقصان شود
خواست دستوری ز رضوان تا بهشت آید فرودتا بباغ نو بعالی مجلس سلطان شود
خسرو مشرق یمین دولت آن کز یمن اوهر چه دشوارست بر دولت همی آسان شود
گر بجان بر خشم گیرد لحظه ای شمشیر اوکالبد بر جانهای زندگان زندان شود
تیغ خسرو را دو برهانست در هر ساعتیکفر کان برهان ببیند ساعتی ایمان شود
صلح را همچون دعای عیسی مریم بودجنگ را همچون عصای موسی عمران شود
داد را گر گرد برخیزد ز شادروان اوهمچو عقل روشن اندر جان نوشروان شود
مدحش اندر طبعهای شاعران لؤلؤ شدستهمچنان کاندر صدفها قطرۀ باران شود
از فراوان عکس روی زرد اعدا روز جنگتیغ او نشگفت زر جعفری را راکان شود
مرگ بد خواهان او را از دو گونه گشتن استصورتش یکسان بود گر این شود گر آن شود
چون عدو نزدیک شد ، بر رمح شه گردد سنانچون عدو از دور شد ، بر تیر او پیکان شود
گر ز آهن تن کند بدخواه او در کارزارباد خوش چون بر تن او بگذرد سوهان شود
تا که مهمان شد بنزد جسم او شمشیر شاهجانش اندر کالبد نزد اجل مهمان شود
هر کجا خذلان بود با عدل او نصرت شودهر کجا نصرت بود بی عزم او خذلان شود
گر برنج اندر نهی امنش همه شادی بود گر بحفظ اندر نهی بیمش همه نسیان شود
ای خداوند خداوندان ملک و سروریسروری و ملک بی تدبیر تو خسران شود
سال نو در باغ نو ، نو دولت و شادی بودهر دو نو ، مر دولت نو را همی ارکان شود
این بهشت بر زمین شاها ترا فرخنده بادتا ببختت فرّخی با این بنا بنیان شود
آسمان راضی بباشد گر بخوانیمش بهشتساکنش نیز از رضای تو همی رضوان شود
تا همی خضرای او بر گنبد خضرا بودتا همی ایوان او بر مرکز کیوان شود
تا جهان باشد تو باشی شهرگیر و شهریارکاین جهان ار بی تو ماند سخت بی سامان شود