گنج

بخش ۲ - معراج رسول اکرم(ص)

۶۸ بیت
آنکه دارد اختصاصی تاج اواز لیالی لیلة المعراج او
وه چه معراجی که عقل ذوفنوناز بیان آن نمی آید برون
وه چه معراجی که او را در صفاتعقل بطلمیوس و جالینوس مات
چشم توحیدیش چون بینا نمودمدرک آن بوعلی سینا نبود
عقل مو بین پای ره بس تفته استزین خدای آگاه آن کو رفته است
حال او را آل او دانند و بسبعد از آن عشاق دیگر هیچ کس
اهل دل زین نکته خوشتر بو برندبهتر از ما، پی به حال او برند
کردم این مطلب سؤال از کاملینکته دانی عارفی صاحب دلی
در شریعت در طریقت معتبراز دقایق وز حقایق با خبر
گوش حالش مملو از اسرار غبصاحب «علم الیقین » بی شک و ریب
کز همه شبها چرا ای شمع خاصیافت آن یک شب به معراج اختصاص
وز چه آن تاریک شب مانند بدراز همه شبها فزونتر شد به قدر
گفت ای سلطان اقلیم ازلشاهد مشهور حی لم یزل
آن به نسبت خاتم پیغمبراندرة التاج گرامی گوهران
کرد آن شب گرم آن هنگامه راتا دلیل خاص باشد عامه را
تا که باشد از اصول دین اوحجتی در شرع و در آیین او
ورنه او را از لعمرک تاج بودهر شب او را لیلة المعراج بود
هر شب از بیداری آن سرزنده بودهر شب آن در حلقه اش جنبنده بود
هر شب اندر آستان با طمطراقحاضر از بهر سواری اش براق
در قفای آن سرابیل صفاخورده هر شب شاهد عیسی قفا
فرش را هر شب کشانیدی به عرشعرش را هر شب نشانیدی به فرش
هر شب او را شاهدی غیبی به پیشهر شب او را «نزل لاریبی » به پیش
هر شب اندر مسجدالاقصی به رازمقتدای انبیا بد در نماز
هر شب اندر سفره آن شمع هدیبد شریک اش در غذا دست خدا
هر شب آن طالب در مطلوب بودآن حبیب اندر بر محبوب بود
بلکه از آن بزم قرب آن نور پاکمعجزی بد رجعت ار کردی به خاک
حکمتی در رجعت آن نور بودکز پی ارشاد ما مأمور بود
چون ز اوج قرب می آمد فرود«کلمینی یا حمیرا» می سرود
باز چون مجموعی آوردی ملالبرزدی بانگ «ارحنا یا بلال »
گر نبد مأمور ارشاد از خداکی ز اصل خویشتن گشتی جدا
گر حباب از بحر گردد منفصلهم شود با بحر آخر متصل
نور اگر چندی ز نور افتد به دورمی کند رجعت هم آخر سوی نور
قطره گر چندی ز دریا بازگشتآخرش باشد به دریا باز گشت
در مقام نسبت از مردار و قندهر کسی را هر چه باید می دهند
هیچ دیدی طوطی مردار خواریا کند کرکس به قندستان گذار
یا شود کبکی به مهمانی زاغیا که جغدی همدم طاووس باغ
یا که بیدی میوه یی آرد به باریا که دستی سر بر آرد از چنار
یا لئیمی کو نماید بذل سیمیا جوادی کو کند مدح لئیم
یا که ملایی شود درویش دوستگر شود، می دان که هم درویش اوست
ای زبان کرده مرا هر تار مومن نمی گویم تو می گویی بگو
تو زبان را می کنی تعلیم منتو بیان را می کنی تسلیم من
بعد از آن بر سر دیگر لب گشودکان شب او را لیله ارشاد بود
یعنی آن فعال کل ما یریدخواست تا ورزد ارادت با مرید
از مکان بر لامکانش برکشانددر حریم قرب خاصش برنشاند
در ارادت کرد او را خرقه پوشخلعت عبدیت افکندش به دوش
ماه خود را تا کند پاینده بدراولش داد از عنایت شرح صدر
گفتش ای سرحلقه اهل رشادای تو را ما هم مرید و هم مراد
آزمودستیم ما تسلیم تواسم اعظم می شود تعلیم تو
خود رها کردی به ما واصل شدیخود شدی ما در لباس بیخودی
ای گرامی بنده شاکر مرابا دو اسم من بشو ذاکر مرا
هر دو در ذاتند با اسم تو جفتاسمشان را با تو می بایست گفت
آن یکی را خوان خفی وین را، جلیاولین الله و آن دوم علی(ع)
از علی بهتر ندارم چونکه دوستلاجرم در رتبه همنام من اوست
زین دو اسم پاک استمداد کنخلق را با این دو اسم ارشاد کن
این به باطن مورث امداد توو آن به ظاهر باعث امداد تو
زین دو اسم پاک پر کن سینه راصیقلی کن زین دو اسم آیینه را
تا در آن آیینه بینی روی منمتصف گردی به خلق و خوی من
غم مخور کز این دو اسم دلپسندتا قیامت اسم تو سازم بلند
اشرف الاسما نمایم اسم توقبلة الاشراف سازم جسم تو
مشرق و مغرب بگیرد دین توشش جهت را پر کند آیین تو
زین دوام بهتر ز اسما نیست اسمهر دو یک گنجینه اندر یک طلسم
دار همچون جان گرامی هر دو راپوش از نادان و عامی هر دو را
آدم ار چند اندر این ره مو شکافتبهره یی زین «علم الاسما» نیافت
لاجرم محروم ماند او از بهشتوان مقام خاص را از کف بهشت
باز از جنت نگشت او بهره ورتا از آن اسما ندادندش خبر
گر که این شب را دلارا گشت ذیللیلة الواحد بود نه الف لیل
داستان اعور و احدب که نیستیک شب است آن شب هزاران شب که نیست
پس در آن شب عبد را شاکر نمودبا دو اسم اعظمش ذاکر نمود