شمارهٔ ۱: کسی که گفت به گل نسبتی است روی تو را
کسی که گفت به گل نسبتی است روی تو رافُزود قدر گل و بُرد آبروی تو را
از آن به هر چمنی جستوجو کنیم تو راکه تا مگر ز گلی بشنویم بوی تو را
بِهِل که شیخ به طاعت خَرَد بهشت که مابه عالمی نفروشیم خاک کوی تو را
به هر طرف دل جمعیتی پریشان خواستبه حکمت آن که پریشان نمود موی تو را
خدای را دل ما را مُکَدَّر از چه کنیکه گاه جلوه خودش آینه است روی تو را
ز خاک کوی خرابات پا مکش «عمان»که آب رفته نیاید دوباره جویِ تو را