شمارهٔ ۷ - در مدح مولی الموالی حضرت اسدالله الغالب علی بن ابیطالب علیه السلام
دو هفته ماه من ای لعبت بهشتی رودگر چه شد که ز من کرده ای تهی پهلو
تو سرو نازی و بر چشم منت باید جایکه جای سرو بسی خوشتر است بر لب جو
تراست نازش کبک و چمیدن طاووستراست صولت شیر و رمیدن آهو
به زلف پیچان بنهاده ای دو صد نیرنگبه چشم فتان بنهفته ای دو صد جادو
گهی سراغ کنی از دلم گهی از تنبه جان خود که تو واقف ترستی از هر دو
مراست یک تن و آن هم هلاک آن رخسارمراست یک دل و آن هم اسیر آن گیسو
تو در خرامش و نازی و من ز فرقت توز ناله همچون نالم ز مویه همچون مو
خوش آن که آیی مخمور چشم و تافته زلفبه ناز پرده برافکنده ز آن رخ نیکو
برای دلها زنجیر هشته از طرهبه قصد جان ها خنجر کشیده از ابرو
چنان به تازی بر من که شیر بر نخجیرچنان بگیری بر دل که باز بر تیهو
ز در و گوهر مملو کنی مرا کلبهز مشک و عنبر مشحون کنی مرا مشکو
همی به بالی بر خود به تابش رخسارهمی به نازی بر من به پیچش گیسو
گهی بگویی، کولاله را بدینسان رنگگهی بگویی، کو مشک را بدینسان بو
مرا بگویی گر منصفی بیا و ببینمرا به گویی گر منکری بگیر و به بو
گهی بگویی جامی شراب ناب بیارگهی بگویی مدحی ز بوتراب (ع) بگو
علی(ع) امیر عرب پادشاه کشور دینکه هست در خم چوگان او فلک چون گو
مروتش را زین نغزتر کجا برهان؟فتوتش را زین خوبتر دلیلی کو؟
که داده در ره حق، گاه جوع، نان به فقیر؟که داد در سر دین روز فتح سر به عدو
گرفت کشور دین را به ضربت شمشیرشکست پشت عدو را به قوت بازو
به دست قدرت در بر گرفت از خیبرچنین بباید دست خدای را نیرو
به او اعادی گر کینه ور شدند چه غمکجا ز بانگ سگان شیر را رسد آهو
غلام درگه او گر غلام و گر خواجهکنیز مطبخ او گر کنیز و گر بانو
زهی به رأفت و الطاف بی کسان را یارخهی به رحمت و انصاف بیوگان را شو
ز روی مدح تو امروز پرده برگیرماگر چه نسبت کفرم دهند از هر سو
تو آن عدیم عدیلی که بهر معرفتتهنوز آدم را سر به حیرت است فرو
یکیت خواند از صدق اولین مخلوقیکیت گوید نی لا اله الا هو
خدات خوانده ولی مصطفات گفته وصیتو هم گزیده اویی و هم خلیفه او
هوا نبارد، گر گوییش به خشم نبارزمین نروید، گر گوییش به قهر نرو
من و مدیح تو وین عقل بینوا حاشاز وضع خانه چه گوید که نیست ره در کو
ز مهر جانب «عمان » ببین و شعر ترشکه طعنه ها زده بر شعر خواجه و خواجو
ثنا و مدح ترا حد و حصر نیست ولیکندید قافیه زین پیش طبع قافیه جو
همیشه تا که به سنگ و سبو زنند مثلهماره تا ز نفاق و وفاق آید بو
موافقان تو دایم گرانبها چون سنگمنافقان تو دایم شکسته دل چو سبو