گنج

شمارهٔ ۶ - در شکایت از روزگار و منقبت حیدر کرار صلوات الله و سلامه علیه

۱۶ بیت
بس فشرد از پنجه بیداد، گردون نای منبسته شد راه نفس بر منطق گویای من
گر هجوم اشک را مانع نبودی آستینغرق خون کردی جهان را چشم خونپالای من
مایه رفت از دست و ماند انگشت حیرت بر دهانمدعی کو تا گشاید، لب به استهزای من
هر چه از گردون مروت جستم از مردم وفادر وجود، آن کیمیای من شد این عنقای من
شد به پایان عمر و امروزم نشد بهتر ز دیباز گویم به شود ز امروز من فردای من
نور چشم و زور تن تا مایه بودندی به دستگرم بد بازار هر سوداگر از سودای من
تا چو کورانم فریبد چون عروسان این عجوززی من آید غافل است از دیده بینای من
معرفت کالا، و عقلم پاسبان و نفس، دزددر کمین تا کی کند فرصت برد کالای من
خواستم در مدح او همراهی از دل گفت رومن علی اللهیم ترسم شوی رسوای من
سر به گوش عقل بردم گفت دست از من بدارکاندر این ره قدرت رفتن ندارد پای من
کافری بین کاندر اسفل پایه تعریف اومی رود تا نه فلک بانگ اناالاعلای من
امتحان را زلف لیلی را به جنبان سلسلهپس ببین دیوانگی های دل شیدای من
کی خبر دارند زاغان جگرخوار مجازاز حقیقت گویی طوطی شکرخای من
گرچه استحقاق دارم لیکن از انصاف نیستدر دل من جای او باشد در آتش جای من
راه باریک است و شب تاریک و چاه از حد فزوندستگیری کن خدا را تا نلغزد پای من
من کی ام «عمان » و پهنای سخن را موج زنگر گواهی خواهی اینک طبع گوهر زای من