گنج

شمارهٔ ۱ - قصیده انجمنیه عمان سامانی شعرای اصفهان در نیمه دوم سده ۱۳ هجری

۳۷ بیت
دیگران را شور بستان بر سر و شوق چمنما و رندان غزلخوان و فضای انجمن
ما هنر را اخترانیم انجمن ما را سپهرما سخن را بلبلانیم انجمن ما را چمن
اندرآ، تا حوزه یی بینی پر از عقل و رواناندرآ، تا روضه یی بینی پر از سرو و سمن
محفلی آماده در وی هم محبت هم صفامجمعی آواره از وی هم تکلف هم محن
یک طرف گرم غزلخوانی ظریفان جوانیک طرف مست سخنرانی حریفان کهن
جمله دانایان حکمت جمله دارایان فضلجمله اربابان دانش جمله استادان فن
جمله ماه ذوق و این فرخنده محفلشان سپهرجمع شمع ذوق و این زیبنده مجلشان لگن
صاحب این انجمن پیری که از بس روشنیآفتاب اندر بر رایش نیارد دم زدن
عارفی از پای تا سر حلم و تسلیم و رضافاضلی از فرق تا پا دانش و فضل و فطن
زان فقیران را پدر خوانندش ارباب هنرکه پرستار فقیران است در سر و علن
اندر این ملکش به عرفان نیست همتا، هم مگربوالوفا از کرد خیزد یا اویس اندر قرن
او به صدر انجمن مانند مه بر آسماندیگران بر گرد او صف بسته چون عقد پرن
آن یکی مسکین و در گنجینه طبعش نهانهر چه لعل اندر بدخشان است و در اندر عدن
عارفی فرخنده کار است و اریبی هوشمندفاضلی کامل عیار است و ادیبی ممتحن
وان دگر پرتو که خورشیدیست با فر و شکوهز آسمان مردمی در انجمن پرتو فکن
زیبد این شعر منوچهری به وصف حضرتشگرچه او خود گفته در مدح ابوالقاسم حسن
«شعر او فردوس را ماند که اندر شعر اوستهرچه در فردوس ما را وعده داده ذوالمنن »
او چو مسکین در هنر مسکین چو او در مردمیاین چو آن یک هوشیار و آن چو این یک مهر تن
هر دو پنداری که یک جانند پنهان در دو جسمیا یکی جسمند ظاهر گشته در دو پیرهن
وان دگر افسر که می شاید به بازار سخنرشته اشعار او را گوهر جانها ثمن
خاطرش را هر چه اندر روضه باغ ارمخامه اش را هر چه اندر ناف آهوی ختن
وان دگر باشد بقا کز نظم چون آب بقاغم همی بزداید از دل جان همی بخشد به تن
هی عبیر آرد، به دفتر چونکه برگیرد قلمهی گهر ریزد، به محفل چونکه بگشاید دهن
وان دگر پور هما عنقا که در دانشوریهست زیر شهپرش از قاف تا قاف سخن
اندر آن گلشن که او شد بلبل دستانسرایحیف باشد استماع نغمه زاغ و زغن
وان دگر سرگشته آن بسحاق دانشور که هستشعر روح افزاش حلوای مذاق مرد و زن
دکه قناد را ابیات او مقدار کاهکلبه طباخ را اشعار او رونق شکن
وان دگر آشفته کز اشعار نغز دلنشینمی برد آشفتگی بیرون ز طبع انجمن
وان دگر فرخ که از فرخندگی ماند، به عیدوان دگر ساغر که از صاحبدلی ماند، به دن
وان دگر پروین که چون اشعار شیرین سرکنددر مذاق طبع آمیزد، به هم شهد و لبن
وان دگر دهقان که اندر مزرع دفتر ز نظمپرورد پیوسته نسرین و شقیق و یاسمن
وان دگر شعری و شعرش با شرافت توأمانوان دگر جوزا و طبعش با سعادت مقترن
گوید آن یک، چشم شوخ من همه غنج و فریبگوید این یک، شاه من دارد قدی چون نارون
گوید این یک ماه من دارد لبی چون ناردانگوید این یک شاه من دارد قدی چون نارون
من همی خوانم مدیح صاحب کیهان مدارخواجه فرخ «امین الدوله » میر مؤتمن
بنده «عمانم » سلیل قطره آن استاد نظمشیوه ام مدح تو سامان صفاهانم وطن
تا کنم مدح تو کلکم هست ابری سیل بارتا کنم وصف تو طبعم هست بحری موج زن