گنج

بخش ۵ - عرض شوق

شبی شوقم شبیخون بر سر آوردز غم در پای دل جوشی برآورد
تنم زنار گبران در میان بستدل شوریده شوری در جهان بست
بکلی از خرد بیگانه گشتمچو افیون خوردگان دیوانه گشتم
چو زلفش بیقراری پیشه کردمفغان و آه و زاری پیشه کردم
ز مژگان اشگ خونین میفشاندمبه آبی آتش دل می‌نشاندم
نمی‌آسودم از فریاد و زارینمی‌ترسیدم از دشنام و خواری
خروشم گوش گردون خیره میکردهوا را دود آهم تیره میکرد
پیاپی زهر هجران می‌چشیدمقلم بر هستی خود میکشیدم
همه شب گرد منزلگاه یارمطواف کعبهٔ جان بود کارم
ضمیرم با خیالش راز میخواندبسوز این بیتها را باز میخواند