بخش ۱۷ - جواب گفتن معشوق بقاصد
چو بشنید این سخن را سرو آزادجوابش داد کای فرزانه استاد
من آن شمعم که صد پروانه دارمکجا پروای این دیوانه دارم
ندارد سودی این افسانه گفتنحدیث آنچنان دیوانه گفتن
به دست خود کسی چون مار گیرد ؟غریبی را کسی چون یار گیرد ؟
چنان شوریدهای با کس نسازدبود چون او که با وی عشق بازد
من ار با او بیاری سر در آرمدگر پیش کسان چون سر بر آرم
چو نادان و خیال اندیش مردیستمرا خواهد محال اندیش مردیست
کسی کو با چنان آشفته رائینشیند یک زمان روزی به جائی
همانا زود دشمن کام گرددمیان مردمان بدنام گردد
بگو لطفی یکی زین کوی برگردچنین تا چند کوبی آهن سرد
دلت در عشقبازی ناتمام استبهل تا میزند جوشی که خام است
ز دلداری که باشد دلپذیرتاگر البته باشد ناگزیرت
طلب کن همچو خود بیآب و رنگیاز این دیوانهای بینام و ننگی
کزین در برنیاید هیچ کامتبسوزد جان در این سودای خامت