بخش ۱۱ - خطاب معشوق با قاصد
چو زلف خویشتن ناگه برآشفتبتندید و در آن آشفتگی گفت
بدان رنجور بی درمان بگوئیدبدان مجنون بیسامان بگوئید
چو سودا داری ای دیوانه در سرز سر سودای ما بگذار و بگذر
نه کار تست این نیرنگ سازیسر خود گیر تا سر در نبازی
کجا یابی ز وصلم روشنائیپری با دیو کی کرد آشنائی
گدائی با شهی همدوش کی شدگیا با سرو هم آغوش کی شد
توئی پروانه من شمع دل افروزکجا بر شمع شد پروانه دلسوز
دلت گر ماجرای عشق ورزددرونت گر هوای عشق ورزد