غزل شمارهٔ ۹۱
وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: اختن۶ بیت
در خود نمیبینم که من بی او توانم ساختنیادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
من کوی او را بندهام کورا میسر میشودبر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن
چون شمع هجران دیدهای باید که تا او را رسدبا خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن
هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهانخیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن
در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددمکز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن
هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنمعادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن