گنج

غزل شمارهٔ ۸۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رم۸ بیت
رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرموه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گلزین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروشگاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنممن از این کوی اگر برگذرم درگذرم
بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»
قوت دست ندارم چو عنان میگیرم«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»
این چنین زار که امروز منم در غم عشققول ناصح نکند چاره و پند پدرم
ای عبید این سفری نیست که من میخواهممیکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم