غزل شمارهٔ ۷۱
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: از۶ بیت
قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای درازصورتی نیست که جایی بتوان گفتن باز
محرمی نیست که با او به کنار آرم روزمونسی نیست که با وی به میان آرم راز
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخواردم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجامیا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز
بینیازی ندهد دهر خدایا تو بدهسازگاری نکند خلق خدایا تو بساز
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبیدبنواز ای کرم عام تو بیچارهنواز