گنج

غزل شمارهٔ ۳۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اد۱۱ بیت
نسیم خاک مصلی و آب رکن آبادغریب را وطن خویش می برد از یاد
زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکیکه باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد
به هر طرف که روی نغمه می کند بلبلبه هر چمن که رسی جلوه می کند شمشاد
به هر که درنگری شاهدیست چون شیرینبه هر که برگذری عاشقیست چون فرهاد
در این دیار دلم شهر بند دلداریستکه جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد
سرم هوای وطن می پزد ولیک دلمز بند زلف سیاهش نمی شود آزاد
ز جور سنبل کافر مزاج او افغانز دست نرگس جادو فریب او فریاد
غنیمتست غنیمت شمار فرصت عیشکه تن ضعیف نهاد است و عمر بی‌بنیاد
بگیر دامن یاری و هرچه خواهی کنبنوش بادهٔ صافی و هرچه بادا باد
به سوی باده و می میل کن که میگویند« جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد»
خوشست ناز و نعیم جهان ولی چو عبید« غلام همت آنم که دل بر او ننهاد »