غزل شمارهٔ ۳۱
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: المیگذرد۷ بیت
ز من مپرس که بر من چه حال میگذردچو روز وصل توام در خیال میگذرد
جهان برابر چشمم سیاه میگرددچو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منع مکنمرا که عمر چنین در ملال میگذرد
خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویستکه در حوالیش آب زلال میگذرد
ز بوی زلف توام روح تازه میگرددسپیدهدم که نسیم شمال میگذرد
من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهاتکه بر دماغ چه فکر محال میگذرد
غلام و چاکر روی چو ماه توست عبیدوزین حدیث بسی ماه و سال میگذرد