غزل شمارهٔ ۳۰
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اگرفتهبود۷ بیت
دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بوددودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
جان را ز روی لعل تو در تنگ آمدهدل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
میدید شمع در من و میسوخت تا به روززآن آتشی که در من شیدا گرفته بود
از دیدهام خیال تو محروم گشت بازکاطراف خانهاش همه دریا گرفته بود
میخواست خرمی که کند در دلم وطنتا او رسید لشگر غم جا گرفته بود
صبر از برم رمید و مرا بیقرار کردگوئی مگر که خاطرش از ما گرفته بود
مسکین عبید را غم عشقت بکشت از آنکاو را غریب دیده و تنها گرفته بود