گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - ایضا در مدح همو گوید

سپیده‌دم علم صبح چون روان کردندزمهر بر سر آفاق زرفشان کردند
مدبران امور فلک ز راه ختنبه تیرگی ز حبش لشگری روان کردند
به صد لباس برآمد سپهر بوقلمونچو صبح را تتق از ساده پرنیان کردند
چو چتر خسرو خاور خرام پیدا شدسپاه شب بنه در کوهها نهان کردند
خروس صبح چو زد بال آتشین بر چرخغراب را به شب آواره ز آشیان کردند
ز آسمان چو نشان شفق پدید آمدکنار کوه پر از تازه ارغوان کردند
مسافران سماوی به خطهٔ مغربهزیمت از طرف راه کهکشان کردند
ز زنگ آینهٔ صبح زان نفس شد پاککه تیغ مهر زراندود زرفشان کردند
مجاهزان فلک صدهزار عقد گهرنثار چتر شهنشاه کامران کردند
کشید تیر بر اعدای دولت سلطانمبارزان ختن روی در جهان کردند
سحر ز شعلهٔ خورشید دشمنانش راچو شمع آتش دلسوز در دهان کردند
در آنزمان ز سر صدق قدسیان هردمدعای دولت شاه از میان جان کردند
سپهر و انجم و خورشید توتیای بصرز گرد سم سمند خدایگان کردند
جمال دنیی و دین پادشاه هفت اقلیمکه بخت و دولت بر درگهش قران کردند
شهنشهی که ز دیوان کبریا او راخطاب شاه سلاطین انس و جان کردند
نظام خدمت او چرخ توامان بستندکمند طاعت او طوق اختران کردند
ضمیر روشن و رای مبارک او رابر آسمان و زمین شاه قهرمان کردند
جهان پناها دست و دلت ز روی کردمجهانیانرا تا حشر میهمان کردند
ترا به دولت سرمد ز بامداد ازلمدبران قضا و قدر ضمان کردند
جوان شدند ز سر چرخ پیر و دهر خرفچو التجا به چنین دولت جوان کردند
ز لطف و عنف تو رمزیکه باز میگفتندزبان کلک و سنان تو ترجمان کردند
چو تیغ قهر کشیدند در ازل آجالنخست بر سر خصم تو امتحان کردند
در آنزمان که به قدرت مهندسان قضابنای شش جهت و هفت آسمان کردند
علو جاه ترا شاهی زمین دادندسپاه عدل ترا حامی زمان کردند
چو قصر قدر تو میساختند روز ازلحضیص پایهٔ او فرق فرقدان کردند
فراز بام جلال تو پیر گردون راچو هندوان گه و بیگاه پاسبان کردند
به عهد عدل تو افسانه گشت در افواهحکایتی که ز دارا و اردوان کردند
شدند غرق حیا پیش ابر احسانتکسان که قصهٔ دریا و وصف کان کردند
جناب جاه تو پاینده باد کز ازلشمقر معدلت و منزل امان کردند