شمارهٔ ۲۶۲
قماش حسن تو چون طرح بود و تار کشیدکلاله های سرشکم به روی کار کشید
چو خط لب زمی لعلی تو دیده و دلچه جامهای لبالب در این بهار کشید
همین نه داد دلم از تغافل تو گرفتکه حلقه خط تو در گوش انتظار کشید
مدام دل قدح زهر غم ز ساقی دوربه ذوق ساغر عشرت ز دست یار کشید
کسی که بر کف هر خس ندوخت چشم امیدچو غنچه دامن دل را زدست خار کشید
چرا تو چشم نوازش ز دیگری داریبه چار تا تن خاکی ات که تار کشید
صفای سایه مرا پاسبان تن باشدبه گرد من چو گهر آبرو حصار کشید
به جبر بر نخورد که مرا سخن یکبارکه همچو صبح نفس را به اختیار کشید
ز من گذشت خطا همچو تیر کج ز نشانکمان نتوانست روزگار کشید
زبان خامه مرا شد چو صبح عالمگیربه خصم تیره زهر نکته ذوالفقار کشید
اگر به لجه ی عصیان چو نورس افتادمسرشک رختم از این ورطه بر کنار کشید