شمارهٔ ۱۰۵
غنچه بی لعلت به گلشن برگ خندیدن نداشتبرگ گل چون ناخن تصویر بالیدن نداشت
نامهی اغیار گرداگرد نی در کار داشتدر بغل چون زلف بیتابانه پیچیدن نداشت
شمع من خندان نشستن پیشکش در بزم غیرچون شرر برجستن و چون شعله رقصیدن نداشت
در وثاق غیر بر کف جام و مینا در بغلرفتن بیجا به جا سرمست خوابیدن نداشت
هیچ خودداری نفهمی حیف جز با من کسینوش جان با غیر کردن باده غلطیدن نداشت
آخر از خود شرم ای خودکام میبایست کردخویش را در خلوت آیینه چسبیدن نداشت
برق جولان من از ابر عرق چین بیحجاببر بساط غیر مروارید باریدن نداشت
لطف اندام تو چون آیینهی مطلب نماستبر لب خود نقش یاد بوسه دزدیدن نداشت
آبی آوردی به گلشن غیر را بر روی کارهمچو شبنم بر بساط گل خرامیدن نداشت
هر نفس آیینه را بتخانه کردن رسم حسنشرم ناکردن ز دل بر خویش چسبیدن نداشت
چون تویی در گرمسیر خواهش گرم دلمبهر یک شفتالو این مقدار لرزیدن نداشت
هر که دارد بینشی منظور دارد نور چشماز نگاه زیر چشمی فاش رنجیدن نداشت
کند فهمی را بود لازم سرا پا خواندشگر گشودی نامهی اغیار گردیدن نداشت
تن جدا از جان کجا در خواب بیند زندگیبیخبر احوال نورس باز پرسیدن نداشت