گنج

شمارهٔ ۱۳ - قصیده ی گلشن اقبال

۵۶ بیت
رسید عید که مشاطه ی جمال بهارکشد جمیله ی گل را نقاب از رخسار
بنان نامیه مانی صفت به صفحه ی باغبه خط سبزه گشاید زمردین پرگار
زعطر سایی مشاطگان بزم چمنشود تبسم گل عطسه ی دماغ بهار
برهمنان صنم خانه ی فرنگ چمنبه سر نهند کلاه فرنگی از گل نار
شود زمعجزه مردم فریب اهل نظربه نقش نامیه ارژنگ نام های بهار
چمن چو جوش عرق بر عذار ماه وشانشود محیط گهر از تقاطر امطار
به هند نغمه طرازی غزل سرای چمنشود ز خرمی گل هزاری گلزار
ز جوش خون لطافت نبات را به عراقشود به رنگ رگ گل زبان نشتر خار
دگر زنشو و نمای بهار طبع مراشکفت غنچه ی مطلع زگلبن گفتار
صبا به موجب فرمان شهریار بهارگرفت سان قزلباش لاله در گلزار
زفیض نشو و نما باز در فضای چمنبه سر نهاد نهال از شکوفه کج دستار
برآمد از کف اعجاز در سوی کف برگبه جلوه ی ید بیضا ز آستین چنار
شکفت در صدف از اقتضای نشو و نمابه رنگ غنچه ی نسرین لئالی شهوار
زانبساط چو گلهای آتشین چمنشکفت غنچه ی منقار مرغ آتش خوار
به بزم جلوه ی حوری و شان خلد چمننسیم غالیه سا شد سحاب کوثر بار
گرفت مصر چمن را عبیر پیراهنزعطر سایی سنبل به جعد عنبر بار
در این بهار که در موج خیز لاله و گلچمن چو شهپر طاووس شد زنقش و نگار
به ذوق مرغ چمن در هوای شاهد گلپرد زفرق به بال علاقه ام دستار
به گوش هوش بهار از زبان نشو و نماچنان نمود حدیث شکفتگی اظهار
که در خزان عقاب از تبسم نمکینشکفت و داد گل بوسه غنچه لب یار
زسبزه موج هوا نقشبند قوس قزحبه نفخه غنچه ی گل نافه ی غزال بهار
کشیده است چمن طرح عالم بالاکه از شکوفه سپهر ثوابت است اشجار
در این زمانه ی روشندلی که چون خورشیدبه روز خلقش سرمایه رنگ و بوی بهار
فروغ جبهه فطرت صفی قلی خان استکه هست مهر و مهش عکس طره ی زرنار
کسی که داد جلا دل به صیقل مهرشزمین ز سایه ی او می شود تجلی زار
نمود پرتو اقبال تا ز مطلع غیبز فیض صبح دویم شد زمانه برخوردار
از این توجه ثانی همای اقبالشهرات را در دولت گشود بر رخسار
اگر به یاد خمیرش نهال پیرایندچو نخل شمع دهد تا ابد تجلی بار
فلک به قلزم قدرش به آن صدف ماندکه دارد از مه و خورشید گوهر شهوار
غبار موکب او چون سواد خط بتانکنایه ای است ز کحل الجواهر اوجار
شود چو نایره ی قهر او محیط افروزچو تار شمع شود موج مستعد شرار
شکوه حلمش اگر غرقه آورد به خمیرشود تموج سیلاب چون رگ کهسار
ز لطف گوهر او یاد اگر کند دل خصمشود چو آب گهر صاف باطنش زغبار
به زیر زین زر او بهار تمثالی استکه هست برگ گلش نعل و یاسمن مسمار
پری شمایل و کیهان نورد و گردون سرقوی قوایم و خارا سم و سبک رفتار
شراره ای که ز نعل سُمَش هوا گیردزند فلک چو گل آفتاب بود ستار
ز حرف شوخی او چون رقم طراز شومبه روی صفحه شود نقطه اختر سیار
سپهر غاشیه بر دوش در جلوداری استبه فرصتی که شود خان جم شکوه سوار
در آن مصاف که از حمله ی جهان سوزشبه جای اشک شود چشم دشمن آتشبار
ز رنگ خصم شود زرفشان خدنگ نگاهز خون کشته شود راک ناله بسته نگار
کند زحمله ی شمشیر بر ق جوهر اوبرای حفظ بدن تیغ را سر کهسار
ز زخم های سنانش برآوردند افغانکمان و ترکش اعدا چو چنگ و موسیقار
زهی ستوده صفاتی که وصف اخلاقتبرد زآینه ی دل چو صبح وصل غبار
زفیض خلق تو گردد گشاده عقده ی دلبه رنگ غنچه ز موج نسیم و لطف بهار
توان ز روی تو روشن چراغ دولت کردکه چهره ی تو دهد عرض مطلع انوار
ادا کنند مسلسل بزرگ تا کوچکثنای عهد تو را در دوگاه لیل و نهار
چو سرو در چمن اقتدار خویش ببالکه جاه را به جلال تو باشد استظهار
مخالفان تو سرگشته تر زپرگارندگرفته است به مرکز چو حق محض قرار
هلال دولت و اقبال توست روز افزونزمهر تربیت اشه فایض الانوار
سپهر منزلتا در مراتب اخلاصنظیر نیست مرا چون عدیل در اشعار
در این زمانه ی دون پرور خسیس نوازشکسته خاطر من همچو رنگ بر رخسار
ز بس که گشته پریشان دماغ سوخته امدهد عبیر گریبان غنچه ام آزار
تو را چه کرده ام از جمله انتخاب امروزمرا به رغم مخالف ز خاک غم بردار
بس است قصه بیا اختصار کن نورسدمید صبح اجابت کف دعا را بردار
همیشه تا که بود بر سواد نقطه ی خاکمدار سنجی گردون نیلگون پرگار
بهار حشمت و جاه تو بی خزان دایمرخت به گلشن دولت گل همیشه بهار