گنج

شمارهٔ ۱ - قصیده مسمی به فخر المناقب فی منقبت سلطان ابوالحسن علی ابن موسی الرضا علیه التحیه و الثنا

۱۳۹ بیت
چمن شکفت و گل آراست بزم روحانیرساند باغ به ساغر شراب ریحانی
زمانه بوقلمون جلوه شد ز حسن بهارکشید نامیه طرح هزار دستانی
رسید هودج بلقیس گل زطرف سباهزار زد به چمن نوبست سلیمانی
سپاه اوزبک دی گشت مستعد گریزرسید خیل قزلباش گل به سلطانی
چو جم به کف گل رعنا گرفت ساغر زرسمن فکند منقش بساط سامانی
زغنچه تاج کیانی به تارک گلبنبه خدمتش صف اشکانیان نیسانی
زبرق قبه ی چتر سحاب نوروزیجبین شاهد نشو و نما است نورانی
محیط نشو و نما را تلاطمی است که شدسفینه ی فلک از موج سبزه طوفانی
خطیب نامیه را بر منابر اشجارسواد خطبه شداملا به خط ریحانی
ز بس که شد مترشح سحاب فیض هوازبال بلبل پوشید غنچه بارانی
زموج لاله شفق پوش گشت مدنگاهسحاب کرد ترشح به رنگ سیلانی
ز بس که مرتبه ی انسباط اوج گرفتشکفت همچوگل از سینه راز پنهانی
هوا زخنده ی دندان نمای گل تر شدتنور لاله زشبنم به جوش طوفانی
ز موج سبزه زمرد فروغ شبنم گلز عکس گل شفقی رنگ اشک نیسانی
ز بحر نشاه چنان موج زد تبسم گلکه گشت دختر رز را جهاز طوفانی
گلاب نغمه ی بلبل به شیشه منقارچوغنچه چهره گشای نسیم روحانی
نمود شبنم گل شیشه های بوقلمونزعکس سبزه و گل بر بساط بستانی
زغنچه محمل خود ساخت لیلی نکهتبه بلبلان چمن رسم شد حدی خوانی
به خواب شبنم تر است در نهالی گلمکید لعل لب غنچه را به تر خانی
برای خواب جگر گوشه ی بهار به باغبه شاخ گل پر بلبل به مهد جنبانی
به هند نغمه طرازی هزاره شد بلبلبه لولیان گل ولاله در دهن خوانی
به فرق خرمی اورنگ زیب ریحان راچوچتر سایه فکن لاله های نعمانی
هوا به نشاه ی موج نگاه نرگس حورچمن تخلد حسن ریاض رضوانی
اگر چه تازه نهالان باغ موزونندبه عندلیب رسد منصب غزلخوانی
سخنورانه بساطی بهار چیده به باغکه برگ برگ چو طوطی است در زبان دانی
کند تخلص خود را بهار فردوسیزنظم تحقه ملقب چمن به خاقانی
به باغ عقده ی دل شد ز فیض نشو و نماچو غنچه ای لب جانان من بخندانی
زبان خامه چو منقار عندلیب مراکند ز شوخی شاخ گلی عزلخوانی
زهی نگاه تو در دیر دل به رهبانیفرنگ چشم تو برهان نامسلمانی
به خاک پای تو روی نیاز آب حیاتبه سایه ات قسم آفتاب نورانی
نگاه گرم تو هم چشم نشاه ی اقبالتبسم تو نسیم بهشت روحانی
زده است سکه ی تسخیر عالم از خط سبزنگین لعل تو چون خاتم سلیمانی
پی نیاز به دل غمزه ی تو می گویدکه ابلق سرناز است چین پیشانی
کشیده مردمک دیده را به قید فرنگخط لب تو چو زنار بر سلیمانی
زشرم لعل روان پرور تو آب کندز جدول رگ یاقوت عزم جویانی
به تند شستی نظاره تیر مژگانتگذشت از سپر آسمان به آسانی
چه مانع نگه ای آتشین عذار شویکند بر آتش حسنت نظاره دامانی
ز اشتیاق خدنگ نگاه دل دوزتمرا است دیده بدخشان لعل پیکانی
دل از تبسم لعلت چو آب دریاقوتبه مهد خون جگر شیر مست حیوانی
چرا ز حسرت لعل تو خون شود جگرمچرا دل از تو شود خانه خواه ویرانی
دلی که گشته رقم سنج حسن می داندبه حکم ناز تو طغرا است چین پیشانی
بهار سنبل خط و فروغ آن دُر گوشسرشته صبح امیدم به شام ظلمانی
زند به جان و دلم هر دم از تطاول نازهزار زخم نمایان نگاه پنهانی
به خاک جلوه کند صفحه ی سیاه قلمچو کاکل تو مرا سایه از پریشانی
چو زلف نال خورد تاب خامه ی تحریرکنم چو شرح دل خود رقم زپیچانی
مرا چو مهر و وفای تونیست در طالعز مطلعی به تو سر می کنم نواخوانی
زهی وکیل نگاه تو نامسلمانیبه دست عهد تو دایم دل پشیمانی
چه مطلب است که مذهب کنی جگر کاویچه مشرب است که دل را به خون بغلطانی
چو زلف سایه مشوش مرا به خاک افتدنشسته بی تو چنین نقشم از پریشانی
شکفته همچو بناگوشت از بهار چمندر این بهار نکردی هوس گل افشانی
بر آ به سیر چمن شوخ تر زخنده ی گلچو بو به غنچه ی گل من مباش زندانی
وگرنه شکوه ی جور تو می برم به دریکه نه سپهر بر آن سوده اند پیشانی
شکفته شد گل طبع از بهار تقریبمچنین شکفتنم از غمت باد ارزانی
کند به دفتر فکر بلند مدحت شاهمجره ام قلمی آسمان قلمدانی
نهان لطیفه ی مدحش به دود قلممبود به پرده ی ظلمت چو آب حیوانی
شهنشی که غبار درش ز قدر سزدکه پای تخت کند ز افسر سلیمانی
خدیو خطه ی ایجاد فخر دوده ی دینچراغ دیده ی حق نور شمع یزدانی
امام مفترض الطاعه قبله گاه اممکه برافراشت خدایش لوای سلطانی
نگین خاتم ایمان عیار سکه ی دینمحیط گوهر عصمت به نص قرآنی
فروغ حسن الهی سمی رب جلیلعلی موسی جعفر عزیز ربانی
چو آفتاب در انشای اولین مطلعجهان کنم به قنادیل نکته نورانی
زهی جمال تو مرآت حسن سبحانیخیال مدح تو معراج قدر انسانی
تو آن شهی که به خاک درت ز خلق جمیلنشسته نقش سر خسروان به آسانی
زهی به ناقه ی قدر تو نه فلک محملبر آن به وضع جرس آفتاب نورانی
به درگه تو که دارای الشفای ایمان استغبار دیده شود عینک جهان بانی
نداشت طاقت جاه تو را چو عالم خاکفتاخت رایض عزمت ز تنگ میدانی
به خود فرو رود از شرم بحر چون گردابکند کف تو چو انشای گوهر افشانی
سرحباب ز باران فتنه تر نشوداگر زحفظ تو سازد کلاه بارانی
حسود جاه تو در موج خیز قلزم اشکبه خود فرو رود از لنگر گران جانی
چو کوه حلم تو بر حسن گشت سایه فکنبه پای گاو زمین ثور سود پیشانی
چو صبحدم نفسم کرده عالم افروزیزآفتاب جهانتاب مطلع ثانی
تویی تو باعث ایجاد انسی و جانیثنای ذات واجب به خیل امکانی
زدست جود تو آسود چشم حرص و طمعکند به چشم امل پنجه ی تو مژگانی
گرفت مردمک اندازه چرخ سنجابیکجا به خرقه ی قدرت شود گریبانی
به دور حفظ تو گردد چو ابر دریا باربه بر شرار کند از حباب بارانی
کند زطول زمان چرخ عرض دامن خویشبه دست جود تو چون آستین برافشانی
ز سهم شست گشا چون سیاست تو شودبه خون خویش خورد غوطه لعل پیکانی
مگر زبانه ی تیغ تو را تصور کردکه شعله شد به دل سنگ خاره زندانی
سخن چو می رود از فتح دست و بازویتشود دو شاخه ی لب داستان دستانی
علم به حول یدالله در کمان داریاگر به عالم ارواح شست خوابانی
ز نوک کلک خدنگم به رسم ببر بیانکشد به سینه الف رستم سجستانی
برآرد از کف مریخ رعشه خنجر راسنان به چنگ چو در روز کین بگردانی
به پای معرکه از دست و تیغ خونریزتدوان شود سر خصم از فراخ میدانی
تو چون سوار درآیی به عرصه گاه نبردفلک رقاب تو گیرد به بنده فرمانی
تبارک الله از آن اشهبت سپهر خرامکه می چکد گهر کوکبش ز پیشانی
کشیده چابکی اش خنجر از دو گوش قلمبه فرق نه فلک از حکم برق جولانی
سپهر نقطه ی پرکار پای او گردداگر به رسم عنان گردشش بگردانی
پری شمایل و زیبق عنان غزال نه املطیف شکل و قوی تن گشاده پیشانی
شود چو طایر اندیشه لامکان پروازدمی که می کند آهنگ گرم جولانی
به حکم شوخی او در گه عنان گردشمحیط زلزله گردد جهات ارکانی
به نیم لحظه ازل تا ابد نماید طیبه سوی ازمنه اش چون روانه گردانی
به قدر طرفه ی عین از بسیط عالم خاکعنان به سیر سماواتش اربجنبانی
مسیح در قدم اولش دود به رکاببه دوش غاشیه ی آفتاب نورانی
شمرده وهم صفت جزء جزء گردد طیبساط نه فلک او را به پای آسانی
ز وصف قصر جلال تو من زنم که کندنهم سپهر به درگاه او جلو خوانی
به مطلع سیوم از اوج عرش فوج ملکرسیده اند مهیای آفرین خوانی
زهی ضمیر تو صراف نقد تر آنیبه لب حدیث تو سبع المثانی ثانی
به سده ی حرمت بهر اکتساب شرفنهاده عرش به تقریب سجده پیشانی
مثال آب زخجلت فرو رود به زمینبه پیش خاک درت سرمه ی سلیمانی
شود شدید به داود کار صوت زبورچو حافظ تو کند شهد نوای فرقانی
غبار راه تو را گر نمی نمود شفیعنصیب خضر نمی شد شراب حیوانی
بود تولد امر تو موسی عمرانعصا به دست شبان تو گرد شعبانی
بود ولای تو مستمسک خلیل که نارکند به حشر محب تو را گلستانی
به احتیاط نفس می کشد مسیح دمیکه از لب تو برآید نسیم روحانی
ز بس که از تو به محشر حساب بردارندکند به نامه ی جرمم بهشت عنوانی
به جنب نور خیرت خط شعاعی مهرچو پیش قطعه ی نورس خطوط دیوانی
از این جهت که مقام تو در خراسان استمرا تن است عراقی و دل خراسانی
شهنشاها زخلوصی که دارم از کرمتمرا است چشم که منظور خویش گردانی
غبار مشهدت اینجا است توتیای نظرچرا به دیده کشم سرمه ی صفاهانی
چو شد زگرد ضریح تو دیده ام روشنفتاد از نظرم سرمه ی سلیمانی
ز رحمت تو به دیوان حشر می خواهمکه بی عتاب دهندم خطاب غفرانی
سپرده ام به تو ایمان خود ز فتنه ی خصمتو یی تو چو متولی به امر ایمانی
سه مطلب است مرا ای شه غریب نوازکه هر سه را به اجابت قریب گردانی
یکی است آنکه دهی مدفنم به حضرت خویشدمی که قبض شود روح من به آسانی
دویم غنی کنی از هر چه آرزو است مراکه وارهم چو دل از مالش پریشانی
سیوم زیاد کنی ذوق دین و دانش منکه تن زند دلم از تر هات نفسانی
منم غریب و دخیلت کرم دریغ مدارکه نیست جز تو امیدم به کس تو می دانی
در این زمانه اعانت کسی به کس نکندکه بر طرف شده آداب و رسم انسانی
خراش در دلم افتاده از کشاکش غمکه چین جبهه ی خلقم نموده سوهانی
سواد خوان خط سرنوشت می خواندخط غبار دلم را زلوح پیشانی
تو واقفی که چه کردند ناکسان با منتو آگهی چه دیدم رنج دورانی
تویی شفیعم و مقصود من همین باشدکه کامکار دو کونم زلطف گردانی
اگر زمشرب من ناقصان رمند چه باکچه می کنند بهایم شراب حیوانی
ز دین و دانش من می کنند رم چو مراکمال فضل فلاطونی است و سحبانی
چو شمع گشت هنر بوته ی گداز مراشده است کشتی ام از موج نور طوفانی
زدم به مدح تو چون سکه ی جهان داریبه من جهان نفوس و عقول ارزانی
چرا به خویش بنالند نه فلک چو زدندبه نام طالع من نوبت ثنا خوانی
چرا چو صبح نخندم که بر سپهر کمالچو آفتاب زدم تکیه ی جهانبانی
رسیده ماهچه ی رایتم به چرخ برینبه خطه ی هنر و کشور سخن دانی
سخنوران به مقامی که نغمه سنج منمچو افکند(؟)محیر نوای حیرانی
چو پیشخدمت طبع من انوری باشدرکابداری فکرم نموده خاقانی
زالتفات شه دین به بام هفت اختراز این قصیده زنم کوس اعظم الشانی
نگاشت کلک قضا بر بیاض دیده ی حورکه نقش حسن بیاضی بود نه دیوانی
ملقب است به فخر المناقب از الهامچو ختم یافت به اقبال منقبت خوانی
شهنشاها به تو خود را سپارم از همه راهکه وارهم ز خود و فتنه های نفسانی
همیشه تا ز سفیداب صبح و صفدل مهرعروس دهر شود زیب بخش پیشانی
مرا فقان تو بار حور در هم آغوشیمنافقان تو در چاه ویل زندانی
مدام تا زفیوضات ابرو پرتو مهرشود شکفته گل چار باغ ارکانی
موالیان تو را قرب درگهت روزیمخالفان تو را دوری تو ارزانی