گنج

شمارهٔ ۱۱۰

۶ بیت
دم رفتن نکرد او گر وداعیچه باز آید نداریمش نزاعی
دلم پرخون و شیشه خالی از بنددراین حالت کجا ماند سماعی
ببازاری که آرد جنس حسنشبصد نقد روان ارزد متاعی
شود هر ذره خورشیدی جهانتابز خورشید من ار تابد شعاعی
مده جز مستی عشقش بسر جایز مخموری نیابی تا صداعی
چو نور از اختراع نفس بگذرمکن هر دم ز نفست اختراعی