شمارهٔ ۷۷
یوسف مصر دلم از چه ز کنعان بگذشتصبح وصلم بدمید و شب هجران بگذشت
از حرم هرکه درآمد بدر دیر مغانکفر زلف تو بدید از سر ایمان بگذشت
هرکه بگشاد برخسار تو جانا نظریچون من بیدل حیران شد و از جان بگذشت
ای بسا جان مقدس که شدش خاک نشینسرو ناز تو براهی که خرامان بگذشت
هرکه بگشاد برخسار تو جانا نظریهمچو من بیدل و حیران شده از جان بگذشت
عاشقان را سرو سامان شده تا نور علیدر ره عشق بتان از سرو سامان بگذشت