شمارهٔ ۳۸
فکر اگر ای سیمتن داری بتذخیر طلارنگ زرد عاشقان میباشد اکسیر طلا
طوق زرین در گلوی آن زلیخاوش مبینسوره یوسف بگرد آورده تحریر طلا
شمع اندر پرده فانوس میگرید ز سوزتا نگردد بر زبانش لمس گلگیر طلا
میکشد تیغ از کمر آن خسرو زرین کمرتا بسوزاند جهان از برق شمشیر طلا
حسن روز افزون نگر کز زلف پرچین ماه مندست خورشید فلک را بسته زنجیر طلا
گوی دولت میر باید هر که چون نور علیورد خود سازد بگیتی ذکر تحقیر طلا