شمارهٔ ۲۳۱
برخیز و بیا ساقی بگشا در میخانهبنشین و بدور افکن آنساغر مستانه
تا یکسر مو باقیست از هستی تن مارازنهار مکن تأخیر در گردش پیمانه
از ذوق مدام ما زاهد چه خبر داردما جام بگردانیم آن سبحه صد دانه
دیدیم رخ ساقی خوردیم می باقیگشتیم بجان محرم با حضرت جانانه
هر جا که فروزان شد از حسن رخت شمعیعشق آمد و زد آتش در خرمن پروانه
ای زن صفت از عشقش تا چند سخنگوئیآنراه نگردد طی بی همت مردانه
گر خویش گدای شهر صد فضل و هنر داردهرگز ندهندش جا در مجلس شاهانه
ای تازه جوان از جان بشنو سخن پیرانهر چند بگوش تو آید همه افسانه
چون نور علی تا خود از خود نشوی بیخودهرگز نکنی معلوم راز می و میخانه