گنج

شمارهٔ ۱۰۳

۷ بیت
لب گلبرگ تو کش جان ز تکلم ریزدغنچه را خون به دل از رشک تبسم ریزد
جز می لعل تو جان را نکند دفع خمارساقی انگور بهشت از همه در خُم ریزد
محفل آرایِ که شد ماه من امشب که ز رشکاشک حسرت به رخ از دیده انجم ریزد
سینه آماجگه تیر کمان ابروئیستکه ز تیر مژه، خونِ دلِ مردم ریزد
یارب آن کوچه رفیعست کز اندیشه آنبال فکرت همه از مرغ توهم ریزد
کی به پای خرد این راه شود طی که در آنتوسن عشق به هر گام تو صد سم ریزد
کیست جز نور علی آنکه به هنگام کلامبحرهای گهر از دُرج تکلم ریزد