بخش ۱۶ - پاسخ روز یا خورشید
روز شد باز گرم و بر جوشیدکه: «مرا کی توان به گل پوشید؟
من که پیش تو خرد و مختصرمچندبار از جهان بزرگترم
نرسد با منت بزرگسریغم خود خور که تو نه مرد خَوری
کمترین گنجخانهام دریاستواپسین چاکر درم جوزاست
تو پلاسسیه به صد تشویشبه سر اندر کشیده همچو کشیش
من متوّج به افسر زرکشبر سریر فلک سلیمانوَش
هرکه را طالعش زِ من باشدمالک ملکت زَمَن باشد
گر تو هستی سوار بر ادهمبارگیر من است اشهب هم
گر سیاه تو دور تازندهستچرده من هنوز پازندهست
با من آخر نفاق چند کنی؟دعوی (و) طمطراق چند کنی؟
همه کس را ز روز شرم و حیاستپای ستر و صلاح از او برجاست
نه چو شب کز وجود او فقهابیحیایی کنند چون سُفها
همه اندیشه محال کنندمیل و رغبت به زلف و خال کنند
شوخچشم و ستیزهروی شوندبیمحابا به بام و کوی شوند
شب ناگاه بیحجیب روندکه تهیمغز و پرنهیب روند
چون ز پیشش بهانه برخیزدصد حجاب از میانه برخیزد
با همه کس چو پیش کار شوددر همه چیز یار غار شود»