گنج

بخش ۵ - اندیشه و سخن

چو بر مرکبِ فکر گردم سوارنیارم گرفتن عنان استوار
سر از هر طرف می‌کشد بارگیمرا می‌رباید به یک بارگی
چو قادر نه‌ام بر کمان و کمندبرون می‌دود صیدم از قیدِ بند
مرا خود ز عالم برون می‌بردچه عالم ز خود هم برون می‌برد
مشو معترض کو غلو در گرفتکه این برق در خشک و در تر گرفت
گر از آتش من خبر داشتیچه پروای عیب و هنر داشتی
سخن باطنی دارد و ظاهریبدو نیک را اول و آخری
تو مرد کدامی و اهل کدامنصیب خود ادراک کن والسلام
جُعَل از گلستان ندارد نصیبز کنّاس گند و ز عطار طیب
اگر در سیاهیست آب حیاتببین چشمه‌ی خضر من در دوات
به زور و به زرگر به دست آمدیسکندر سیاهی پرست آمدی
ازین جام اگر جرعه‌ای یافتیز هر حرف صد چشمه بشکافتی
خضِر را ازین چشمه دادند آبتوهم زین سیاهی طلب کن بیاب
غلط می‌کنم از سیاهی مجویاگر چشمه خواهی پی خضر پوی
خضِر را طلب کن که آب حیاتازو بازیابی نه از ترّهات