بخش ۴۳ - من کیستم
مرا خود در اوقاتِ ردّ و قبولنباشد غمِ ترّهاتِ جَهول
اگر سرِّ مردان ندارم نگاهکله سر نبیند دگر سرکلاه
نیارم به نا محرمان باز گفتچه گویم که با من که این راز گفت
همه هرچه در حقِّ من گفته اندنه از من که از خویشتن گفته اند
اگر معترض طعنه ای می زندبه خود بر ز خود هم چو قز می تند
مرا کس نداند که من کیستمکدامم کجاام کی ام چیستم
چه بارست بر جانِ پر درد منکه خون شد دلِ ناز پروردِ من
زبس طعنه همواره دل خسته امدلِ خسته در لطفِ حق بسته ام
چو از بدوِ فطرت قلم می رودچه بردستِ من بیش و کم می رود
دلم موج خون می زند لب خموشملامت روان و من آگنده گوش
همان به که فی الجمله از هیچ روینگویم سخن تا نگویند گوی