گنج

بخش ۲۱ - ادب میزبانی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۱ بیت
چو در خانه مهمان بری از پگاهحجاب تکلّف برافگن ز راه
نخست از تر و خشک و شیرین و شورحدیثِ سلیمان شنیدی و مور
بنه ما حضر پیش بی‌عذر خواهبه میلِ حریفان کنی اوّل نگاه
کسی را که رغبت بود می بدهابا کرده را لقمه‌ای پیش‌نه
کبابی حکیمانه، سرجوشکیمغولانه او ما جکی، مرغکی
ز هرچ آن سبک‌تر برآید ز دستنباید درِ نقد بر نسیه بست
سماع خوش و مطربِ تازه‌رویسراینده‌یی نغز پاکیزه‌گوی
بساطِ مکان از بسیطش مکینخوش و تازه یعنی بهشت برین
ز شطرنج و نرد و کتاب احترازروا نیست در مجلسِ لهو و ناز
ولیکن نه چندان که وقتِ نشاطملالت پدید آید از انبساط
حریفانه اوّل به دفع خُماربه رفق و مدارا شرابی بدار
چو کم شد بخار خمار از دماغشود رویِ پژمرده دل چون چراغ
بگستر به هنگامِ رغبت سماطکند هرکس آن گه به خوردن نشاط
چو خوان بر گرفتند و خوردند آشمده می پیاپی موکّل مباش
بهل تا شود آز معده تمامطبیعت تقاضا کند بر مدام
به می باز چون دستِ رغبت برندروا باشد از دوست کامی خورند
چو در داد سرده شرابِ گرانبه پای علم از کران تا کران
سزد گر شفاعت کند میزبانبه گردِ دهن در فگنده زبان
که بر سر مکش کاسه و پر مدهولی سرده البتّه ندهد فره
بود هم که دفعِ ملالت کندعلی‌الفور دوری حوالت کند
سر قوم ده را محابا رواستولیکن به جایی که حق است و راست
بزرگی بود صاحبِ نهی و امرنگیرد برو خرده‌ای زید و عمرو
دگر میزبان را حمایت کندتنک معده را هم عنایت کند
حریفی بود خوش‌نشین کم‌شرابمریضی ز بیماری‌یی خورده تاب
ازین جنس افتد محابا و میلولی دیگران را سپارد به سیل
به جایی که واجب کند واجب استکه او پیشِ عیب و هنر حاجب است
چو منصف بود مرد و صاحب وقوفکس انگشت رد ننهدش بر حروف
نشاید به فرمان دهی ناشناختنو آموز به که توسن نتاخت
چو رفتی زِ مجلس سویِ خواب‌جایپس از خوابِ مستی به مجلس مه‌آی
به جایی که خوردی ز اوّل شرابنگه‌دار جا تا به هنگام خواب
چو مجلس ز جایی به جایی برندپراکندگی در میان آورند
ز مجلس به سر وقتِ بستان مروز بستان سوی زهر مستان مرو
هم آن جا بخور باده بی‌داوریکز آن‌جا روی زهر مستان خوری
بسی آزمودیم در گرم و سردکسی جمع ضدّان نیارست کرد
دو قوم و دو مجلس دو ناهم‌سرندبه هر حال ضدّانِ یک‌دیگرند
و گر بایدت رفت بی‌اختیارمکن رو تُرُش شوره‌ای بر میار
به فرصت ز ناجنس پرهیز کنبه تلخی مکن شکّرآمیز کن
تُرُش‌روی در هیچ محفل مباشقدح نوش کن زهرِ قاتل مباش
اگر از خمارت عذاب است و رنجشکنجه مکن خویشتن را چو گنج
فرو کش یکی کاسۀ سرسیاهبرستی ز رنج خمار از پاه
گرت خوش بود ورنه خرّم نشینچنان کز تو خوش‌دل بود هم‌نشین
سبک روح خود کی گرانی کندفرشته‌صفت زندگانی کند
مکن، می مرو مست در کوه و راهکه عیبی عظیم است و رسمی تباه
محابات بدمستی از مردمی‌ستکه هر نکته‌یی نشترِ کژدمی است
نظر پیش گیر و سرافکَنده باشبه هرکس که پیش‌آمدت بنده باش
کند آفرین بر تو اهلِ خردکه پاکیزه گوهر چنین بگذرد
به مستی مکن از خدمت بازخواستچو هشتیار گشتی ملامت رواست
به هشیاری اش لت زن و سخت گویبه مستی میاور گناهش به روی
به مستی و هشیاری ار خو کنیکه جرم خطاکرده معفو کنی
خدا از تو خشنود و خلق از تو شادهمین است و بس آفرین بر تو باد
مزن لاف و گردِ ملامت مپویبد و نیکِ مستان میاور به روی