گنج

بخش ۲۰ - می، جوان‌مردِ نامرد

غرض آن که بر هرچه عادت کنیضرورت به عادت اعادت کنی
چنان روز مجلس که با عقل و رایز مجلس توانی شدن با سرای
چو هم صحبتِ هوش‌ باشی مدامغلامی کند خود مدامت مدام
همَت می رساند به آرام‌گاههمت می دراندازد از ره به چاه
چو با می بسازی غلامی کندبه تمییز تو شادکامی کند
و گر زان که با مِی کنی سرکشیتو خود آخرالامر کیفر کشی
اگر چه جوان‌مردیش رسم و خوستولی ناجوان‌مردیی هم دروست
بود راست چون گاو نُه‌دوره میتو بر هشتمین باش قانع ز وی
چو پیمانه پر گشت دیگر مریزچو بشکست صف بی‌توقّف گریز
مدو از پی مسهلِ کارگرمکن قصدِ جان زهرِ قاتل مخور
مشو غرّه اوّل که بنوازدتکه گر پیل مستی بیندازدت
ستیزه مکن باز بر دستِ خویشسرِ عجز و بی‌چارگی گیر پیش
چو تو جانبِ او نگه داشتیبرون آرد از عینِ جنگ آشتی