گنج

بخش ۲

۱۲۷ بیت
گرت راه باید به اهل صفاطلب کن ز ذُریۀ مصطفی
به حبل المتین در زن ای دوست دستکه کس جز بدین از ضلالت نرست
چو خواهی که یابی خلاص از ظلامهمین است تدبیر و بس، والسلام
نزاری پس از حمد و شکر و سپاسثنای اولوالامر واجب شناس
سر از طاعت شاه یزدا‌ن پرستمکش تا توانی ز عصیان برست
نگون‌بخت کفران نعمت کندولیّ النّعم را مذمّت کند
ز فرمان سلطان که ظّل خداستاگر ذره‌ّای سربپیچی خطاست
رضای شهنشاه عادل بجویبجانش عبادت کن و دل بجوی
زمحض صفا کن تولاّ به شاهکه خورشید ملک است و ظّل اله
ملک شمس دین مالک دین و داذملوک جهان را پناه و ملاذ
چراغ بشر شمع گیتیفروزسپهر عُلُوّ خسرو نیمروز
محمّد سیر شاه اعظم علیعَلَم در معالی، به عالم علی
سلیمان سریری خَضِر مقدمیبراهیم خُلقی مسیحا دَمی
محمّد شعاری، علی صولتیجهان کدخدایی جوان دولتی
فریبرز برزی، سیاوشوشیبه گوپال زالی، به تیر آرشی
تهمتن تن افراسیاب افسریمنوچهر چهری فریدون فری
فرشته خصالی مَلَک رتبتیسپهر احتشامی فلک رفعتی
غضنفر شکاری پلنگ اوژنیبه پیکار گیوی، به صف قارنی
به رأی آفتابی، به تن لشکریبه همّت محیطی، به دل اخضری
مبارک لقایی خجسته پَییولی را بهاری، عَدُد را دَیی
رحیمی کریمی سخاپروریقوی بازویی، سرکشی، صفدری
سنانش فرو رفته در چشم ماربرآورده از جان دشمن دمار
اگر بادِ گرزش فتد بر عدوسرش بگسلاند ز تن چون کدو
خدنگش چنان است باریک بینکه وصفش میسّر نگردد چنین
چنان بگذرد بر کمانهای چاچکه مویی بدوزد ز سیصد قُلاچ
یکی خاصیت بشنو از تیغ اوز برقی که خون بارد از میغ او
چو شد داوری از دو جانب عیانمیانجی شود خصم را در میان
نبودست از خلق و خالق خجلکه هشیار عقل است و بیداردل
ایا پادشاهی که در ملک و دینمسلّم تُرا شد هم آن و هم این
برونی به قدر از زمین و زمانطفیل وجودت هم این و هم آن
هدایت از آنجا که همراه تستسر چرخ بر خاک در گاه تست
از آنجا که گویم به عقل و به رأیسرای جهان را تویی کدخدای
نگویم ولیکن توان گفت راستکه سلطانی ملکِ باقی تُراست
تویی سرفرازی که گردنکشانجهان پهلوانان و دشمن کُشان
ترا سر نهادند و گردن به طوععموم و خصوص از همه جنس و نوع
جهان گر برآید چو دریا بجوشکسی با تو نه پای دارد نه توش
حریم جوارِ تو کَهف اُممکف جود بخشت محیط کرم
به جودِ وجود تو شد قهستانمدینۀ اقالیم چون سیستان
قهستان کز آفت مصون کرده‌ایز چنگال شیران برون کرده‌ای
نهنگان خونخوار کشتیشکنچو سیلاب ناپاک و بنیادکن
زمُشتی گداپیشۀ پرستیزبه مال کسان کرده چنگال تیز
چنان مهربانی بر این بوم و برکه باشد پدر مهربان بر پسر
زسعی تُو آن ور نه در انقلابشدی چون خراسان خراب و یباب
سپردی به مردی طریق ثباتجهان را ز ظلمت تو دادی نجات
به تو پشت دین هُدی گشت راستبه ایرانزمین چون تو شاهی کجاست
خدایا به ارواح پاکان توبه سوزِ دل دردناکان تو
به خلوت نشینان دل خاستهبخود دشمنان ترا خواسته
به انفاس اسرار پوشان توبه اخلاص بسیار کوشان تو
به شب زنده داران دَور امیدبه دایم روان سیاه و سفید
به اِحرامبندان بیت‌الحرمبه تعجیل پویان ثابت‌قدم
به ذُرّیه و عترت مصطفیبه خاصّیت اهل صدق و صفا
که شاه جوانبخت را یار باشز آفات دهرش نگهدار باش
به توفیق خیرش نگه دار دستخنک نفس آن کش تویی یار دست
ز آسیب چشم بدش دور داربر اعداش پیوسته منصور دار
چو گردون به گردن کشی سرفرازچو خورشید تیغش ممالک طراز
سلامت رفیق و سعادت قریننگهدار جانش جهان آفرین
ملک تاج دین قره العین شاهبماناد در عزّ و اقبال و جاه
ز تحصیل تنزیل، صاحب نصابز تعلیم تأویل، عالی جناب
چنان باد از هر هنر بهره مندکه حصرش نداند مهندس که چند
جهان را به دیدار او اهتزازبه رویش خداوند را چشم باز
مرا چون درین حضرت کبریارهی هست دور از نفاق و ریا
سزد کز پی شُکرِ اِنعام شاهنمایم به یاران خود رسم و راه
چو انعام شاهم به گردن بسی استنگویند هم بی مروّت کسی است
چو با دوستان نیز یاری کنممگر، اندکی حقگزاری کنم
پس از عهد و ایّام ما نیز همبه هر کس رسد بهره‌ای بیش و کم
نماند کسی بی نصیب از سخنقیاسش ز دانا و دیوانه کن
ز دانا به دانش توان بهر یافتز دیوانه هم کز خرد سر بتافت
ز دانا سخن بشنو و هوش دارولیکن ز دیوانه کن اعتبار
ز من دوستی کرده بود التماسکه گنج خرد نظم کن بی مِکاس
کزان پس که منظوم و موجَز شودلباس عبارت مطرَّز شود
از آن گنج سازیم دستور خویشکنیم استفادت به مقدور خویش
تمرّد نمودن مروّت نبوداز آن در گذشتن فتوّت نبود
مرا نیز در خاطر این سَیر کردکه چون دوستی نیت خیر کرد
مگر مایۀ شادکامی بُوَدکه اَنفاس مردان گرامی بود
زحُساد اندیشه کردم نخستبترسیدم از ضربت طعن چُست
که گویند نقدینۀ دیگری استولی بام این خانه را هم دری است
زری بود در کان که من یافتمبه متَّین اندیشه بشکافتم
برون کردم از سنگ و بگداختمو زو گوشوار خرد ساختم
سخن را به وجهی خداوند نیستکه گویا و دانا و بینا یکی است
طرازی دهد هر کس این جامه رابه رنگی دگر برزند خامه را
چراغ سخن چون برافروختندنه هر یک ز یکدیگر آموختند
به اندرز گفتند از اینها بسیبه طرزی و لفظی دگر هر کسی
سخن جز به اهل سخن خاص نیستمراد وی الّا در اخلاص نیست
اگر چند گنج خرد نام داشتفراوان فواید در اقسام داشت
بلی جوهری بس گرانمایه بودولیکن زخورشید در سایه بود
از آرایش نظم بُد بی نصیباز آن بود در شهر خاصان غریب
چو خورشید دولت نظر برگماشتقبول نظر کرد چون اصل داشت
به حضرت نمودم که گنج خِرَدبیارم که بر چشم شه بگذرد
بفرمود کاری بیاور درستکه غثّ و سَمینش ببینم درست
چو فصلی دو برخواند شاه کریمپسندیده کرد آن سخن ها عظیم
به من بنده گفت این سخن های خوببه نظم آور از بهر رَوح القلوب
که منظوم باشد دلاویزتربِدو طبع مردم بُوَد تیزتر
نهادم سری بر زمین در زمانکه ای خلق را باب دارالامان
چو اقبال خسرو بود یاورمبه یک هفته در سلک نظم آورم
به فرمان شاه فرشته خصالز ظُلمت روان کردم آب زلال
قلم وار بستم به خدمت میانبه فرمان عالیِّ شاه کیان
به جز بنده در عهد این پادشاهکه ماءِ مَعین کرد از آب سیاه
کس از دوده چون من جواهر نساختو گر ساخت چون زهره زاهر نساخت
گیا از زمرّد شناسد خردکجا جوهری خَس چو جوهر خرد
برآوردم القصّه طرزی عجیبکتابی کزو یافت هر کس نصیب
چنین موجَز از بهر آن ساختمکز اَشغال دیگر بپرداختم
بسی طرح کردم زگفتار اوچو کم باز گفتم ز تکرار او
ز آداب او کردم این منتخبادب نامه نیزش نهادم لقب
ز خود نیز هم برفزودم بسیز پرسیدن و دیدن از هر کسی
سخن های پاکیزة دلپذیرکه اصحاب را زآن نباشد گزیر
بود مبتدی را گشایش از آنکند عقل را آزمایش بدان
جهان ای پسر تجربت خانه ای استبه هر هفته ای جای بیگانه ای است
درآمد چو بنشست گویند خیزحَسَک زیر پای برهنه مریز
ببین تجربت ها که برداشتیاز اینجا چه بردی، چه بگذاشتی
مرا نیز هم تجربت ها بسیهم از خویشتن بُد هم از هر کسی
درین دور چون شد به عهد موالهمه رسم و آیین دگرگونه حال
نیاید کسی را درین روزگاربه جز مکر و تزویر و حیلت به کار
بلی گر چه شد آدمیّت نهاننه گُم شد به کُل از جهان
بباید سپردن به هر دور و عهدطریق ادب را به تقدیر جهد
بساط ادب در نباید نوشتبه خدمت توان از مذلّت گذشت
ادب را یکی شعبه دان از درختکزو بر نخوردست جز نیکبخت
اگر زین فواید شوی بهره مندبرآیی ز پستی به چرخ بلند
دو شِش باب کردم برین باغ بازبه جوینده بر ره نکردم دراز
زِ هَر در درآید به باغ سخنبَرَد میوة نو ز شاخ کهن
درختانش از تجربت باردارهمه میوة دانش آورده بار
خنک آنک در سایة این درختبرد زآفتاب محالات رخت
ازین شاخ ها هر که برگی نَبُردبه بی برگیش تن بباید سپرد
ندارد تن آسان نصیب از حیاتبسی مُرد ازین تشنگی بر فرات
نزاری برو شکر انعام شاهکز اقبال او یافتی مال و جاه
به عزّ قبولت سرافراز کردبه رویت در خرّمی باز کرد
به دنیا و دین زو شدی بهره مندبر آتش فکن چشم بَد را سپند
از این جا اساس سخن تازه کنلباس حدیث کهن تازه کن