بخش ۲ - حکایت
براهیم چون خان و مان می گذاشتیکی خوب منظر جگر گوشه داشت
پس از مدتی چون پسر مرد شدز دنیا دلش بی پدر سرد شد
پسر بی پدر شاخ بیپر بودچو بر آشیان مرغ بی پر بود
جفا بیند و لَت خورد از پدرولی کی کند مهرش از دل بدر
محبت بر آن داشت مشتاق راکه زیر قدم کرد آفاق را
ز هر جا طلب کرد و هر سو شتافتز دنیا برون رفته را در نیافت
سرانجام روزی قضا در طوافنظر کرد مرد معما شکاف
برافتاد چشمش به روی پسروزان درد، دودش برآمد ز سر
بدو هاتفی گفت کای پاکبازنصیب تو سوز دل آمد نه ساز
به سر در نگنجد سخن در سرستچه نازی به سر سرّ ما دیگرست
به بر در گرفت آن زمانش به دردبنالید و گفت ای خداوند فرد
مرا این پسر گر حجاب ره استهمین یک حجاب است وگر خود دَه است
به فضلت که برگیرش از پیش منبه خشنودی این دل ریش من
وگرنه زمن بنده خشنود باشبه حضرت رَهَم بازده زود باش
همان لحظه چون حق به حق واگذاشتجگر گوشه در کالبد جان نداشت
سر شکر بنهاد کای پادشاهحجابم کنون برگرفتی ز راه
مَمانم به چیزی دگر پایبندببخشای بر عجز این مستمند
نگه کن که با دوست چون می رودجراحت نه پیدا و خون می رود
تماشا چنین می کند با جبیببه مردان چنین می فرستد نصیب
درین عیدْ قربان چنین می کنندنه لاغر که فربه گزین می کنند
نه فرزند در گنجد اینجا نه زننه چون و نه چند و نه ما و نه من