بخش ۱
طمع را در اشخاص تأثیرهاستکه در هر یک اصناف تدبیرهاست
کند دشمنان را به تدریج دوستکه آن بهترین خاصیت های اوست
کند نیز بیگانه را آشنادرآرد بداندیش را در ثنا
به منکر نماید ره انقیادبه کثرت کشد مرد را از تضاد
کند کاسل و سست را جَلد و رستازین نازکیهای چالاک و چست
بهین خاصیت های شاه و رهیبگویم گر انصاف بردی رهی
فراخی دست و دل و چشم و گوشتو هم گر یَساریت باشد بکوش
درختی که باشد ز بیرون سرشبه است از درختان دیگر برش
سخاوت درختی است فرخنده بارکه هر روز بر می دهد چند بار
سخا کل عالم مسخر کنددماغ دو گیتی معطر کند
کند بنده آزادگان را به طوعبود خاصیت هاش ازین جنس و نوع
ولیکن نه چندان که اسراف شدکه اسراف بیرون ز انصاف شد
تهی دست گردد ز اسراف مردمیانجی سخاوت به انصاف کرد
ایا ناصح حضرت پادشاهدرین موعظت ژرف تر کن نگاه
منه در سخا شاه را رای پیشکه نقصان نخواهند در مال خویش
چو شه را به انصاف رخصت دهیشود زین سخاوت خزائن تهی
و زان پس پذیرد خلل کار مُلکمعطل شود روز بازار مُلک
وگر رخصت بخل یابد خطاستکزو عالمی را امید عطاست
چو نومید گردند ازو خاص و عامدر افواه مردم شود زشت نام
فساد ممالک شود زان پدیدامید از سلامت بباید برید
ز بخل و سخا هر دو نبود گزیرکه وقت ضرورت بگوید وزیر
طریق مصالح نگه داشتنغلو را به تقصیر نگذاشتن
گهی منع واجب کند گه عطانکو فهم کن، تا نیفتد خطا
چو بر حکم انصاف رفتی و راهبود لامحال از تو خشنود شاه
بسی روزگاران گذشت اندرینکه بر آل برمک کنند آفرین
به دفتر نگه کن که یحیی چه کردهنوز از پس مرگ زنده ست مرد
مقامات جعفر بخوان از کتابچه جای شمارست و ضبط و حساب
از آن فاضل آمد ز ارباب فضلکه دارد فضیلت در آن باب فضل
کس اخبار ایشان مگر برنخواندوگر خود جوادی به گیتی نماند
بزرگان نهادند بر گام گامبه داد و دهش زنده کردند نام
سخا و کرم هر دو یکبارگینبودند پیدا ز آوارگی
به عهد شهنشاه فیروزبختکشیدند با مسکن خویش رخت
سخاوت به حق شاه فرخنده کردکه نام سخا در جهان زنده کرد
برآورد بر بام عالَم عَلَمبه بازوی تیغ و زبان قلم
عزیز جهان است از آن شهریارکه در چشم او زر چو خاک است خوار
ز مرکوب او بر که بنشست گردکه خود را قبای مرصّع نکرد
که روزی به امرش قدم بر گرفتکه نه تا کف موزه در زر گرفت؟
چو اقبال در موکبش کس نراندکه منشور اقبال و دولت نخواند
اگر ذرهای در رکابش شتافتبه اقبال او قدر خورشید یافت
وگر بست موری به پیشش کمرسلیمان صفت در جهان شد سَمَر
کسی را که جُود طبیعی بوَدسخیتر ز ابر ربیعی بود
سخی نبود آن کو تکلف کندوگر در سخاوت توقف کند
به عمدا کند نیز کس گر دهشفریبی بود خوش ز ناخوش منش
به روی و ریا کی سخاوت بودسخاوت نباشد شقاوت بود
سخاوت حقیقت بگویم کراستاگر بشنوی از من ای دوست راست
که جانش نباشد ز جانان دریغسخا ناید از ناتوانان دریغ
نزاری چو مشغول وعظی و پندتکلف به تقلید بر ما مبند
چو در کثرتی لاف وحدت مزنچو خنثی که نه مرد باشد نه زن
نگشتی هنوز ایمن از ننگ و نامبماندی مقید درین حلقه دام
چو مردان به پرواز همت برایبه معراج وحدت ازین تنگ جای
تو هیچی، چه آید ز هیچ ای حبیبز خود دور باش و به او عن قریب
ز کَونَین برخیز و از عالَمَینکه هم عین فرض است و هم فرض عین
ز من نیک بشنو بُرو بد مباشحجاب تو خود هم تویی، خود مباش
اگر دوستی با خدا می کنیروا نیست با غیر جز دشمن