بخش ۲ - حکایت
در اخبار برمک چنین یافتمکه بر آلشان آفرین یافتم
که یحیای خالی به رسم جهانغرض داشتی با یکی در نهان
حسود از بزرگان معروف بودخلیفت بد و سخت مشعوف بود
عنایت به حالش نگو داشتیمدار ممالک برو داشتنی
بکوشید و همت بسی درگماشتعنایت قوی بود سودش نداشت
وزان روی هم قصد پیوسته شددر دوستی در نهان بسته شد
دو صاحب کرامت دو عالی هِمَمازین سان حسد داشتندی به هم
ولیکن عداوت نکردند فاشزمن بشنو ای دوست حاسد مباش
سرانجام یحیی به تدبیر و رایز صدر رشیدش بدل کرد جای
از آنجا روان گشت با طمطراقلوا بسته تا ارمنش از عراق
یکی را ز ارباب فرهنگ و هوشمگر دست نکبت بمالید گوش
مجال معیشت بر او تنگ شدگریبان تدبیرش از چنگ شد
در اندیشۀ تنگدستی بسوختنه داد و ستد نه خرید و فروخت
به تدبیر نقشی به هم در سرشتز یحیی به خصمش خطابی نوشت
بر احوال ایشان نبودش وقوفبه تعریض خود عرضه کرد آن حروف
چو صاحب امور آن مزوّر بخواندبه حیرت در آن وِزر و حیلت بماند
طلب کرد او را و َزو باز جُستکه پیش آی و بر گوی با من درست
ترا با من این افتعال از کجاستچه قصدت در این است برگوی راست
ز ما کس نگشتهست محروم بازگرت حاجتی هست خود بر مساز
چو خائن درافتاد انکار کردکه من با تو چون دانم این کار کرد
ترا خود مگر نیست رغبت به خیروگر بخت کورم غلط کرد سیر
مگر بر تو آمد سؤالم گرانبه تزویر دفعی میفکن در آن
به محتال محتاج گفت ای سلیممینداز خود در عذاب الیم
کنون با تو ما را دو کار است پیشگل و شهد خوردی اگر خار و نیش
گرین نامه یحیی نوشتهست راستبود این سخن، هر چه خواهی تراست
وگر غَدر ورزیدی و راست نیستقناعت کن از ما به چوبی دویست
به حبسش فرستاد و محبوس کردکه بر وی ستهزاء و افسوس کرد
وز آنجا مجمّز به بغداد رفتتفحّص ز داد و ز بیداد رفت
فرستناد مکتوب آن ساده مردز یحیی طلب جست آن کار کرد
وکیلی که بودش به دارالسلامبه یحیی شد و برد از آن شخص نام
جهاندیده یحیی غنیمت شمردکه کار بزرگان نگیرند خرد
صفا را نیابت به اقلام دادبه عبدالله مالک اعلام داد
که هست آن عزیز از عدول عراقنباشد در او زَرق و مکر و نفاق
نکو سیرت و خوب محضر بودبه نزدیک ما چون برادر بود
ز خاک عراقش که بودی وطنسراسیمه کرد اختر پُر فِتَن
مگر دزد نکبت بر او راه زدسپهر ایمنش کرد و ناگاه زد
چو شد عازم صدر آن انجمنبه پیکار درخواست فصلی زمن
نوشتم من آن استمالت به تودر آن خیر کردم حوالت به تو
امیدش وفا کن به لطف ای امیرکه هستم به جان از تو منت پذیر
چو عبدالله آن نامه بگشاد سربنازید و گفتی برآوَرد پَر
همان لحظه محبوس را پیش خواندبه اعزاز در صدر مجلس نشاند
ز تقصیرها عُذرها خواستشبه خلعت سراپا بیاراستش
زر و جامه دادش، نگویم هزارز هر نوع و هر جنس بیش از شمار
از اسبان تازی به زرین لگامز پاکیزه رویان کنیز و غلام
فراوان دگر تربیت ها نمودکرامت بسی بر کرامت فزود
چو قارون شد از مال آزادمردپس از ارمن آهنگ بغداد کرد
بیامد به درگاه فرخ وزیرخداوند تزویر روشن ضمیر
در آوردش از در یکی بارخواهستایش کنان رفت تا پیشگاه
چو بشناختش پرسش آغاز کردمراعات و اکرام و اعزاز کرد
عطاهای عبدالله پاکزادیکایک در آن انجمن عرض داد
ثنا گفت بر همت او بسیندید آن کرامت کسی از کسی
ز یحیی دو چندان دگر مال یافتتوانگر از آنجا به مسکن شتافت
به ده گنج یحیی تصور نکردکه با مهر گرم، آوَرَد کینِ سرد
ز من بشنو ای یار پندی نکوستنَانگیز دشمن، نگه دار دوست
به سعی تو باید که در عقد و حَلعداوت شود با مروّت بَدَل
به یک دَم توان کرد دشمن بسیخردمند دشمن نگیرد کسی
به عمری توان کرد یاری به دستچو کردی تو باری مدارش ز دست
بباید دگر روزگاری درازکه تا رفته آید به دست ار نه باز
به از دوستی در جهان کار نیستخرد دشمن انگیز را یار نیست