گنج

بخش ۱

۹۶ بیت
ز حُسّاد ایمن مباش ای عزیزکه با دوستان دشمنت هست نیز
به پرهیزگاری زبان‌شان ببندکه پرهیزگار ایمن است از گزند
اگر چند باشی ز عیب و عوارمُبرّا و پاکیزه مختار وار
ولیکن ز تزویر و بهتان بترسز بوجهل غمّاز فتّان بترس
سخن‌چین میان تو و شهریارکند فی المثل همچو کارد و خیار
کند نقل از تو دروغ و خلافتو غافل که مارست زیر لحاف
پذیرنده صورت بود لوح دلخصوصاً دل شاه بی‌غشِّ و غِل
چو شد در دلش نقش تقبیح توچو زُنّار گبران چه تسبیح تو
ز غمّاز و نَمّام و بی گاه و گاهسخن بهتر اِصغا کند پادشاه
دروغی که نمّام تزیین دهدز دُرج ثنا بیش تحسین دهد
در آن کوش تا حاسد عیب‌جویبه لطف و مدارا شود نیک‌خوی
اگر باز یابد مجال سخنبه تلبیس و مَکّرت برآرد ز بُن
به زهر آب داده چو زنبور نیشبه هنگام فرصت زَنَد زخم خویش
مقرر مکن با خود این خواب راکه در حق من نشنوند افترا
بوَد کز تو شه را غباری بوَدبه سرباری آن نقل کاری بود
چو با خاطر آرد تغیّر کندبه بازی مدان شاه ازین پر کند
به غَور دل پادشا راه نیستکه در رغبت طبعش اکراه نیست
ترا پاکرو گیرم و پارسامکن تکیه بر خاطر پادشا
اگر چند خوشنود باشد ز توملال دلش زود باشد ز تو
کسان را که پیش ملک قربتی استگر از خود کنی هر دَمَت رُتبتی است
بود پاگاه تو زایشان بپایبرآیی به جاه و بمانی بجای
به یک رای بد آن کند بدنهادکه نتوان به صد چاره اصلاح داد
ز آسیب حاسد حَذَر واجب استاگر پایکار است و گر حاجب است
مکن دشمنی گر نه آهر منیکه جز دشمنی ناید از دشمنی
بجز دوستی ره به مقصد نبردبر آن دوست بگری که دشمن بمرد
هزار است دشمن، وگر خود یکی استوگر دوست، بسیار، هم اندکی
کجا در دلش مهر گنجد ز دوستکه از دشمنش پر بود مغز و پوست
که برد از جهان دست، آن کز حَسَدبپرداخت یکباره جان و جسد
حسد را مده در دل ای دوست جایچو همخانه شد با تو دشمن مَپای
اگر راه یابد حسد در دلتفرو ماند از کار، آب و گلت
همیشه نکو خواه اصحاب باشمربّیِ احوال و اَحباب باش
اگر نعمت و مال یابند و جاهحسد ره مده در دل و بد مخواه
چنان کن قیاس ای ستوده خصالکه از بهر تو جمع کردند مال
به داد خداوند کو را بدادبباید به شکرانه گردن نهاد
خداوند روزی که دم دم دهدترا نیز از آن بیشتر هم دهد
چو قسام روزیّ خلق ایزد استترا دفع آن برنخیزد ز دست
که بر حاسد ار چند یارست و دوستمعوَّل مکن دشمن خانه اوست
چو اندک کراهیّتی در تو دیدز تو دامنِ دوستی در کشید
ندارند غایات هر کار خیرمکن ناتوانی درین کار سیر
که محمود نَبْود سرانجام کاربه دست خود این تخم هرگز مکار
چو رتبت به شاهت زیادت بودخطر لازم آن سعادت بود
حسودت نهد دام غیرت به راهدراندازدت همچو یوسف به چاه
فراز ار چه باشد به حدّ کمالنشیبش فروتر بود لامحال
ز بیگانه و آشنا پیش شاهز کس بد مگو و به خود بد مخواه
اگر چند هست از طریق صواببَدان را به نیکان نمودن ثواب
نکو گوی و گِرد نکوهش مگردکه بد گوی را بخت یاری نکرد
ز بد چون حدیثی درافتد خموشمکن سعی و در استعانت بکوش
که آنجا خموشی ز گفتار بهنگفتی و از گفته بسیار به
چو از دشمن شه درافتد سخنبه بد هر چه دانی بگو و بکن
درین موضع ار بدسگالی رواستروا باشد این بد که نیک است و راست
فریضه ست در خدمت شهریارکه دارند رِفق و مدارا به کار
همه کار بگشاید از بستگیبه رفق و مدارا و آهستگی
که رای رزین در تأنّی بودخصوصا که دولت معنّی بود
ستوده بود مرد آهسته کاربه حلم و سکون و ثبات و وقار
که گر زو شود فوت رای صوابنگویند کرد از تهتّک شتاب
پشیمانی آورد تعجیل باربود ناپسندیده تعجیل کار
مگر وقت فرصت که چون وقت یافتسکون برنتابد بباید شتافت
اگر با خرد کرد پیوستگیکند فرق تعجیل از آهستگی
اگر هستی از تجربت بهره‌مندبه جای خود این هر دو را کاربند
از آنها که همکار باشند و یاردل هر کسی را به واجب بدار
اگر چند حدّ ثنا نیستشانبه دل در، ولا و صفا نیستشان
برایشان ثناگوی و شفقت نمایبه قدر مراتب در احسان فزای
به نیکی برایشان شوی سرفرازاز ایشان به نیکی مکش دست باز
ولی بر حذر باش از ایشان مداممَدِه ناقۀ بیهُشی را زمام
به گستاخی و بی حیایی مکوشبه ناراستی پر مکن چشم و گوش
چو ننهی برون از حد حزم پایبنای محبت بماند به جای
سعادت قرین باشد و بخت یاربریزد درخت حسک برگ و بار
اگر خائنی، مُدْبِری، ناکسیلئیمی، بدآموز گاری، خَسی
محلی و مالی و جاهی بیافتزهر کس بکند و ز هر در بکافت
برآورد دستی به تلبیس و غدرنهاد از سر گرد نان پای قدر
به رُتبت گذشت از خصوص و عمومنیاید بلی بوی عنبر ز ثُوْم
نیفتی از آن منزلت در غلطکه زودش به بازار بینی سقط
نبینی که ابر سیه برشتاببپوشاند آیینۀ آفتاب
ولیکن به آخر زهم بگسلدنپیوندد و دم به دم بگسلد
سببها بود شاه را در نهفتکه از ظاهر اندازه نتوان گرفت
فرومایه ای را برآرد بلندکه داند چه بنیاد خواهد فکند؟
چو گشت آن غرض حاصل و شد تمامبه مبدای خود باز شد والسلام
بود هم که شایسته راز خویشبِرانَد بیندازد از حدّ خویش
چو سررشته زان مصلحت در کشددگر باره بنوازد و برکشد
چه دانی که حکم ضرورت چه بودکسی این معما نیارد گشود
چو مکشوف شد بر تو این هر دو حالچه می افکنی خویشتن در محال
نه ممدوح را بین نه مذموم راکه سری در آن هست مخدوم را
رهی گیر پیش ای پسر کز نشیبنباشد به روز و شب اندر نهیب
به نزد خردمند باشی عزیزحسد کم کند بر تو مجهول نیز
بکوش ای پسر تا ترا پیش شاهنباشد مگر مردم نیک‌خواه
و گر دشمنی باشدت برکنارمگر دوست گردد نظر بر گمار
به رویش میاور مشو عیب‌جویبه شاه ار گناهی کند وا مگوی
و گر بازگویی ندارد پسندنگیرد ترا عاقل و هوشمند
رضای ملک گر به دست آوریبه از دشمن افکندن و داوری
نزاری پی خاطر شاه گیرنه در خاطر از دشمن اکراه گیر
چو گیرد ترا دوست، دشمن بمردنباید ترا رنج و تیمار برد
نهان داشتن دشمنی بخردی استهمه وقت ها دسترس بر بدی است
و گر زانک دشمن بود بی خردتو خاموش کو آب خود می برد
و گر خود خرد دارد و عقل و رایبه تدریج گردد دل او به رای
عداوت به ظاهر چو برداشتیگشاید محبت در آشتی
بسی دوست کو دشمنی کرد سازبسی نیز داشتم که شما دوست باز