بخش ۲ - حکایت
یکی مرد نحوی به کشتی نشستدرِ راحت و امن بر خود ببست
ز کشتی یکی مدرسه ساختهدماغ از خرد پاک پرداخته
چو لنگر گرانجان چو کشتی سبکبه کوشش ضعیف و به دانش تنک
ز ملاح روزی سر آسیمه مردسوالی عَجَب از سر عُجب کرد
که در علم نحو از اصول و فروعکم و بیش هرگز نمودی شروع
بدو گفت در عین خوف و رجاکه نحو از کجا، ناخدا از کجا
به ملاح گفت و بر افشاند دستکه یک نِصفت از عمر ضایع شُدَست
قضا را به کشتی در امد خَلَلنیارست ملّاح کردن عمل
به نحوی چنین گفت ملاح گُرددر ان دم که بایست ناچار مرد
که هان، خواجه در صنعت اشناکدام است؟ بیگانه، یا آشنا
به دَرد دلش داد نحوی جوابکه من آشنایی ندانم در آب
بدو گفت رَو کار شد بر تو سهلکه کردی همه عمر ضایع به جهل
فرورفت بیچاره و ناخدابزد دست و پایی و زو شد جدا
بیاموز در آب رفتن نخستپس آنگه به کشتی نشین جَلد و چُست