بخش ۱
به جایی که شاه از تو دارد حجیبمرو تا توانی بترس از نهیب
که نفرت پذیرد چو شرم آیدشبه وحشت ز تو طبع بگزایدش
ز وحشت کراهیّت آید پدیدامید از سلامت بباید بُرید
چو بینی بر ابرو گره شاه رابگردان ز نزدیک او راه را
چو دیدی که شد طیره حالی گریزکه بر دوستی ره زند خشم تیز
بترس از عقوبت که وقتی بدستخصوصاً که مجرم نیاید به دست
در آن دم مباش ایمن از قهر خشمکه بر تو بریزد مَلِک زهر خشم
نباشند شاهان مگر زود سیرتو خدمت کن و در وفا باش دیر
به تیمار اَشغال خود کن قیامدل و جان به تکلیف خود دِه تمام
به افراط کردن خروج و دخولنشاید که شاه از تو گردد ملول
بلی مجلس شاه را بر دوامملازم مباش و مَبَر اِزدحام
چو بسیار گردند در کوی یارشوند آخرالامر بر یار خوار
سبک روح دفع ملامت کندگران جان به خدمت حوالت کند
ز پس باشی و پیش خواند ترااز آن به که از پیش رانَد ترا
به نزدیک خود خواندن از دُور پیشبه از دُور کردن ز نزدیک خویش
به تدریج برتر شدن گام گامنه برجستن و اوفتادن ز بام
مَوونات خود بر دل دیگرانسبک دار اگر چند باشی گران
خصوصاً که بر خاطر پادشاهچه کوه اُحُد از گرانی چه کاه
سبکبار باید که باشی مدامگرانی به اندازه کن والسّلام
چو در مجلس شه شدی ارجمندمکن سعی بسیار در گفت و خَند
نشاید که ترک ادب خو کنینه نیکو بود گر نه نیکو کنی
نگویم که غمگین و دلتنگ باشگران جان مجلس چو خرسنگ باش
مزن از علامت بر ابرو گرهبخور می به طبع و بهانه منه
به کف بر مدار و گرانی مکنسبک رغبت دوستکامی مکن
مَهِل جرعه در جام و پاکیزه نوشفراوان نشستن به مجلس مکوش
اگر جامِ شاه از حریفان جداستکم و بیش اگر جرعه مانی رواست
مراد احتیاط است و بس زین سخنچو مَیخواره ای پس تعزّز مکن
از آن پیشتر باز ده جای خویشکه از دوش مردم کنی جای خویش
بهُش باش و با خویشتن دار دلچنان رو که فردا نباشی خجل
چو رفتی ز بزم ملک زینهارکه مجلس نسازی به لیل و نهار
و گر خورده ای خاصة خسروینکوشی در آن تا مگر پس روی
ولی باش چندان که باشی به جایخوش و خُرّم و تازه و دلگشای
دژم روی منشین و خاطر نژنددرِ عیش بر طبع شه در، مبند
چو باشند با طبع او ساختهبُوَد عیش بی عیب و پرداخته
نگه کن که مَیل دل شاه چیستبر آن نوع باید به هنجار زیست
چو خوانَد به وقت سخن پادشاهترا پیش خود، پیشِ خود کن نگاه
مرو بیش از آن پیشتر زینهارکه دامن زنی بر خداوندگار
مرو نیز چندانک رانی به راهکه اسبت زند خویش بر اسب شاه
زیان داردش خاصه دلخسته رادر اندیشة عذر دل بسته را
چو گستاخیی در میان راه یافتسراسیمه گشت و ز خجلت بتافت
چو نَبوَد ملک با تو اندر حدیثگران جانی از حد مَبَر چون خبیث
بر آن بیشتر باز پس تر درآینگر چون بود رسم باری مپای
و گر باز خواند به کاری دگرسخن رانَد از روزگاری دگر
چنان ران که باشد سر اسب شاهمقابل به زین تو ای نیکخواه
به آن تا چو شه با حدیث اوفتادبه گردن نباید ورا تاب داد
دگر آنک در موکب شهریارمشو هیچ بر اسب بدخو سوار
چو در آب راند وگر در خلابمران بر عقب اسب خود برشتاب
خردمند هم در کشد دامنشز کاری که خَوف است پیرامنش
ز وِلدان و غِلمان و خدمتگرانبه در گاه شه از کران تا کران
تحاشی کن و خویشتن دور دارخرد را ز اکراه معذور دار
فتد تهمت و شکّ و ظنّ و گمانبه مُلک و به مال و به خان و به مان
خطرهای دیگر به اسباب هاکزان بر ضمیر اوفتد تاب ها
تو بی جرم و در معرض صد گناهرسن در سر گرگ و یوسف به چاه
چو شد پادشا بَدگمان مشکل استتو غافل که او را چه سِرّ در دل است
اگر مشتبه شد دل پادشاهندانی به تدبیر اصلاح راه
اگر بی گناهی و گر جُرم کارز عفو و عقوبت برون نیست کار
ولیکن چو ظاهر نگردد که چیستعذابی بود زندگانی نه زیست
ازین ورطه روی سلامت مدارمگر پرده برخیزد از روی کار
اگر با کسی شاه سِرّی بگفتتو آن را تجسّس مکن در نهفت
تحاشی کن از محرم سرّ شاهو گرنه تو و معرض اشتباه
شنیدی مگر پند پیران پیشکه در تیهِ تهمت مینداز خویش
و گر سرّ خود با تو گوید به رازتو اسرار خود هم بدو گوی باز
اگر بر کسی نیز پیدا (؟) شویبسی برنیاید که رسوا شوی
ندارد پسند از تو شاه حلیمدراُفتی به گرداب امّید و بیم
و گر کینه گیرست و برکار بَستدرست از تو یکبارگی برشکست
و گر تیز خشم است هم در زمانخدنگ تغیّر نهد در کَمان
زَنَد آتش خشم در خرمنتبسوزد همه رخت جان و تنت
به گستاخ رُویی مرو پیش شاهنکو دار خود را ز آتش نگاه
اگر چند داری محلِّ قبولبُوَد راهت اندر فروع و اصول
به گستاخی امّا نیابی جوازفَرَس بر سر ژرف دریا متاز
اگر حشمت از جای برداشتیبه جز رخت تهمت چه بگذاشتی
مَدَر پردة احتشام ای پسربه باد فنا برمَدِه جان و سر
بُوَد شاه را از پی حفظ و باسبدین هر سه علّت ز دشمن هراس
یکی آنک باشد قوی حال و زفتدویم آنک با مکر و حیله است جفت
سیوم آنک دارد طریق فریبازین هر سه باشد دلش پر نهیب
تو هم زین سه دشمن به درگاه شاههمی دار پیوسته خود را نگاه
در اخلاق و آداب خدمت بکوشبه عزم و به حزم و به عقل و به هوش
نکرد و نداد ای پسر بی گماننه آتش محابا، نه دریا امان
مقامات مشکل مَنِه پیش شاهکه نبود به بیرون شُدش هیچ راه
ازین چند نوعش منه راه پیشبسی نوش دیدند و خوردند نیش
نه سودی که باشد زیانش عظیمنه کاری که پیش است از امید و بیم
نه چیزی که چون جا کُند در دلشنباشد سرانجام از آن حاصلش
نه مالی که ناحق ستاند ز خلقکه آزرده گردد از آن لقمه حلق
چو گفتی و بنشستش اندر ضمیربه جز خویشتن را مقصّر مگیر
اگر خود خطا رفت تلقین تونداند جز از رای کژبین تو
و گر راست آمد ز فضل خداستز سرمایة دولت پادشاست
ز دشواری و نازکی کارهاکه در مُلک ظاهر شود بارها
مهمّات را وقت نتوان شناختکه داند که تقدیر ایزد چه ساخت
بسی کارها گشت بر بخردانکه اندیشه را ره نباشد بدان
یکی آید اغلب ترا بیش کارکه غافل بود شاه را پیش کار
بهُش باش روزی که ایمن تریکه با دشمن آن روز هم نسپری
بسیجیده باش از پی کار خویشچه دانی که کَی آیدت کار پیش؟
به بیداری و هوشیاری گرایز تقصیر و غفلت تحاشی نمای
ز انکار و اکراه وقتی رهیکه ترک تن آسانی خود دهی
بزرگ آفتی دفع کردی ز خویشگر این چند شهوت براندی ز پیش
ز شرب وطعام و لباس و لباسبود نفس پاکت به شکر و سپاس
ز هر آرزو و تمتّع که هستتوانی ازو کرد کوتاه دست
شَرَه را به تدریج ساکن کنیولایت ازین قوم ایمن کنی
بُوَد واجب این شرط بر خاص و عامازین چند خصلت برآرند نام
یقین دان که واجب تر از راه راستبه تخصیص بر چاکر پادشاست
چو در مجلس شاه بیند مدامز هر نعمت شراب و طعام
گر آنجا نشد قاهر نفس خویشنخوانندش الّا شکم خوار بیش
به خوان بر چو بنشاندت شهریارنظر پیش گیر و سر افکنده دار
حریصی مکن از شَرَه بر طعاممکش باز دست از خورش هم تمام
به تدریج در لقمه ای چند شونه چندان که بس سیر خرسند شو
شرف در طعام است و جای نشستنه در لقمه و جرعه ای سیر و مست
نه پنهان و نه آشکار ای پسرمکن هیچ از جانب شه نظر
خصوصاً گَهِ لقمه بردن به کارنظر سوی دست و دهانش مدار
که چشمش در آن حال اگر بر تو خوردکه دارد خطا بر تو چون حمل کرد
بُوَد کافتد اندر دلش صد گمانتو خود غافل و بی غرض آن زمان
به ظاهر طعام است بر خوانِ شاهبه باطن توان کرد ازو انتباه
که اخلاق را بر طعام و شرابکنند امتحان بر درنگ و شتاب
چو عِلم فراست برآرد عَلَمکند فرق عیب و هنر را ز هم
کرا در خورش غالب آید شرهیقین دان که بُردَست حرصش ز رَه
بُوَد طبع گردنده و بی وفاکشان از حریصی ز هَر کس جفا
و گر دست هر سو کشد در طعامبُوَد نیز با حرص گستاخ و رام
ندیدند حُرمت ز گستاخ رَونبینی تو هم راست از من شنو
و گر دارد از خوردنی بسته دستچنان دان که آزار و حِقدیش هست
همی ترسد از خوف نان و نمککه حرمت کند خوف آزار حَک
و گر زانک بر لقمه دارد نظربُوَد عیب جوی و ملامت نگر
و گر از پی لذّت هر خورششود ملتفت بهر تن پرورش
به طبع است با کودکان سازگارکه افتاد با لذّتش کارزار
و گر بر هم آمیزد از هر خورشنه ترتیب دیدست نه پرورش
ازو صبر و تمییز صورت مبندنداند پس و پیش و پست و بلند
و گر جامه آلاید اندر طعامبود زفت و ناپاک و بی نام و ننگ
نمی دارد از عیب خود را نگاهبرو صحبت این چنین کس مخواه
و گر باشد آهسته و خرد خایبُوَد عاقبت بین و مشکل گشای
و گر چشم و دستش بُوَد هر دو پیشبه کبر و تعزّز نیالوده خویش
بُوَد مالک مُلکِ نفس شریفوزین عیب ها جمله پاک و لطیف
اگر تیز فهمی و باریک بینبپرهیز از عیب های چنین
گر از خوان خاصت دهد پادشاههمه شرط خدمت نکو کن نگاه
بهُش باش و برخیز و بِستان ببوسنه بی التفاتی کن و نه فسوس
ولیکن مکن دست در خوردنشمگر اندکی چاشنی کردنش
اگر چه درین عهد عیب آورندکه از دست میر و ملک کم خورند
ملامت کنند از شراب و طعامنخوردند از دست مهتر تمام
بگیرند گوشَت که بنمای کومخور بیشتر جام تو جام تو
به انصاف نزدیک تر آن بُوَدکه چون مشتهی بر سر خوان بود
کند خویشتن را به ترتیب سیرنه بس زود زود و نه بس دیر دیر
تجمّل به اندازه کردن رواستخصوصاً که از نعمت پادشاست
نباشد گزیر از تجمّل بلیبه حَدّی که غالب نباشد دلی
که چون درگذشتی ز حدّ گزافرعونت شمارند و طامات و لاف
چه گوید عَدُو چون زبان در کَشَدصف لشکر بُغض و کین در کشد
فلان را که کس را نداند به کسز خدمت تجمّل مرادست و بس
نیاید غُلُو در تکلّف به کارولی خویشتن را مقصّر مدار
به ملبوس و مرکوب و آیین و ننگمکن با ملک هم نشانی به رنگ
به باطن همی باش همرنگ اوبه ظاهر بپرهیز از ننگ او
ز شاهی همین است مقصود و بسکه با وی برابر نرفتست کس
چو بیند برانگیزد از خشمِ تیزز جان برابر نشین رستخیز
اگر پادشا دوست دارد و لیکلباس گرانمایه و اسب نیک
برآورده ایوان و کاخ و رواقپس و پیش بگرفته تیغ و چماق
ازین شیوه پوش و تجمّل رواستخصوصاً که فرمودة پادشاست
بپرهیز از آیین و رسم و شعارکه عادت کند دشمن شهریار
مکن خویشتن را بدو مشتبهبه خود نام بدخواه بر خود مَنِه
که چون بیندت بر شعار عَدوچه خواند ترا، یادگار عَدو
مبادا که دشمن کند روی توبه چشم رضا ننگرد سوی تو
همه رسم و ناموس در کار خویشنگه دار تا پس نیفتی ز پیش
اگر رونق کار خود ننگریاز آن پس به عزلت نشین و گری
فرو ریزد از هم همه کار توبرون افتد از نقطه پرگار تو
بدین غافلی آب حشمت مریزکزان پس کند با تو دشمن ستیز
چو داری نگه پایگه برقراربُوَد بر تو آن منزلت پایدار
درین نکته منگر ز روی قیاسیکی از مهمّات نازک شناس
اگر مُبتلایِ ستم کاره شاهبه خدمت شدی زندگانی مخواه
چو بی رحمت آمد خداوندگاربه بخشایش او توقّع مدار
درختی است چون سر برآورد راستکه بار و بر او عذاب و بلاست
به هر در که بیرون شدی زین مغاکنداری طریقی دگر جز هلاک
خلاص تو در چیست، دانی گریزاگر می توانی سبک باش خیز
به هر وقت و بی وقت در روز و شبکه کردت به خدمت همیشه طلب
اگر صد مهم باشدت ناگزیردر آن لحظه ترک مهمّات گیر
توقّف مکن وقت تقصیر نیستچو فرمان رسد جای تأخیر نیست
ز حاسد به طعن ملامت بترسقیامت کند از ملامت، بترس
اگر چند بارت بخوانند بازاگر بر حقیقت اگر بر مجاز
به رفتن نباید که باشی ستوهترا خود بس آن عزّت و آن شکوه
بکَش رنج نزدیکی پادشاهکه رنج است سرمایة عزّ و جاه
تو و راحتِ دوری ای پخته خوارکه دوری کند مرد را خام کار
چو شه درفزاید به تمکین تومُعاند مضاعف کند کین تو
ز هر جانبت حاسدی دشمنیبَر اِستَد مقابل چو آهرمنی
چو زنبور نیش آب داده به زهرچو افعی کف آورده بر لب ز قهر
طریق تو آن است ای چاره سازکه گِرد رُعُونت نگردی و ناز
مکن بارنامه به جاه و به مالکه گویند هست از در گوشمال
بَد کس مخواه و بَد کس مگویهم آسوده دل باش و هم تازه روی
قضا حقّ هر کس به انصاف دادنگه دار اگر خواهی انصاف و داد
به عجز و زبونی مشو پیش کارغم هیچ تر دامن خَس مدار
اگر عجز کردی دلیری کندچو سُستی کنی بر تو شیری کند
مترسان ز خود هیچ بدخواه راکه ظاهر کند بر تو اکراه را
اگر خویشتن دار باشی و راستجهان خرّم از اعتدال هواست
به یک بار نه سرد باش و نه گرمنه چون سنگ سخت و نه چون موم نرم
تُو هَم با یار شیرین سخنکه ابرو ترش کرد تلخی مکن
به عیش خوش آنگه توانی گذاشتکه بر خود خرد برتوانی گماشت
طمع بگسلانی ز پیوند خویشبه همّت برون آیی از بند خویش
میان بنی آدم از حرص و آزعداوت به میراث ماندست باز
و گرنه نه خون در میان و نه خوارمرا و ترا با عداوت چه کار
اگر شاه را پیش جمعی کساناحادیث مُضحِک رود بر لسان
مخند و تعجّب مکن بیش و کمکه عَیب است از آن بر عبید و حَشَم
سبک داشتن هیبت شهریارنکردست کوه گران اختیار
و گر از پیِ خنده گوید سخنبه مقدار بر خنده تقدیم کن
چو از شاه دارد سخن در تو رویتو هم بر مرادش بخند و بگوی
و گر با تو نبود حدیثش خموشز روی ادب در جوابش مکوش
مَیَنداز خود را میان سخنکه افکند با دیگری شاه بن
و گر شاه با دیگری گفت رازتو خود را در آن دخل و خرجی مساز
و گر زانک واقف شدی هوش دارمکن عرضه آن راز بر شهریار
نشاید نمودن بدو راز اونباید ز خود ساخت غمّاز او
مشو پَس رَوِ راز پنهان شاهبه تهمت مکن طاعت خود تباه
چنان دان که باشد ز انواع کَیدچو راز مَلک کرده باشند صَید
خطا کرد و نَنهفت اسرار خویشولیکن ببخشای بر یار خویش
زبان در حدیث نهانش مکنچه گویم، دگر قصد جانش مکن
چو تنها بمانی به نزدیک شاهبه اندیشه در هر سخن کن نگاه
به واجب نگه دار اطراف خویشدَمی در فروبند بر لاف خویش
نظر بر تو باشد خداوند راتصرّف کند قطع و پیوند را
یقین دان که چون با تو پرداختستترا قبلة امتحان ساختست
چنان حاضر وقت باش ای پسرکه مایل نباشی به چیزی دگر
گرش نیست آن دم نظر بر تو راستبه اندیشه جای دگر شد که خواست
به دل ناظر خویش دانَش درستکه گوشش به غیری و هوشش به تُست
مشو سُخرة گردش روزگارکه هرگز نماندست بر یک قرار
بلی گردش روزگار ای عزیزبگردانَد اخلاق و عادات نیز
بگردد ز تأثیر گَردان سپهربد و نیک و خیر و شر و کین و مهر
چو گردندگی لازم حال گشتز یک دَر درآید به دیگر گذشت
تغیّر ز تأثیر پیوند مُلککند بیشتر در خداوند مُلک
که حادث شود کارهای عَجَبز اندازة گردش روز و شب
ضرورت کند عادت و خو بَدَلچه صلح و صواب و چه جنگ و جدل
به هر چند گه عادت پادشاهبه نیک و به بد ای پسر کن نگاه
درین باب اگر آزمایش کنیخرد را نظر بر گشایش کنی
نگیری ز امروز و فردا قیاسکه دِی روزه بگرفت و امروز کاس
نگه کن که در وقت چون است حالمرو جز به طبع مَلک لا محال
ز دانسته و دیده خُو باز کنتو هم شیوة وقت را ساز کن
اگر بر رَه و رسم پیشینه ایبه معنی همان یار پیشین نه ای
اگر دِی مَثَل وحشتی اوفتادخطا باشد امروز از آن کرد یاد
ور امروز گستاخ راندی سخنبپرهیز فردا دلیری مکن
همه وقت ها بر سر حزم باشبه پای خرد بر حسک بر مباش
ملک را ببین کارمیدست و رامکه در بحر بادی مخالف تمام
توقّف روا نیست اینجا مکنمَیَفزای با پادشا در سخن
مگر کرده باشی به شغلی قیامکه باشد هنوز آن مهم ناتمام
به شَه باز گردان که من بنده امبه خدمت کمر بسته تا زنده ام
ز فرمان تو درنیارم گذشتکه پاکیزه گوهر ز فرمان نگشت
فلان مصلحت را درین چندگاهحوالت به من بنده کَردَست شاه
بدان شغل فرمان بَرَم یا بدینچه فرمایدم شاهِ با داد و دین
ببین تا چه فرمان رسد پیش گیرطریق نکونامی خویش گیر
گرت صد مُهم خاصة خویش هستبباید در دفع و تعویق بست
نه کار تو اولیتر از کار اوستکه خود را هم از بهر او دار دوست
بکوش ای پسر تا ترا متّهمندارد به دو چیز شاه عجم
نصیحت گرفتن به تقصیر بازبه گفتن به هنگام تدبیر راز
کراهیّت آرد دو چیز دگربگویم ندارد زیانت مگر
به رای صواب ملک بر، ستیزخلاف مرادش چو گرم است و تیز
نصیحت نه تنها مثال است و پندبه انواع دیگر بُوَد سودمند
صلاح وی و ملک وی دیدن استز هنجار خدمت نگردیدن است
خَلَل های بگذشته دریافتنبه تدبیر تقصیر بشتافتن
چو باشد به دست تو، بازوگشایو گر نیست غفلت مکن وانمای
خردمند رایی ندارد پسندکه تنها بُوَد مُلک را سودمند
چو در مُلک سود است و در دین زیانچنین رای با شَه منه در میان
پسندیده رایی است از شیخ و شابکه باشد به دین و به دنیا صواب
اگر پادشا را ز پیوند و خویشکراهیّتی آید از وقت پیش
نشاید رَهِ خشم و عدوان گرفتکه با پادشا خشم نتوان گرفت
چو نقصان جسم است و جان است خشمچو آتش فروزنده زانست خشم
بلی خشمگین حرمت خویش بُردخصوصاً که نتواند از پیش برد
بود هم که چون طیره گردد کسیرود بر زبانش سفاهت بسی
وگر آورد از زبان در عملشود عزتش با مذلت بدل
وگر شاه شد با کسی تند و تیزگریبان گرفتش به دست ستیز
گره بست بر ابرو از خشم و کینغضب کردش از بنده خشمگین
سرش در کمند عقوبت فکندبه زنجیر اَحداث شد پای بند
ببر زو و گر خود رگ و جان تستکدامین رگ و جان که تمبان تست
ازو باش چون دیو از اتش جهانمکن دوستی اشکار و نهان
شفاعت مکن عذر غفلت مخواهکه بر تو شود بد گمان پادشاه
چو تهمت برد بر تو گوید درستز اثار تعلیم و تلقین تست
کنون میکشی در صلاحش جهادمکن کز تو برخیزدش اعتماد
اگر جُرم کارست و شاه انچ کردبه حق بود گِرد فضولی مگرد
گرفتار اگر خود ندارد گناهزدی طعنه بر کرده پادشاه
مشو تا نشد شاه خشنود ازوتو هم زو چنان باش کو بود ازو
چو بینی که میل نظر صادق استگر اینجا شفاعت کنی لایق است
نبرد از هنر بهره کس بی خردخردمند باشد هنر پرورد
خرد از هنر نیز پیدا شودخردمند را هنر جا شود
ببین جان و تن تا به همدیگرندهمه آلت و عضو کاریگرند
ز تن پاک چون بگسلد جان پاکیکی شد به باد و یکی شد به خاک
به همدیگرند این دو آلت به پایخرد با هنر،همچو با عقل رای
مرو پیش بی آلت و بی هنربه صدر ملوک از پی نفع و ضرّ
به قدر هنر ره دهد پادشاههنر عرضه کن بر خود از ملک و چاه
نداند کسی پیشه ور را محلز کردار خود نانموده عمل
غرض چیست از مصلحت بازیابطریق صلاح است در این صواب
نبینی شب تار چون پر زاغنهند از بی روشنایی چراغ
به مصباح راه رزین راه جویشب تیره بی روشنایی مپوی
چو شه مشورت با تو کرد اختیارحذر کن ز قصد و غرض زینهار
تامل کن و بر تفکر بایستکمال سخن جز به اندیشه نیست
نکو خَوض کن در صلاح و صوابببین تا درنگش به است از شتاب
پس انگه بگوی انچه تدبیر تستبه فکر دقیق و به رای درست
ولی خویشتن را از ان دور دارکه من خود ندارم درین اختیار
صواب انک در ضمن رای شماستدر اذهان مشکل گشای شماست
تو به دانی اندر صلاح سخنچه آید پسندت بر آن قطع کن
چو این عهده کردی ز گردن برونبِهِل تا شود رای او رهنمون
گر ناصواب اید و ناپسندزِ نیش ملامت نیابی گزند
گر افتد پسندیده شهریارسعادت مساعد شود بخت،یار
به تحسین خسرو زبان برگشایکه ای رایِ تو جام گیتی نمای
چو برداری از روی خاطر نقابخجل مانَد ایینه آفتاب
چنین کز یُمن اقبال شاهبرآید مراد دل نیک خواه
گر از پادشا ناسزایی رَوَدز تاثیر طالع خطایی رَوَد
که دشمن بِدان شادمانی کنددگرباره از سر جوانی کند
بُوَد آفت ملک و نقصان مالدر ان باب خَوضی سزد لامحال
در آن معرض ار چاره سازی کنیبرین نطع یک پیلبازی کنی
فرو تازی ار فاش گویی رواستهمه خوبی از دولت پادشاست
به اسرار پوشیدن از پادشاهبکوشی به گردن در اُفتی به چاه
نگهبان مُلک است اسرار اوچو پوشیده باشد ز اغیار او
و گر زانک بنماید از پرده رویبه گوش مخالف رسد گفت و گوی
خَلَل ها شود از طرف ها پدیدبسی نامرادی بباید کشید
خطرناک تر ورطه ای زان مخواهکه دارند اسرار سلطان نگاه
به ایزد که اینجا ز بیم و امیدبه بر درهمی لرزدم دل چو بید
کسی را که دیدی در ان تنگ دربرو خوان و یادش بده اَین المَفَر
مگو محرم خلوت راز اوستچنین گو که در ملک انباز اوست
شریک است در مملکت رازداربرو زین بلا خویشتن بازدار
شنیدی مگر،ورنه بر،یاد گیرکه سلطان نبودست شرکت پذیر
چو انگشت بر لب نیاری نهادز تیغ زبان بر،دهی سر به باد
هر ان کس که او حامل راز شداگر بر زبان راند غماز شد
وگر زانک در سینه پنهان کندز تیمار آن روز و شب جان کند
بُوَد رازداری عذاب جحیمحذر کن حذر زین عذاب الیم
وگر زانک ناچار باشد بکوشهمیشه زبان و دل و چشم و گوش
چنان دار حاضر که در هیچ بابنگردی خجل در سوال و جواب
بپرور چو جان روز و شب در بَرَشنگه دار در پرده چون دخترش
چو بخت خردمند بیدار باشمخور ور خوری مستِ هشیار باش
نزاری اگر راز داری کنیچو کوه اُحُد بردباری کنی
تهتّک نیاید درین ره بکارچو قافت بباید ثبات و قرار
دلی چون محیطت بباید بکوشدرآید بدار و برآید بجوش
ازین راز یک ذره در کایناتنگنجد، کدامین وقار و ثبات
چنین غوطه در بحر بی دم مخورچه مرد غمی این همه غم مخور
ز من بشنو ای یار کار تو نیستپدید است کین کار،کار تو نیست
بماند ز نظارگی شرمساراگر کره نازی کند خر سوار
چو بی مایه بازار گانی کنیبه پیرانه سر ور جوانی کنی
بمانی چو خفاش در افتابدرین بحر ساحل نبینی به خواب
مرو بی سلاح ای پسر سوی جنگنخست آلت جنگ اور به چنگ
به خدمت مرو بی هنر پیش شاهبه جیحون روی و ندانی شناه