بخش ۶
هوا و مراد خداوندگارببایست بر خود کند اختیار
چو خواهی که باشی ز خاصان شاهحجاب تو بر گیرم از پیش ماه
ببُر دوستی از قرینان خویشمبر پیش با دشمنان کینه بیش
هر آن کس که با شاه یارست و دوستترا یار شایسته و دوست اوست
برو دوست دارش اگر دشمن استمَلَک بین، چه کارت به آهرمن است
تو با دوستان خداوندگارعداوت مکن، تخم پیوند کار
عدو را اگر چند خُردست و خوارزبونش مگیر و ضعیفش مدار
شنیدی که بیژن به هومان چه کردز صرصر چو طوفان برآورد گرد
از آن پادشا با کسی خویش نیستکه در مُلک جز پادشا بیش نیست
کسی را که اقبال او ره نمودمحلّش برآورد و قدرش فزود
به خدمت به جایی رسانید کارکه شد بر سر آورده روزگار
ز خویشانش از مرتبت بگذراندمحلّ رفیعش بدانجا رساند
ندانی ورا جز خداوندگارنباشی بجز بنده بردبار
چو قدرت بیفزاید و جاه و مالمنه در دماغ از فضولی محال
نباید که ماند به تعظیم شاهز تقصیر تو یک سر موی راه
که شرط تو در بندگی بندگی استدگر هر چه گویی پراکندگی است
نباشد مزاح همه روزه نیکز طینت میسّر نگردد ولیک
مزاحی که اهل صفا داشتندز روی لطافت روا داشتند
سه شرط است در طینت هزل و لاغکه دارند جایز به کُنج فراغ
یکی دوستی صادق محتملکه باشد به مهرت گرو کرده دل
میان تو و او نباشد حجابنباشد مزاح چنین بی حساب
دوم موضع خلوت بسته درکه واقف نگردد بر آن پرده در
سوم آنک دشنام و فحش و جفانماند در آن تا بمانَد صفا
چو زین بگذری جای عزّت نماندسخن را نباید به عزّت نشاند
بپرهیز در صدر شاه از مزاحجوانی، مبَر آب جاه از مزاح
چو مشهور گردی به بازی و لاغنماند ترا روغنی در چراغ
به افسوس خندند در چشم توغلط می کنم بلک بر خشم تو
شود از تو در سینه ها کینه هامیازار از خویشتن سینه ها
بجِد باش در باب شایستگیبه رفق و مدارا و آهستگی
مکن هزل پیوسته با مردمانکه کلّی شوند از تو دل ها رمان
جز آن را که این پیشه اوست بسنباشد پسندیده بر هیچکس
اگر در میان سؤال و جوابسر شَه فرو شد زمانی به خواب
روا نیست بر جای کردن ستیزسبک خیز، آهسته بیرون گریز
خطر ها بُوَد در چنان جایگاهبرون شو ز تهمت فراتر ز راه
نکویی نکرد آن سخن ها تمامنشاید که بیرون روم ز آن مقام
که خدمت به تهمت مبدّل کنیهمه سعی و کوشش معطّل کنی
چو برخاستی باز بنشین ز دورکه این غیبتت بهتر است از حضور
چو بیدار شد شاه زحمت مبرکه باشد گران کرده از خواب سر
اگر خود شود با سر آن سخنترا باز خواند توقف مکن
وگرنه سبکروح چون باد باشنه زفت و گرانجان چو فولاد باش
به تو پادشا گر مهمی سپردکه بی فایده است اندر آن رنج برد
تو بر فور فرمان او رد مکنبگویش که ناممکن است این سخن
معاذالله الحق دروغ و مجازحوالت بدو چون توان کرد باز
ز خود کاهلی هم نباید نمودچه تدبیر، هرچ از ازل بوده بود
چو بیچاره گشتی مثالی بخواهکه چون پیش گیرم به فرمان شاه
چو امرش بدان کار پیوسته شددر دفع یکبارگی بسته شد
بدو گر برآید به سعی تو کارمدان جز به بخت خداوندگار
ز تدبیر او دان و رای صواباگر آب شد آتش، و آتش آب
وگر برنیاید بجز عجز خویشمبر هیچ عذر از کم و کیف پیش
به عجز خود آن به که تن در دهیغلط جانب پادشا چون نهی
چو کوشیده باشی به وسع و توانازین ماجرا در گذشتن توان
چو افتد زمام مرادت به کفبرآیی ز درگه به بالای صف
حذر کن از این چار خصلت حذربه فرزند آموزد این ره پدر
ز کاری که بگذشت و نامد نکومکن سرزنش شاه را و مگو
که ناکردنی کردی و ناصوابمده جز به وجه تلطف جواب
و گر آنچ خواهد ضرورت مکردستیزه مپویید و بر وی مگرد
مگویش که من نیستم با تو یارنخواهم خطای تو کرد اختیار
و گر چون طمع بر مرادی نهادبه هرچ اختیار خود از دست داد
نباید فرو بستن آن در برومگر جز به تدریج یک در برو
وگر چون به تدبیر کاری نشستکه فتحی از آتش بر آید ز دست
مترسانش از عاقبت بر مجازکه آگه نیی از پی ستر راز
نه هرچ آدمی را به دل بر گذشتزمانه بجز هم بر آن سان بگشت
نه به هر یقینی و بر هر شکیشود حکم تقدیر با آن یکی
مرو با خلاف دل شهریارسر خویش خواهی دل او بدار
مبین نیز در صورت پادشاهمکن در جمالش پیاپی نگاه
نظر بر زمین گیر و سر پیش داربه هش باش و پاس دل خویش دار
چه گوید سخن با تو هشیار باشبه گوش و دل و فهم در کار باش
ولیکن به تکرار بعضی سخنبه مقدار حاجت اعادت مکن
که شاهان از آن ها که زیرک ترندبود کز ره عجب غیرت برند
چو افعال ایشان بداند کسیتحرز نماید از آن کسی بسی
اگر نیکخواهی به خود بد مخواهبپرهیز از معرض اشتباه
چو خواهی که از کسی نبینی زیانفرو دوز و بربند چشم و زبان
میان بسته در صدر خدمت چو موربرون آی گنگ و درون باش کور
چنان باش بر پادشا مهربانکه دل را موجد کنی با زبان
هر آن دل که بر جوشد از آب مهربگرداند از راحت و رنج چهر
کند مهربان بنده آزاد رابگرداند از خویش بیداد را
چو بر پادشا مهربانی کنیبر اقلیم ها قهرمانی کنی
بپوشد لباس هنر عیب توزمانه برآرد سر از جیب تو
گناهی که از مهربان شد پدیدجهانش خط عفو در سر کشید
نگیرند ازو جز به سهو و خطانهندش به حق مستحق عطا
نصیحت شمارند اگر سخت گفتغنیمت نهند از بداد، ار بگفت
قبول است فی الجمله زو هر چه کردبرو مهربان باش و آزاد مرد
شکوهی است در خاطر مردماناز آن کو رسد پیش شه هر زمان
ندانند کاندر دل پیشکارچه مایه شکوه است از شهریار
چو بر شیر باشد نشسته کسیوز آن شیر ترسنده مردم بسی
نباشند آگه ز مرد دلیرکه بر خویش می لرزد از هول شیر
به صدر ندیمی چو گشتی قرینمکش خویشتن را به چرخ برین
مشو پیش مخدوم گستاخ گویبریزد ملک آب گستاخ روی
که گستاخی از پایگاه بلندبسی معتبر را به خواری فکند
به چیزی دگر دل نکن مشتغلبه کوش به و هوش و به جان و به دل
سخن های او نقش کن بر ضمیردو چشم از لب پادشا بر مگیر
وگر چند دانسته ای آن سخنادب نیست البته ظاهر مکن
وگر باز گویی نه نیکو بودنکوهیدن دانش او بود
چنان گو که این خود حدیث نواستکه الهام بر خاطر خسرو است
تو فرعی و اصلت خداوندگارنیارد چو بی اصل شد فرع بار
صلاح تو در رونق اصل اوستکه او اصل و فرعست و تو مغز و پوست
صلاح خود اینجا رها کن ز دستکز آن به صلاحی و کاریت هست
صلاح تو در خدمت پادشاستچو خدمت ببایست کارت رواست
چو خواهی که کارت نگردد تباهمکن هیچ تقصیر در کار شاه
به جای تو او را بسی چاکرندکه ایوان خدمت به کیوان برند
ترا نیست الا در شهریاریکی پادشاه است از صدهزار
به عیب و هنر خویش و پیوند شاهشریک اند با او نکو کن نگاه
به حرمت نظر کن به احوالشاننکو گوی از افعال و اقوالشان
وگر عیب بینی در ایشان بپوشبه شه عیبشان باز گردد، خموش
به چشم تو افعال و اعمال شاهنباید که چیزی نماید تباه
پسندیده دان هر چه او کرد و گفتکه سری است در ضمن هر یک نهفت
و گر بر دلت بگذرد ناپسنداز آنجانب البته صورت مبند
خطایی که بینی جز از خود مداناز آنجا نکو می رود، بد مدان
ز نادانی خویشتن کن قیاسغلط از خطا بینی خود شناس
نمی دانی ای آزموده جهانچو بیمار را تلخ باشد دهان
اگر آب شیرین دهندش بخوردنداند ز طعم صبر فرق کرد
و گر عیب گیرد کسی برکناربه چشمش فرو شو چو دندان مار
ببر زو و گر خود همه جان تستکه هم دشمن خویش هم زان تست
به شنعت مکن عیب بر وی درستکه بر وی بود واجب آن باز جست
چه دانی که داری ملک منهیانبه هر سو و تو غافل اندر میان
که پوشیده عیبش بجویند بازپس آنگونه به خلوت بگویند باز
چو بر صورت عیب یابد وقوففرو شوید از لوح دل آن حروف
و گر بی اجازه ت نمایی به شاهشود شیره و رنجه زان انتباه
بود هم که گردی گران بر دلشنیاری برون سر از آن مشکلش
ترا گر ز انواع چیزی نکوستکه آن در خور پادشاهی اوست
از آن پیش کو زان خبر دار شداگه تحفه بردی سزاوار شد
یقین دان که ضایع نماند یقیندرختی بود بار او آفرین
وگر باز داری و آگاه گشتنیارد به قهر از سر آن گذشت
چو بستاند از تو به ناخوشدلیبود حاصل کار بی حاصلی
وگر باز نستاند از تو به قهرشود گر بود فی المثل نوش زهر
کراهیتش از تو در دل بماندهمه سعی و جهد تو باطل بماند
بود خود که چون عرضه کردی برونیارد بدان همتش سر فرو
چو بخشد به تو باز پنهان مدارنه از شهریاران نه از شهریار
از آن بهره بردار و بر خور تمامملک از تو آسوده دل والسلام
ببین تا چه دارد شهشنشاه دوستکه آن در خور پادشاهی اوست
چو بینی که باشد خلاف رضاشتو با آن هم الا مخالف مباش
هر آنچ او پسندد مکن ناپسندهمان گیر و همان کار بند
مرو جز موافق به هنجار اوتنبع مکن جز به آثار او
موافق به هر حال با شاه باشنه انکار کن نی به اکراه باش
نزاری چو کردی به رغبت نخستبه ملک قناعت عزیمت درست
گرفتی کم سود و ترک زبانمیاور دگر باره خود در میان
چو بسپردی و کرد تسلیم پیشمشو بار دیگر پس کار خویش
به ساحل نشستن غنیمت شمارچو در بحر رفتی به طوفان سپار
به دنیا و دین هر که تسلیم شدشکالش نه امید و نه بیم شد
روا نیست کاندر ادای قبولکند سیلی امتحانش ملول
نیارد سر عجب و نخوت فراشتبه رغبت قفا بایدش پیش داشت