گنج

بخش ۲ - حکایت

۱۴ بیت
غلام هنرمند زیرک ایازکه بودی بدو چشم محمود باز
درآمد به حضرت بر استاد پیشنگهداشت چون بندگان راه خویش
به رویش نظر کرد محمود و گفتبیا تا بگویم حدیث نهفت
چو نزدیکتر شد به رسم و به راهبدو راز می گفت هر گونه شاه
یکی کژدم از موزه تیز موشهمی زد برو نیش و می کرد نوش
نجنبید یک ذرّه از جای خویشسخن گوش می کرد و می خورد نیش
چو شد آخرالامر پاسخ تمامنگه کرد محمود سوی غلام
به چشم فراست بدو بنگریددر آثار رنگش تغیّر بدید
بپرسید ازو شاه گردن فرازدر آورد سر بی توقّف ایاز
ز حضرت درآمد به صحن سرایکشیدش یکی موزه بیرون ز پای
چنان بود ساقش ز آسیب نیشکه گفتی به یک بار گشتست ریش
ز جرّاره ای چند نشتر بخوردادب بین که بر خویش ظاهر نکرد
الا ای به گوهر حسیب و نسیبغلامی ز اصل و نسب بی نصیب
چنین داشت پاس خداوندگارترا نیزاگرنام باید بدار