گنج

بخش ۱

۱۲۹ بیت
در ابداع، قسّام لیل ونهارنهادست ارکان عالم چهار
برین چار هر یک سه معنی دهدکه شرحش زبان قلم می دهد
بود آتشش سرکش و تند و تیزچو بادش لطیف و سبک، زود خیز
چو آبش شتابنده و نرم و پاکامین خویشتن دار ساکن چو خاک
کسی خدمت پادشا را نکوستکه این چند اخلاق در نفس اوست
سرای دو در در همه روزگاربدین چار ارکان بود استوار
کسی کو به خدمت ببندد میانتقرّب نماید به صدر کیان
اگر دارد این چند خصلت نخستکند آنگه ارکان خدمت درست
طمع جز به ناکامی و رنج و غممکن چون نهادی به خدمت قدم
که چون دل نهادی به آسودگیتناور نباشی به فرسودگی
به آسانی و راحت خویشتنبه جور طمع در مده بیش، تن
چه دانی مگر پیشت آید غمیکه با خویشتن برنیایی همی
چو با دل بدادی به اوّل قراردر آن غم دلت کم کند اضطرار
و گر پادشا از سر کبر خویششود طیره روزی ز اندازه بیش
نگویی که این طیرگی از کجاستکه از خوف سلطان دری در رجاست
ملک از سر نخوت و خیرگیکند بی سبب گه گهی طیرگی
وگر با تو کرد از درشتی خطابچنان دان که با غیر تست آن عتاب
تو خود را غلط گیر و حجّت منهکراھیتی زان به دل ره مده
به خدمت بود آن سزاوارترکه هر دم کند شکر بسیارتر
اگر چه مقصّر نباشی ولیکبه جدّ کوش در عذر تقصیر نیک
به فعل و عمل پای برجای دارکه قول مجرّد نباید بکار
حریصی به خدمت سعادت شناسکه بدبخت دائم بود ناسپاس
چو راحت طمع می کنی از معاشمشقّت کش و خویشتن بین مباش
بهش باش و خود را فرامش مکنبر اندیش از روزگار کهن
شنیدی که در عزّ و اقبال و نازفرامش نشد پوستین بر ایاز
تو هم چون ز آثار اقبال شاهگرامی شدی باز خواری مخواه
به دولت رسیدی و بر بست مالبه اندک مذلّت که دیدی منال
به یک ساله خدمت چنین بر منازبه زودی برندت به سر رشته باز
خردمند نیک اختر نیکخواهبرغبت کند خدمت پادشاه
به صدق و ارادت به خدمت گرایز بهر رعونت تکلّف نمای
مکن خدمت از بهر امّید و بیمخرد کار مشکل نگیر سلیم
چو بی بیم کردی ببرّی امیدشود خدمتت پوده چون مغز بید
مباش از بقای خود امّیدواربقا در بقای وی امّید دار
ز بیم عقوبت به خدمت مکوشنکرده گنه روی تهمت مپوش
ز حرص طمع هم مکن بندگیکه باشد ز خجلت سرافکندگی
طمع چون ببّرید و انکار کردنیاید دگر خدمت از دست مرد
بود خدمت پادشا هولناککه خوف است و ترس است و بیم است و باک
نه هر کس تواند سر افراشتنمقامات خدمت نگه داشتن
درو گه مذلّت بود گه خطرنه امن از سفر نه فراغ از حضر
امید سلامت درو کمترستدرختی است خدمت که رنجش براست
شود بر دلش باب راحت فرازدر افتد به اندیشه های دراز
پدید آید از هر طرف دشمنشنکرده گنه بارکش کردنش
بود روز و شب در عذاب و زحیرنباشد مگر خدمتش دستگیر
دل و جان به عجز و سرافکندگیکند وقف بر خدمت و بندگی
و گریابد آسایشی بیش و کمنفس برنیارد زد از بیش و کم
وگر خسته دل باشد و ریش تنشود با سر خدمت خویشتن
زوایا و اطراف خدمت بجویبه پای تغافل در آن ره مپوی
ز ارکان خدمت تحاشی مکنتکاسل کنی خوار باشی، مکن
چو پیش آید اندک شکالی به جهلازو در گذشتن مپندار سهل
ز خود کرده تقصیر سر پیش باشملامتگر خویش هم خویش باش
مپوش از سر جهل بر خود خطاعقوبت برابر مکن با عطا
مبر ظن چو کردی خطا و گناهکه باشد مگر بی خبر پادشاه
چه دانی که داند و گر دشمنیبه قصد از ملک سازد اهرمنی
کند عرضه سهو تو بر شهریاربمانی سرافکنده و شرمسار
هر آنکس که آسایش نفس خواستبه راحت در افزود و از رنج کاست
اگر بنده بینی گر آزاد راهمین است طبع آدمیزاد را
ایا قابل حضرت پادشاهبه رنج اندر افزای و راحت بکاه
ز لذّات و شهوات بر خود شکندرخت تن آسایی از بن بکن
دلی چون به دست آوری چاره گرکه هر دم بگردد به نوع دگر
بترک مراد دل خویش گیرمراد دل دیگری پیش گیر
نشاید نگهداشتن طبع شاهکه نوعی دگر باشد از هر پگاه
دلی همچو آیینه صورت پذیرمراعات او کردن آسان مگیر
درین شیوه خدمت مگر زیرکیبه واجب کند آن هم از صد یکی
کمر هر که بر عزم خدمت ببستبه بازار گانی به دریا نشست
نجات و هلاک است و امّید و بیمکه نفعش بزرگ است و خوفش عظیم
به دریای شوریده کشتی مرانکه گرداب ژرف است و کشتی گران
چو دریا بود رام و کشتی درستتوانی به اندازه توقیر جست
به طبع و به خو عادت پادشاهچو دریاست گه قاهر و گه پناه
کدام است کشتی، هنرهای مردکه هر جا تواند بدان کار کرد
چو کشتی سلامت بود در بحاربود همگنان را به جان زینهار
هر آن کو به خدمت قدم در نهادضرورت بباید بر آن ایستاد
از اندازه بیرون نباید گذشتبساط خرد در نباید نوشت
اگر در مسالک ز ره بازماندزمانه بر او آیت عجز خواند
و گر بر گذشت از طریق صوابکند روزگار از دلیری خراب
ز فرموده شاه بیرون مشوبه جهل از پی بخت وارون مشو
که افتد که بالاتر از پایگاهبه کاری فرا داردت پادشاه
چو تقدیم کردی به تکلیف خویشاعادت کن آنگه منه پای پیش
الا تا سلامت بود بیشتربه منصب شود هر زمان پیشتر
گرت هر زمان قربتی می دهدچنان دان که وقعت فرو می نهد
چو نزدیکتر خواندت پادشاهچو رفتی فرامش مکن جایگاه
ازو محترز باش و پرهیز کنبه ترتیب نی قدرت آمیز کن
محلّ توهر چند برتر بردچنان کز ره بندگی در خورد
نیفتی از آن منزلت در غرورتو زو دور نزدیک و نزدیک دور
چو شیرین دهد از حرارت مجوشوگر تلخ دادت برغبت بنوش
که گر در تو اکراه پیدا شودملک بر تو از خشم شیدا شود
بمالد به دست ادب گوش توکه هرگز نگردد فراموش تو
و گر ندهد از دست قدرت زمامکند نقش بر سینه چون بر رخام
به چیزی عقوبت کند پادشاهکه طاعت نماید به جنس گناه
بود واجب از صاحب صدر شاهکه آرایش جامه دارد نگاه
بزینت در آید میان گروهکه زینت کند مرد را باشکوه
تکلّف اثرها کند در عوامزیادت بکوشند در احترام
که نه هر کسی را خرد حاصل استندانی خرد چیست، نور دل است
بدان نور بینند عیب و هنرمحک خود بگوید که چون است زر
ز اجناس مردم در ابداع خودبود بیشتر عامه و کم خرد
ممیّز از آن روی اندک تر استکه نه در همه سنگ ها گوهر است
به نزدیک نادان چه گوهر چه سنگبه ظاهر نظر بر لباس است و رنگ
به مقدار نادان و دانا درستبر عامه یکسان نماید نخست
بود در نظرشان کسی را شکوهکه با کوکه و نخ رود در گروه
نماندست بر حال خود کم خردخردمند ازین رنگ و بوکی خرد
گرت نیست نفس و خرد دستیارمکن خدمت پادشا اختیار
به فرهنگ و دانش توان کار کردگرت نیست گرد فضولی مگرد
چو بی مایه بیند ترا پادشاهمزاج محلّ تو گردد تباه
وگر خدمتی کرده باشی پسندبه جز ناپسندیده صورت مبند
نباید ملک را ملامت کنیدکه نا آزموده ترا برگزید
و گر خود در آید به سهو و زللبه رکنی بملک از تو اندک خلل
بگرداند از تو از رخ اعتمادبه جدّ سودمند آیدت نه جهاد
کسی را که شه در نظر جای کردبه تمکین و تشریف او رای کرد
بلی بی هنر را هنرور کندچو خورشید کز سنگ گوهر کند
ولی روزگاری بباید درازکه گوهر شود سنگ در کان راز
عذاب است سرمایه چاکریاگر خواجه تاشی وگر لشکری
به نزدیک شاه آن بود پیشترکه او رنج و سختی کشد بیشتر
عبید و ممالیک را سال و ماهز بهر چه میپرورد پادشاه
نه از بهر ناز و تن آسانی استبلی از پی مملکت بانی است
ز چاکر نگویم تنعّم رواستکه این درد را رنج و محنت دواست
تنعّم به جز در خور شاه نیستکش از آرزو دست کوتاه نیست
عذاب است و رنج و غنا و تعبکه خدمت نهادند آن را لقب
به خدمت بکوش و فزونی مجویهمیشه ز انعام شه شکر گوی
فزونی نه در خدمت چاکر استدر انعام شاه خدم پرور است
تو خود جهد می کن به وسع و توانکه پیوسته باشی به خدمت دوان
چو با خود مقرّر کنی سال و ماهنیفتی به کفران نعمت ز راه
نزاری یکی پند بشنو ز مننباشی دژم پیش شاه زمن
در اوقات آسایش آن دم شُمَرکه در حضرت شاه داری مقر
مپندار کز هیبت و صدمتشبه بیچارگی می کنی خدمتش
چو در دل کراهیّتت جا کندعلامات آن بر تو پیدا کند
مؤثّر شود در دل پادشاهعقوبت کند بعد از آن بر گناه
و گر شاه برخیزد از جای خویشو گر تو برون رفته باشی ز پیش
ز رنج نشستن به راه ادبچو آسوده گشتی فروبند لب
به کس باز منمای و بر خود بپوشکه عیب آوران چشم دارند و گوش
اگر بر تو صد زحمت آمد ولیکبهش باش و پاس سخن دار نیک