گنج

بخش ۳ - حکایت

۸۰ بیت
از آن جمله این بود یک داستانکه بر گفت از سیرت راستان
که پیری درآمد بناگه ز راهنشان خواست از خادم خانقاه
به عزّت در آورد و بنشاندشبه لفظ ادب آفرین خواندش
به خدمت بر استاد و تیمار کردبه لطفش مراعات بسیار کرد
دگر روز رفتم به دیدار شیختقرّب نمودم به آثار شیخ
به دل گفتم این پیر با فرّ و زیبفتوحی بزرگ است ما را ز غیب
عجب بخششی دارد این سبز پوشندانم خضر خوانمش یا سروش
زمانی برآمد به من گفت اخیچو تو میزبانی بدین فرّخی
مرا چند محروم داری ز آبازین بهترک تشنه را بازیاب؟
چو معلوم کردم که از من چه خواستببوسیدمش دست و بر پای خاست
حکیمانه خلوتگهی داشتیمدگر گونه با خود رهی داشتیم
به خلوتگهش بردم از خانقاهکه بی من نرفتی کس آن جایگاه
نهادم یکی شیشه ی راح پیشنه بیگانه را راه دادم نه خویش
غنیمت درافتاد و بشتافتمقضا کرده ی عمر دریافتم
بیاسودم از صحبتش هفته ایچو آرام دل، دیده آشفته ای
به من گفت روزی جهان دیده مردکه خواهم یکی طوف بازار کرد
مهمّی درافتاد و مشتی حسابغلامی روان کردمش در رکاب
چو در شهر شد شیخ ناگه غلامازو بازپس ماند و شد با مقام
زمانی ز هر جانب شهر گشتمجال توقّف ز حد در گذشت
چو خورشید بر قلّه که نشستسبک مرد دروازه، دروازه بست
جو لنگر پس در فروماند پیربه دریوزه کردن برآمد فقیر
ز خمّاره بستد یکی کوزه راحنهان کرد در زیر جامه صلاح
ز قصّاب هم یک منی گوشت یافتره مسجدی جست و آنجا شتافت
جو مسجد شد از خلق خالی، فقیرپیاپی فروریخت می ناگزیر
تنور درونش بتفت از شراببه بوی کبابش جگر شد کباب
بزد آتش و شمعچه ای بر فروختمگر بوریا بود لختی بسوخت
وزان گوشت چیزی بر آتش نهادچو شد گرم ازو معده آرام داد
چو شد مست بالین از آن کوزه کردبخفت از جهان بی خبر پیرمرد
یکی آمد و عادت از سرگرفتبه مصباح قندیل ها در گرفت
دماغش مگر خالی از خمر بودشگفت آمدش کان عفونت شنود
چو دیر مغان بود پر بوی میبه بالین پیر آمد و گفت هی
گریبان گرفتش ز جا برکشیدکه تو کیستی، چیست این ای پلید
ورق پاره ای چند ناپاک پیرمگر درهم آورده بد با حصیر
فتاد آتش غیرتش درنهادهمی گفت کین پیر کافر نهاد
بر آتش نهادست مصحف دریغهمین دم ببرّم سرش را به تیغ
درو بست لت هر که دیدش چنانبه ششدر جهانی کشان و زنان
خبر شد از آن شیخ اسلام راطلب کرد آن پخته خام را
ببخشود بر شیخ آشفته کاریکی را بفرمود کاو را بیار
بدو گفت ای پیر فرتوت مستبگو تا مسلمانی ار بت پرست
بگفتا مسلمانم و پیر راهچنین رفت بر من قضای اله
بدو گفت مسجد چه جای می استبه دین تو این رسم باز از کی است
بگفتا شب تار و من بی پناهمگر بر من ابلیس زد دوش راه
بدو گفت بر آتش ای تیره روزکلام خدا دیو گفتت بسوز
بگفتا سخن جز به حجّت مگویکه نه رنگ ماند این سخن را نه بوی
گرفتست بر شیخ اینجا بسیکلام خدا چون بسوزد کسی
بخوان آیتی از کلام خداببین تا ز سر سوختست ار ز پا
ورق پاره ای گر بر آتش بسوختبه من بر چه باید جهانی فروخت
به حجّت چو این نکته الزام کرداثر در دل شیخ اسلام کرد
پس از بهر تسکین غوغای خلقدر انداخت شرحی بر ازای خلق
به نوعی که بود آن فرشته صفاتز چنگ عفاریت دادش نجات
پس آنگه بدو گفت تدبیر سازبرو خواجه کاینها ندانند راز
ز من چند دینار بستان پگاهبه منزلگه اوّلین روز راه
بسیج سفر کن که جای تو نیستدرین شهر تا می توانی نایست
روان شد دگر روز شیخ فضولبدانجا که بد از نخستش نزول
اخی باز بردش به خلوت سرایولی شیخ را بر سفر بود رای
بدو ماجرا بازگفت از نخستسخن کرد آخر به عزم درست
ببین بر تو این گر نه بخشایش استز بخت جوانت چه آسایش است
برو در جوانی بدان قدر پیرجوانی به پیرانه از سر مگیر
ببخشای بر طفل و پیر و غریبکه از حق بیابی جزا عن قریب
خداوند شاها ولی پروراعدو بند لشکرشکن صفدرا
دلیری نمودم خطا کرده امسخن ریزه پیش تو آورده ام
ولیکن تو رویم نمودی و راهوگرنه کیَم من، من و صدر شاه؟
به تحسین و لطف تو مستظهرمکه دارد قبول تو مستبشرم
چو ارباب حکمت طفیل تواندگروه افاضل ز خیل تواند
بس است این به دنیا و دین حاصلمکه در زمره بندگان داخلم
مرا بس بود راست بشنو ز منکه هستم به دوران شاه زمن
جوان بود و شد پیر پیشت رهیرخی چون بهی برامید بهی
اثر کرد پیری به بخت جوانببخشای بر بنده ناتوان
کنونم که موی سیه شد سفیدبباید برید از جوانی امید
شبم روز شد تا چنین بنده وارکمر بسته ام بر در شهریار
نزاری چو در بندگی پیر شدزبون همچو باز ملخ گیر شد
دل و دست و سمع و بصر شد ضعیفکدورت پذیرفت طبع لطیف
مزاج جوانی دگر گونه شددگر چند گویم نشد، چون نشد؟
چو سیلاب پیری درآمد ز درامید سلامت نباشد دگر
خلل ها تولد کند در مزاجکه پیری بود علتی بی علاج
به تدریج نقصان پذیرد خردخردمند خود هیچ ازین ننگرد
جهان عاریت باز خواهد گرفتخرد دامن راز خواهد گرفت
ز ما هر چه کار آمد آن می رودبه ما کالبد ماند و جان می رود
به ما آمد از ابتدا نرم نرمکنون بازپس میرود گرم گرم
از آن نافه بویی بماندست و بسزجان گفت و گویی بماندست و بس