بخش ۱
ز خود طیره هرگز دل پادشاهمکن تا نیابد شدن عذر خواه
که در عذر بسیار آفت بُوَدکه در هر یکی صد مخالف بود
بُهش باش تا نبود از عذر پاککه مردان خود از عذر باشند پاک
اگر پادشاه را به تو ظن نکوستوفا کن مرادی که در ظنّ اوست
وگر خدمتی کرده ای نا صواببر آن رشته دیگر مینداز تاب
به عذر گناه گذشته بکوشبه دامان خدمت گنه را بپوش
نه انکار کن نه ستیهندگیبیفزای در خدمت و بندگی
که بر حق ستیهندگی نیست راهچو بر باطل افتد دو شد یک گناه
وگر ظنِّ شه بر خطایی فتادز رُوی فراست به جایی فتاد
حَذَر زان طرف گرد تهمت مگردکه تا ظن نیفتاد تهمت نکرد
چو از راه تهمت کنی احتزازدرِ اَمن راحت شود بر تو باز
چو برخاست از خاطر شه گماندهد باز در ظلّ عفوت امان
گناهی که کرد از تو رَد پادشاهتو و سجده شکر بی گاه و گاه
ملک را بِنه سر به شکر و سپاسحقایق شناسی،چنین حق شناس
به واجب منه عفو بر خویشتنبه خود بر مَتَن چون قز فیله تن
که خود را نباید به انصاف و دادبه حق مستحق عقوبت نهاد
زعفو ملک گوی و احسان اودعا کن شب و روز بر جان او
وگر زانک ناشاکری ای عزیزدلیل است تقصیر تو بر سه چیز
مگر کز گناهت هراسان نه ایز بد کرده خود پشیمان نه ای
دگر کز عقوبت نه ای بیمناکنمیداری از هیبت شاه باک
دگر آنک عفو سرافراز شاهمحلّی ندارد به جَنب گناه
چو گوید که بَد رفت و بد کرده امزکردار خود خون خود خورده ام
به بخشایش و عفو گردد سزاوَرا جز تجاوز نباشد جزا
خصوصا که با پادشاه کریمبنالد گنهکار با ترس و بیم
کند عفو بر عجز و بیچارگیشنه محروم دارد به یکبارگیش
تن ملک را هیچ تدبیر و رایچو عفو از تجاوز ندارد به پای
ره توبه بگشاید از عفو شاهکَرَم سیر گرداند از آن گناه
گنه پیش بَر،عفو خواه از نخستنه آنگه که کردند بر تو درست
چو از پرده پوشید پیدا شودبه هر انجمن فاش و رسوا شود
بشر گر بکوشد به جهل و حیَلنباشد بری از خطا و زَلَل
صواب از فزونی خطا از کمیسرشته سست در طینت آدمی
اگر پادشاه هم به هر علّتیکه از بنده صادر شود زلَّتی
به عفو و به حلم و مدارا برفتبه واجب طریق خدا را برفت
چو نه عفو باشد نه حلم و وقارز آزادگان چشم خدمت مدار
ترا گر خطایی فتد گاه گاهبه جان دست بر دل نِه و عذرخواه
چو تقصیر کردی تضرّع نمایز سر گیر خدمت،بزن دست و پای
اگر عفو جویی وعجز آوریدلش با تو پنهان کند داوری
پشیمانی بندگان بر گناهبه بخشایش آرَد دل پادشاه
شود از تو خشنود و رحم آوردبه نیکودلی از بدی بگذرد
به دو چیز گردد خطا از تو محوگنه هم دو نوع است قصد است و سهو
یکی عذر ظاهر که افتد قبولشود شاه را دل رحیم و حمول
دویم کرده بر جُرم خود اعترافنکرده نهان مار زیر لحاف
چو بر کرده خویش اقرار کردبه عفوش بباید سزاوار کرد
وگر عجز و بیچارگی ننگردبه بی رحمی و سِفلگی رَه برد
وگر پادشا از گنه در گذشتدگرباره پیرامن بد نگشت
بداند که بو دَست سهو وخطابه خشنودی از شاه باید عطا
ملک خوش کند بر عفو کرده دلنگردد گنهکار دیکر خجل
وگرباز گردد به کردار خویششود با سر جهل و اصرار خویش
نداند به جز قصد زَرق و فریبنباید خلاص از قصاص و عتیب
کسی کز عقوبت ندارد نهیبدلیری کند در گنه بی حسیب
و گر خُرد بیند گناه بزرگملَک اهرمن بیند ومیش گرگ
چو بیند گنه را گران کوه وشعقوبت کند بر دل خویش خوش
پس اَر آید از تو گناهی پدیدسر از ترس در جَیب باید کشید
چو دانست و راه عقوبت گرفتجزع کن که هیبت نشاید نهفت
نشاید گناه قوی داشت خُردنه خشم مَلَک را توان کم شمرده
وگر بیگناهی جفایی کنداز آنان که افتد خطایی کند
نباید جَزَع کرد و اندوه خوردتو البته از راستی برمگرد
که او پادشاه است و قادر به اَمرنه یکسان رود جمله با زید و عمرو
چو در نیکویی شکرش آری به جایبه روز بدی هم تحمل نمای
نه هروقت او را به خیر و به شربُود طبع بر یک قرار ای پسر
به اقرار نقصان پذیرد گناهببخشد چو بردی تضّرع به شاه
چو اصرار کردی گنه برفزودکه جیحون شود قطره بر قطره زود
وگر با تطاول بر آمیختیبه معلاق خذلان بر آویختی
نشاید که مُنکر شوی بر گناهوگر خود به باطل رود با تو شاه
ندارد روا حجّت آوردنتمکن سر فرازی بِنه گردنت
ستیهندگی در نگیرد مکوشگناه از خداوندِ فرمان مپوش
پشیمانی و عاجزی بیش کنبه قولِ نصیحت گر خویش کن
که بر بندگان توبه وعذر خواستچو بخشایش و عفو بر پادشاست
نزاری ز تکلیف خود سر متابمپوشان به کف چهره آفتاب
گرت چشم بخشایش است ای سلیمبرآی از مقامات اُمید و بیم
ز اوج حقایق سخن گوی و بسمینداز خود در حضیض هوس
مقامات ترتیب دنیا بهلدَمی کار دل کن ز بیگار گل
چو چشمت به بخشایش است از الهبه خدمت مرو بَر درِمیر و شاه
چو مردان ز دنیا و دین برشکنزدل بیخ شاخ رعوت بکَن
نه بوی و نه رنگ نه نام و ننگنه مهرو ونه کین و نه صلح و نه جنگ
نه جهل و نه عقل و نه کفر و نه دیننه چند و نه چون و نه آن و نه این
چو آن پیر فرخنده پاک رایرَ خود گر برون آمدی خوش درآی