بخش ۲ - حکایت
سلیمان گذر کرد بر کشوریز هرنوع در مو کیش لشکری
به راهی که لشکر گذر یافتندگروهی ز موران خبر یافتند
به اجماع پیش سلیمان شدندنیایش کنان و ثناخوان شدند
ز مورا یکی بندگی در نیافتنیارست حالی خدمت شتافت
تلی ریگ در کوی دلدار داشتکه تا روز محشر برآن کار داشت
برآن بود میعاد روز وصالکه بر گیرد از راه و بود از محال
چو موری وفا میکند یا حبیبزفرهاد مسکین نباشد عجیب
براُمّید شیرین که آید به چنگبه جان کندن از کوه میکَنُد سنگ
سلیمان فرستاد و کردش طلبفرو ماند از آن مور عاجز عجب
بدو گفت گر صورتی بسته ایمحال است کاری که پیوسته ای
به عُمر جهان کی میّسر شدستخیالی که بر تو مصوُر شدست
سزد گر بیندازی از گردنشعذابی که نتوان به سر بُردنش
ز ما بازماندی به چیزی محالچه خیزد مگر هم خیال از خیال
بدو گفت مور ای به همّت بلندمَیبینم چنین عاجز و مستمند
چو بستم امیدی و کردم قبولازین تا بمیرم نگردم ملول
رهی نو به دنیا نیاورده امبلی دعوی دوستی کرده ام
وفا نیست بر من از آن نگذرمکه داند؟مگر هم به پایان بَرَم
گر این ریگ برخیزد از پیش منوگر خاک گردد تنِ ریش من
بکوشم مگر بخت یاور شودکنار وصالم میّسر شود
به همّت توان کارها پیش بُردخداوند همّت به غفلت نَمُرد
وفا آید از مور،و از میردِهنیابد،چنان میر پس مرده بِه
به همّت رسیدندمردان به کامچو بی همّتان جان مَکن والسلام