بخش ۲ - حکایت
رسیدیم وقتی به رستاق ریدهی بود از عرصه هر کوی (؟)
به تعجیل می آمدیم از عراقبه اسبان عنان داده همچون براق
گروهی مصاحب فرود آمدیمبر آب روان سایه بان ها زدیم
جهانی پر از نعمت بی قیاسولی هر که زو خورد رأسا به راس
زن و مردشان زرد و زار و نحیفرز و باغ پر میوه های لطیف
یکی رفت تا میوه ای آوردوزان میوه خود کم کسی جان برد
در افتاد و می چید انگورهاخداوند رز گفت از دورها
به تعجیل در خود چه افتاده ایبخور گر به مردن رضا داده ای
بس است این که چیدی مچین بیش ازیننکرد این دلیری کسی پیش ازین
غلام از خداوند رز شد بتابندانست خاصیت خاک و آب
بله مرد گفت ای خداوند دهبه هر مرد یک خوشه انگور ده
بدو گفت چندین مکوش ای غلامکه یک خوشه زین ده نفر را تمام
نگویم ز بهر کمابیش خویشگرت جان بکارست مستیز بیش