بخش ۱
الا ای برادر به سمع قبولبباید شنیدن حدیث از رسول
خردمند را این سخن یاد گیربُوَد در جهان از دو دَر ناگزیر
یکی بر در حق به شکر و سپاسخصوصاً که باشد کسی حق شناس
دگر در بُوَد حضرت پادشاهضعیف و قوی را ملاذ و پناه
چو خود را برین هر دو دَر یافتیدوعالم به یکبار دریافتی
شود کار دنیا و دین ساختهبه طاعت هم آن و هم این ساخته
قبول ملوک است بخت بلندخود از چشم ایشان نباید فکند
هر آنکس که از چشم ایشان فتادزَمانه نگون بخت نامش نهاد
گر افکنده ای می کنند اختیارسپهرش لقب می نهد بختیار
و گر بنده ای را گرفتند دوستسُعود فلک را نظر سوی اوست
ملک گر بُوَد بر در کردگارمیان بسته پیوسته مملوک وار
تو هم طاعت او به شکر و سپاسچو فرض خداوند واجب شناس
سعادت بر آن کس گرفتست راهکه خو کرد بر طاعت پادشاه
حقیقت که باشد ز کافر بَتَرکه از طاعت شاه پیچید سر
دو اصل اند در یک مکان ملک و دیننباشند از هم جدا آن و این
هر آنکس که بر ملک باشد امیرنمی باشد از دین پاکش گزیر
کسی را که دینش بود استواربه رغبت کند طاعت شهریار
چو این هر دو جمعند در یک مقامبُوَد عرصة مُلک و دین بر نظام
که دین اصل ملک است و اصلی متینبُوَد پاسبان ملک بر بام دین
بِنا را که محکم نباشد نهادبیفتد ز آسیب یک تندباد
خزینه که بی پاسبان برنهیسرانجام دزدان کنندش تهی
به هر کس رسد دین چه خاص و چه عامولی یک مَلِک مملکت را تمام
یک اقلیم را گر دو فرمانده استخراب است و گر خود همه یک ده است
نگنجد دو شمشیر در یک نیامبه نزدیک خلق این مثل هست عام
به کارند در حضرت پادشاهکسانی که در علم دارند راه
به دین مملکت را توان داشتنمُحال است تن جز به جان داشتن
همه خلق را در ممالک به مالبرابر نهادن چو باشد محال
به شمشیر هم کی میسّر شودمحبّت به شمشیر کمتر شود
مَلِک را ز دین دار نبود گزیربه خاصان و عامان بشیر و نذیر
به راه آوَرَد عامه را از ضلالنماید بدیشان حرام از حلال
به راه شریعت هدایت کندبه مقدارِ هر کس روایت کند
درین منزل از عالمان چاره نیستبه شرطی که در صدر همواره نیست
ز میعاد معهود درنگذردسلام علیکی به حضرت برد
بهین پیشه ای خدمت پادشاستکه دنیا و دین را ز سلطان بهاست
بود سلطنت در سرای نخستهمین و بس ای خواجه بشنو درست
که دست تصرّف کشد در جهانکند حکم بر آشکار و نهان
اگر هست بر منهجی مستقیمنشان صلاحی بود بس عظیم
وگر خود بود عادتش کژ رویدلیل فسادی شمر بس قوی
جهان را یکی شخص باید شمردبزرگ است معنی حکمت نه خرد
سر شخص عالم بود پادشاهدل او وزیر نکو رسم و راه
دو دستش برو اهل سیف و قلمدو پایش رعایا و دیگر حشم
بود جان او عدل و انصاف و دادزبان رازداران نیکونهاد
به همدیگر این جمله استاده اندز مبدا بر این اصل بنهاده اند
اگر در یکی راه یابد خللسلامت بود بابلیّت بدل
ترا نیکبختی رساند به جاهدهد قربت خدمت پادشاه
نشد کس به بازوی خود نیکبختبه کوشش نیاید مبر رنج سخت
ولی در هنر کسب کردن بکوشبه صاحب هنر ده دل و چشم و گوش
چو بختش نپرورد و ضایع گذاشتکسی بر هنرمند حاصل نداشت
ولیکن اگر بخت یاور بودسر بی هنر تاج بی سر بود
چه حاصل بود بی هنر را ز بختبرومند نبود، چه نفع از درخت
چو شد صاحب مملکت شهریاردلیری مکن حدّ خود گوش دار
مرو با ملک هم بر آن رسم و راهکه در پیشتر بوده ای چند گاه
فراموش کن رسم دیرینه رامگو باز احوال پیشینه را
ز نو سر ره بندگی پیش گیربکل ترک آسایش خویش گیر
که در نوبت ملک اخلاق شاهبگردد، ازو رسم پیشین مخواه
بر آن رو که هنجار اخلاق اوستنه دشمن محل دارد آنجا نه دوست
سعادت هم آغوش فرمانبر استصلاح تو در امر او مضمر است
چو مغرور بیند ترا پادشاهز انواع غفلت به مال و به جاه
از آن ورطه خواهد که باز آردتنخواهد که نکبت بیازاردت
ترا باز دارد ز نقصان توچه نقصان که از دشمن جان تو
ز بس دوستی گشته دشمن پرستکه سرمایه عمر کردم به دست
تو گویی عنایت گرفتست بازکنی سرگرانی به خشم و به ناز
ندانی که شاهت همی پروردز تیه هلاکت برون میبرد