بخش ۵۵ - جنگ هفتم اسکندر با روسیان
سپیده چو سر برزد از باخترسیاهی به خاور فروبرد سر
سپه را برآراست خاور خدیودر اندیشه زان مردم آهنج دیو
سوی میمنه رومی و بربریچو یاجوج در سد اسکندری
سوی میسره تنگچشمان چینشده تنگ از انبوه ایشان زمین
شه روم در قلب چون تند شیرچو کوهی روان خنگ ختلی به زیر
دگرسو الانی و پرطاس روسبرآشفته چون توسنان شموس
تبیره هم آواز شد با درایچو صور قیامت دمیدند نای
ز خاریدن کوس خارا شکافپر افکند سیمرغ در کوه قاف
ز فریاد خرمهره و گاو دمعلی الله برآمد ز رویینه خم
سپاه از دو سو مانده در داوریکه دولت کرا میکند یاوری
همان اهرمنروی دژخیمرنگدرآمد چو پیلان جنگی به جنگ
تنی چند را پی سپر کرد بازنشد پیش او هیچکس رزم ساز
زرهپوشی از ساقهی قلب شاهدرآمد چو شیری به آوردگاه
ز تیغ آتشی برکشیده چو آبکزو خیره شد چشمهی آفتاب
شه از قلب دانست کان شیرمردهمانست کان جنگ پیشینه کرد
شد اندیشناک از پی کار اوکه با اژدها دید پیگار او
دریغ آمدش کانچنان گردنیشکسته شود پیش اهریمنی
سوار هنرمند چابکرکابکه بر آتش انگشت زد بیحساب
فرشتهصفت گرد آن دیوچهرهمی گشت چون گرد گیتی سپهر
نخستین نبردی که تدبیر کردبر آن تیرهدل بارش تیر کرد
چو دژخیم را نامد از تیر باکزننده شد از تیر خود خشمناک
یکی خشت پولاد الماسرنگبرآورد و زد بر دلاور نهنگ
که آن خشت اگر برزدی بر هیونتمام از دگرگوشه جستی برون
ز سختی که تن را به هم برفشردبران خاره شد خست پولاد خرد
دگر خشتی انداخت پولاد تربر آن کشتنی هم نشد کارگر
سوم همچنین خشت بر وی شکستنشاید به خشت آب را باز بست
چو دانست کان دیو آهنسرشتنیندیشد از حربه و تیر و خشت
نهنگ جهانسوز را برکشیدسوی اژدهای دمنده دوید
زدش بر کتفگاه و بردش ز جایچنان کان ستمگر درامد ز پای
دگر باره برخاست از زیر گردبه سختی درآویخت با هم نبرد
ز سوزندگی راه بختش گرفتبدان آهن چفته سختش گرفت
ز زینش درآورد چون تند شیرز تارک بیفتاد ترکش به زیر
بهاری پدید آمد از زیر ترکبسی نغز و نازکتر از لالهبرگ
سرش خواستکندن که نرم آمدشچو رویی چنان دید شرم آمدش
دو گیسو کشان دید در دامنشرسن کرده گیسوش در گردنش
چو هندوی دزدش ز گنجینه بردز رومی ربودش به روسی سپرد
چو گشت آن فرشته گرفتار دیوز دیوان روسی برآمد غریو
دگر ره به نخجیر کردن شتافتکز اول گرانمایه نخجیر یافت
از آن طیرگی شاه لشکرشکنبپیچید چون مار بر خویشتن
بفرمود تا زنده پیلی سیاهبه خشم آورند اندران حربگاه
بزد پیلبان بانگ بر زندهپیلبر آن اهرمن راند چون رود نیل
بسی حربهها زد بران پیلپایبسی نیز قاروره جانگزای
نه قاروره بر کوه شد کارگرنمیکرد حربه ز دریا گذر
چو دید اژدها پیل سرمست راگشاد اندر آن خیرگی دست را
بدانست کان پیل جنگآزمایبه خرطوم سختش درآرد ز پای
چنان سخت بگرفت خرطوم اوکه زندان او شد بر و بوم او
خروشید و خرطومش از جای کندبیفتاد چون کوه، پیل بلند
شه از هول آن بازی سهمناکبترسید کافتد سپه در هلاک
در آن خشمناکی به فرزانه گفتکه دولت ز من روی خواهد نفهت
مرا نیز دریافت ادبار بختوگرنه چرا جستم این کار سخت
بد آسمانی چو آید فرازسر نازنینان بپیچد ز ناز
تک و تاب شاهان بود اندکیتب شیر در سال باشد یکی
مرا نیست آسایش از تاختنبخواهم درین عمر پرداختن
دلش داد فرزانه کای شهریارشکیبایی آور درین کارزار
همانا که پیروزی آری بدستچو تدبیر داری و شمشیر هست
اگر چاره در سنگ خارا شودبه تدبیر و تیغ آشکارا شود
چو یاری کند با تو بخت بلندچنین فتنه را صد درآری به بند
اگر چه یکی موی از اندام شاهبه من بر گرامیتر از صد سپاه
ولیکن در اختر چنانست رازکه چون شاه عالم شود رزمساز
به اقبال شاه و به نیروی بختدرآید به خاک این تنومند سخت
جز آن نیست کاین پیکر سختچرمندارد پی سست و اندام نرم
یکی تن شد ار زانکه رویینتن استتوان کندن از جایش ار ز آهن است
نباید بر او زخمراندن به تیغکز آهن نگردد پراکنده میغ
سرش را مگر در کمند آوریبه خم کمندش به بند آوری
گرش مینشاید به شمشیر کشتکه دارد پی سخت و چرم درشت
چو در زیر زنجیرش آری اسیربر او خواه شمشیر زن خواه تیر
شه از مژدهی مرد اخترشناسخدا را پذیرفت بر خود سپاس
چو پیروزی خویش دید از خدایبدان خنگ ختلی درآورد پای
که او را شه چینیان داده بودز سبز آخور چینیان زاده بود
کمندی و تیغی گرانمایه خواستعنان کرد سوی بداندیش راست
درآمد بدان دیو دریاشکوهچو ابری سیه کاو درآید به کوه
نجنبید بر جای خویش آن نهنگکه اقبال شاهش فرو بست چنگ
کمند عدو بند را شهریاردرانداخت چون چنبر روزگار
به گردن درافتاد بدخواه رازمین بوسه داد آسمان شاه را
چو بر گردن دشمن آمد کمندشتابنده شد خسرو دیوبند
به خم کمندش سر اندر کشیدکشان همچنان سوی لشگر کشید
بغلتید آن شیر نخجیرسوزچو آهوبره زیر چنگال یوز
چو آن گور وحشی در آن دستبرداز افتادن و خاستن گشت خرد
ز لشگرگه شاه فیروزمندغریوی برآمد به چرخ بلند
تبیره چنان شد در آن خرمیکه آمد به رقص آسمان بر زمی
چو شه دید کان پیکر دیورنگبه اقبال طالع درآمد به چنگ
نشاندش به روز دگر دشمنانسپردش به زندان اهریمنان
دل روسیان از چنان زور دستبر آن دشمن دشمنافکن شکست
شه روس شد چون گدازندهمومبه شادی درآمد شهنشاه روم
تماشای رامشگران ساز کرددر خرمی بر جهان باز کرد
نیوشنده شد نالهی چنگ رابه کف برنهاد آب گلرنگ را
ز پیروزی بخت میکرد یادنبید گوارنده میخورد شاد
چو شب قفل پیروزه برزد به گنجترازوی کافور شد مشکسنج
همان مشگبو باده میخورد شاههمان پرده میداشت مطرب نگاه
گهی سفته لعلی به پیمانه خوردگهی گوش بر لعل ناسفته کرد
بهر می که میخورد میریخت رنجبه خواهنده میداد دیبا و گنج
درآمد به افسانههای درازز هر سرگذشتی پژوهنده باز
ازان تیغزن مرد چابکسوارسخن راند با انجمن شهریار
که امروزش این بیوفا هم نبردندانم که خون ریخت یا بند کرد
اگر ماند دربند آن رهزنانبرون آوریمش به زخم سنان
وگر رفت از آن رفته در نگذریمچنان به که بر یاد او میخوریم
چو شد مغزش از خوردن باده گرمبه زندانیان بر دلش گشت نرم
بفرمود کان بندی بیزبانبیاید به رامشگه مرزبان
به فرمان شاه آن گرفتار بندبه رامشگه آمد چو کوه بلند
همه تن شکسته ز نیروی شاهفرو پژمریده دران بزمگاه
به زاری بنالید از آن خستگیشفیعی نه بیش از زبانبستگی
چو مرد زبانبسته نالید زارببخشود بر وی دل شهریار
ازان زور دیده تن زورمندبفرمود تا برگرفتند بند
رها کردش آن شاه آزادمردبر آزادمردی زیان کس نکرد
نشاندش به آزرم و دادش طعامنوازشگری کرد با او تمام
میی چند با گوهرش یار کردبه می گوهرش را پدیدار کرد
چو مستی درامد بران شوربختبغلطید چون سایه در پای تخت
ز توسن دلی گرچه با کس نساختنوازندهی خویشتن را شناخت
از آنجا سراسیمه بیرون دویدچنان شد که کس گرد او را ندید
شگفتی فرو ماند خسرو در آننشان سخن باز جست از سران
که این بندی از باده چون شاد گشتچرا شد ز ما دور کازاد گشت
بزرگان دولت در آن جستجویفتادند ازان کار در گفتگوی
یکی گفت صحراییست این شگفتچو بندش گرفتند صحرا گرفت
دگر گفت چون می در او کرد کارسوی خانهی خویش بربست بار
شه از هر چه رفت آشکار و نهفتسخن گوش میکرد و چیزی نگفت
در آن مانده کاین پردهی نیلگونچه شب بازییی از پرده آرد برون
چو لختی گذشت آمد آن پیل مستکمرگاه زیباعروسی به دست
به آزرم در پیش خسرو نهادبه رسم پرستش زمین بوسه داد
چو آورد ازینگونه صیدی ز راهدگر باره بیرون شد از بزمگاه
عجب ماند خسرو که آن کار دیدنه در مار در مهرهی مار دید
ز شرم شه آن لعبت نازنینچو لعبت به سر درکشید آستین
چو شه دید در خرگه آن ماه راز مردم تهی کرد خرگاه را
در آن ترک خرگاهی آورد دستشکنج نقابش ز رخ برشکست
چو دید آفتی دید از اندیشه دورنه آفت یکی آفتابی ز نور
پریپیکری شوخ و مست آمدهپریوار در شب به دست آمده
بهشتیرخی دوزخش تافتهز مالک به رضوان گذر یافته
چو سروی به سرسبزی آراستهوزو سرخ گل عاریت خواسته
به هر ناوک غمزه کانداختیشکاری ز روحانیان ساختی
لبی و چه لب شور بازارهادرو قند و شکر به خروارها
سمن را تماشا در آغوش اوتماشاگه گل بناگوش او
چو خسرو در آن روی چون ماه دیدصنمخانهای در نظرگاه دید
شکاری کنیزی شکر خنده یافتکه خود را به آزادیش بنده یافت
کنیزی که صاحب غلامش بوَدببین تا چه دلها به دامش بوَد
بدانست کان ترک چینیحصارز خاقان چین شد بر او یادگار
ز مردانگیها کز او دیده بودبه میدان رزمش پسندیده بود
عجب ماند کز پرده بیرون فتادعجبتر که بازش به کف چون فتاد
بپرسید کاحوال خود بازگویدلم را بدین داستان باز جوی
پرستندهی خوب صاحب نوازپرستشکنان برد شه را نماز
دعا کرد بر تاجدار جهانکه تاجت مبادا ز گیتی نهان
تویی آن جهانگیر کشورگشایکه از داد و دین آفریدت خدای
شکوهت ز روز آشکارا ترستز دولت دلت با مدارا ترست
رهایی به تو روز امید رافروغ از تو تابنده خورشید را
دگر پادشاهان لشگرشکنیکی تاجور شد یکی تیغزن
تو آن آفتابی در این روزگارکه هم تیغگیری و هم تاجدار
چو در بزم باشی جهان خسرویچو رزم آزمایی جهان پهلوی
ندارد چو من خاکی آن دسترسکه با آب حیوان برارد نفس
که را زهره کاینجا کند ناله نرمکه گر زهره باشد گدازد ز شرم
سفالی که ماراست ناسفتنیستچو گویی بگو اندکی گفتنیست
من آن سفتهگوشم که خاقان چینز ناسفتگان کرده بودم گزین
به درگاه شاهم فرستاد و گفتکه درهاست این درج را در نهفت
مگر کان سخن را گران دید شاهکه کرد از سر خشم بر من نگاه
مرا از پس پرده خاموش کردبه یکباره یادم فراموش کرد
من از دوری شه به تنگ آمدمز تنگ آمدن سوی جنگ آمدم
نمودم به آوردگاه نخستبه اقبال شه آن هنرهای چست
دویم ره که بانگی بر ادهم زدمیکی لشگر از روس برهم زدم
سوم روز چون بخت یاری نکردگرفتار دشمن شدم در نبرد
نه دشمن نهنگی به کین تاختهز خشم خدا صورتی ساخته
نکشت آن نهنگ ستمگر مراببرد آنچنان سوی لشگر مرا
سپردم به روسان بیدادگرکه این گنج را بسته دارید سر
دگر ره سوی جنگ پرواز کردبه پیلافکنی جنگ را ساز کرد
چو اقبال شاهنشه پیلتنچو پیلی فکندش بر آن انجمن
ز پیروزی شه در آوردگاهسرم بر فلک شد ز نیروی شاه
چو دیدم که دام تو دد میکشدکمندت بلا را به خود میکشد
به نوعی ز پیچش نگشتم رهاکه ناکشته دیدم هنوز اژدها
به نوعی دلم گشت پیروزمندکزان گونه دیوی درآمد به بند
همه روس را دل پر از درد شدگل سرخشان خیری زرد شد
چو غول شب آیین بد ساز کردبه ره بردن مردم آغاز کرد
رسن بسته چون غول بر دست و پایمرا در یکی خانه کردند جای
به من بر شده لشگری دیدبانهمه خارج آهنگ و ناخوش زبان
چو از شب یکی نیمه کمتر گذشتبه گوش آمدم های و هویی ز دشت
بر آمد یکی ابر ظلمات رنگبران سنگساران ببارید سنگ
رقیبان که شب پاس میداشتندز بیمش همه جای بگذاشتند
بجز سر ندیدم که از کله کندهمی کند و بر دیگری میفکند
ز بس کلهی سر که برکنده بودیکی کوه از آن کله آکنده بود
درآمد چو مرغم ز جا برگرفتهمه بندم از دست و پا برگرفت
به پایینگه تخت شاهم نشاندز پایان ماهی به ماهم رساند
به زندان بدم تا به اکنون چو گنجبه شادی کنون کرد خواهم سپنج
زن آن به که زیور کشد پای اونه زن دان که زندان بود جای او
چنانم نماید دل کامیابکه میبینم این کام دل را به خواب
پریچهره چون حال خود باز گفتز شادی رخ شاه چون گل شکفت
ببوسید بر حلقهی نوش اوسخن گفت چون حلقه در گوش او
کهای تازه گلبرگ نادیده گردبه مهر خدا پیکری در نورد
به مهر توام بیشتر گشت عزمکه دیبای بزمی و زیبای رزم
به پرخاشگه، جانستان دیدمتقویدست و چابکعنان دیدمت
به رامشگه نیز بینم شگرفحریفی نداری درین هر دو حرف
حریفت منم خیز و بنواز روددلم تازه گردان به بانگ سرود
پریچهره برداشت بنواخت چنگکمانی خدنگی و تیری خدنگ
نوایی زد از نغمههای نوینو آیین سرودی در او پهلوی
که شاها خدیوا جهان داوراخردمند خوبا خردیاورا
سر سبزت از سرزنش دور باددل روشنت چشمهی نور باد
جوان بخت بادی و پیروز رایتوانا و دانا و کشورگشای
کمر بسته جانت به آسودگیقبای تنت دور از آلودگی
به هر جا که روی آری از نیک و بدپناهت خدا باد و پشتت خرد
چنان باد کاختر به کامت شودهمه ملک عالم به نامت شود
سرآغاز کرد آنگهی راز خویشبزد سوز خویش اندران ساز خویش
که « نوشین درختی برآمد به باغبرافروخت مانند روشن چراغ
گلی بود در بوستان ناشکفتهمان نرگسی در چمن نیمخفت
میلعل در جام ناخورده بودنسفتهدُری دستناکرده بود
به امید آن کاید از صید شاهسوی گل نشاط آرد از صیدگاه
گل سرخ چیند بهار سپیدگهی لاله بیند گهی مشک بید
مگر شه ندارد فراغت به باغ؟که نارد نظر سوی روشن چراغ
وگر نی بهاری بدین خرمیچرا رایگان اوفتد بر زمی؟
ز باد خزان هستم اندیشناککه ریزد بهاری چنین را به خاک»
شهنشه که آواز دلبر شنیدز دل ناله بیدلان برکشید
خوش آوازی نالهی چنگ اوخبر دادش از روی گلرنگ او
که رویی چنین نغزگویی چنینحرامت مباد آرزویی چنین
دل شه چو زان نکته آگاه گشتازان آرزو آرزوخواه گشت
دگر ره توقف پسندیده داشتکه تاراج بدخواه در دیده داشت
ز ساقی به می دادنی دل نهادکه ره توشه از بهر منزل نهاد
یکی جام زرین پر از باده کردبه یاد رخ آن پریزاده خورد
دگر ره یکی جام یاقوتنوشبدان نوشلب داد و گفتا بنوش
ستد ماه و بوسید و بر لب نهادبه بوسه ستد جام و با بوسه داد
شهنشه به یک دست ساغر کشانبه دست دگر زلف دلبر کشان
گهی بوسه دادی لب جام راگهی لب گزیدی دلارام را
بر آن رسم کایین او دلکشستمی تلخ با نقل شیرین خوشست
چو نوشین می اندر دهن ریختندبه خوشخواب نوشین درآویختند
در آن آرزوگاه با دور باشنکردند جز بوسه چیزی تراش