بخش ۴۷ - رسیدن اسکندر به دشت قفچاق
بیا ساقی آن باده بر دست گیرکه از خوردنش نیست کس را گزیر
نه باده جگر گوشهٔ آفتابکه هم آتش آمد به گوهر هم آب
دو پروانه بینم در این طرفگاهیکی رو سپیدست و دیگر سیاه
نگردند پروانهٔ شمع کسکه پروانهٔ ما نخوانند بس
فروغ از چراغی ده این خانه راکه سازد کباب این دو پروانه را
گزارشکنِ فرشِ این سبزباغچنین برفروزد چراغ از چراغ
که چون یافت اسکندرِ فیلقوسخبرهای ناخوش ز تاراج روس
نخفت آن شب از عزم کین ساختنز هر گونه با خود برانداختن
که جنبش در این کار چون آورمکز این عهد خود را برون آورم
دگر روز کاین بورِ بیجاده رنگز پهلوی شبدیز بگشاد تنگ
سکندر بران خنگ ختلی نشستکه چون باد برخاست چون برق جست
ز جوشنده جیحون جنیبت جهاندوز آنجا سوی دشت خوارزم راند
سپاهی چو دریا پس پشت اوحساب بیابان در انگشت او
بیابان خوارزم را در نوَشتز جیحون در آمد به بابل گذشت
بدان تا کند عالم از روس پاکقرارش نمیبود در آب و خاک
در آن تاختن دیده بیخواب کردگذر بر بیابان سقلاب کرد
بیابان همه خیل قفچاق دیددر او لعبتان سمنساق دید
به گرمی چو آتش به نرمی چو آبفروزانتر از ماه و از آفتاب
همه تنگچشمان مردم فریبفرشته ز دیدارشان ناشکیب
نقابی نه بر صفحهٔ رویشاننه باک از برادر نه از شویشان
سپاهی عزب پیشه و تنگ یابچو دیدند رویی چنان بینقاب
ز تاب جوانی به جوش آمدنددر آن داوری سختکوش آمدند
کس از بیم شه ترکتازی نکردبدان لعبتان دستیازی نکرد
چو شه دید خوبان آن راه رانه خوب آمد آن قاعدت شاه را
پریپیکران دید چون سیم ِ نابسپاهی همه تشنه و ایشان چو آب
ز محتاجی لشگر اندیشه کردکه زن زن بود بیگمان مرد مرد
یکی روز همت بدان کار دادبزرگان قفچاق را بار داد
پس از آنکه شاهانه بنواختْشانبه تشریف خود سر برافراختْشان
به پیران قفچاقْ پوشیده گفتکه زنْ رویپوشیده به در نهفت
زنی کاو نماید به بیگانه رویندارد شکوه خود و شرم شوی
اگر زن خود از سنگ و آهن بودچو زن نام دارد، نه هم زن بود
چو آن دشتبانان شوریده راهشنیدند یک یک سخنهای شاه
سر از حکم آن داوری تافتندکه آیین خود را چنان یافتند
به تسلیم گفتند ما بندهایمبه میثاق خسرو شتابندهایم
ولی روی بستن ز میثاق نیستکه این خصلت آیین قفچاق نیست
گر آیین تو روی بربستن استدر آیین ما چشم در بستن است
چو در روی بیگانه نادیده بهجنایت نه بر روی، بر دیده به
وگر شاه را ناید از ما درشتچرا بایدش دید در روی و پشت
عروسان ما را بس است این حصارکه با حجلهٔ کس ندارند کار
به برقع مکن روی این خلق ریشتو شو برقع انداز بر چشم خویش
کسی کاو کند دیده را در نقابنه در ماه بیند نه در آفتاب
جهاندار اگر زانکه فرمان دهدز ما هر که خواهد بر او جان دهد
بلی شاه را جمله فرمان بریمولیکن ز آیین خود نگذریم
چو بشنید شاه آن زبانآوریزبون شد زبانش در آن داوری
حقیقت شد او را که با آن گروهنصیحت نمودن ندارد شکوه
به فرزانه آن قصه را گفت بازوز او چارهای خواست آن چاره ساز
که این خوبرویان زنجیر مویدریغ است کز کس نپوشند روی
وبال است از این چشم ِ بیگانه راچو از دیدن شمع پروانه را
چه سازیم تا نرمخویی کنند؟ز بیگانه پوشیده رویی کنند؟
چنین داد پاسخ فراست شناسکه فرمان شه را پذیرم سپاس
طلسمی برانگیزم از ناف دشتکه افسانه سازند ازان سرگذشت
هر آن زن که در روی او بنگردبجز روی پوشیده زو نگذرد
به شرطی که شاه آرد آنجا نشستوزو هر چه در خواهم آرد به دست
شه از نیک و بد هر چه فرزانه خواستبه زور و به زر یک به یک کرد راست
جهاندیدهٔ دانا به نیک اختریدرآمد به تدبیر صنعت گری
نو آیین عروسی در آن جلوهگاهبرآراست از خاره سنگی سیاه
برو چادری از رخام سفیدچو برگ سمن بر سر مشک بید
هرآنزن که دیدی در آزرم اویشدی روی پوشیده از شرم اوی
درآورده از شرم چادر به روینهان کرده رخسار و پوشیده موی
از آن روز خفچاق رخساره بستکه صورتگر آن نقش بر خاره بست
نگارنده را گفت شه کاین نگاردر این سنگدل قوم چون کرد کار؟!
که فرمان ما را ندارند گوشدر این سنگ بینند و یابند هوش؟
خبر داد دانای بیدار بختکه خفچاق را دل چو سنگ است سخت
به بَر گرچه سیمند، سنگیندلندبه سنگیندلان زین سبب مایلند
بدین سنگ چون بگذرد رختشاناز او نرم گردد دل سختشان
که رویی بدین سختی از خاره سنگچو خود را همیپوشد از نام و ننگ
روا باشد ار ما بپوشیم رویز بیداد بیگانه و شرم شوی
دگر نسبتی کهآسمانیست آننگویم که رمزی نهانیست آن
به پامردی این طلسم بلندبر آن رویها بستهشد رویبند
هنوز آن طلسم ِ برانگیختهدر آن دشت ماندهست ناریخته
یکی بیشه در گردش از چوبهٔ تیرچو باشد گیا بر لب آبگیر
ز پرهای تیر عقاب افکنشعقابان فزونند پیرامنش
همه خیل قفچاق کانجا رسنددوتا پیش آن نقش یکتا رسند
ز ره گر پیاده رسد گر سوارپرستش کنندش پرستندهوار
سواری که راند فرس پیش اونهد تیری از جعبه در کیش او
شبانی که آنجا رساند گلهکند پیش او گوسفندی یله
عقابان درآیند از اوج بلندنمانند یک موی از آن گوسفند
ز بیم عقابان پولاد چنگنگردد کسی گرد آن خاره سنگ
صنم بین که آن نقشپرداز کردکه گاهی گره بست و گه باز کرد