گنج

بخش ۴۴ - مناظرهٔ نقاشان رومی و چینی

بیا ساقی آن می‌که جان پرورستبه من ده که چون جان مرا درخوَرست
مگر نو کند عمر پژمرده رابه جوش آرد این خون افسرده را
یکی روز خرم‌تر از نوبهارگزیده‌ترین روزی از روزگار
به مهمان شه بود خاقان چیندو خورشید با یکدیگر همنشین
ز روم و ز ایران و از چین و زنگسماطین صفها برآورده تنگ
به می چهرهٔ مجلس آراستهز روی جهان گرد برخاسته
دران خرمیهای با ناز و نوشرسیده ز لب موج گوهر به گوش
سخن می‌شد از کار کارآگهانکه « زیرک‌ترین کیستند از جهان ؟»
زمین‌خیز هر کشور از دهر چیست ؟به هر کشور از پیشه‌ها بهر چیست ؟
یکی گفت نیرنگ و افسونگریز هندوستان خیزد ار بنگری
یکی گفت بر مردم شور‌بختز بابِل رسد جادویی‌های سخت
یکی گفت کاید گه اتفاقسرود از خراسان و رود از عراق
یکی گفت بر پایهٔ دسترسزبان‌وَرتر از تازیان نیست کس
یکی گفت نقاشی اهل رومپسندیده شد در همه مرز و بوم
یکی گفت نشنیدی ای نقش‌بین !؟که افسانه شد در جهان نقش چین
ز رومی و چینی دران داوریخلافی برآمد به فخر‌آوری
نمودند هر یک به گفتار خویشنموداری از نقش پرگار خویش
بران شد سرانجام کار اتفاقکه سازند طاقی چو ابروی طاق
میان دو ابروی طاق بلندحجابی فرود آورد نقشبند
بر این گوشه رومی کند دستکاربر آن گوشه چینی نگارد نگار
نبینند پیرایش یکدیگرمگر مدت دعوی آید به سر
چو زان‌کار گردند پرداختهحجاب از میان گردد انداخته
ببینند کز هر دو پیکر کدامنو آیین‌تر آید چو گردد تمام
نشستند صورتگران در نهفتدر آن جفته طاق چون طاق جفت
به کم مدت از کار پرداختندمیان بَر ز پیکر برانداختند
یکی بود پیکر دو ارژنگ راتفاوت نه هم نقش و هم رنگ را
عجب ماند ازان کار نظارگیبه عبرت فرو ماند یکبارگی
که چون کرده‌اند این دو صورت نگاردو ارتنگ را بر یکی سان گزار
میان دو پرگار بنشست شاهدرین و در آن کرد نیکو نگاه
نه بشناخت از یکدگر بازشاننه پی برد بر پردهٔ رازشان
بسی راز از آن در نظر باز جستنشد صورت حال بر وی درست
بلی در میانه یکی فرق بودکه این می‌پذیرفت و آن می‌نمود
چو فرزانه دید آن دو بتخانه رابدیع آمد آن نقش فرزانه را
درستی طلب کرد و چندان شتافتکزان نقش سر رشته‌ای باز یافت
بفرمود تا درمیان تاختندحجابی دگر در میان ساختند
چو آمد حجابی میان دو کاخیکی تنگدل شد یکی رو فراخ
رقمهای رومی نشد زاب و رنگبرآیینهٔ چینی افتاد زنگ
چو شد صفهٔ چینیان بی نگارشگفتی فرو ماند از آن شهریار
دگر ره حجاب از میان برکشیدهمان پیکر اول آمد پدید
بدانست کان طاق افروختهبه صیقل رقم دارد اندوخته
در آنوقت کان شغل می‌ساختندمیانه حجابی برافراختند
به صورتگری بود رومی به پایمصقل همی کرد چینی سرای
هر آن نقش کان صفه گیرنده شدبه افروزش این سو پذیرنده شد
بر آن رفت فتوی دران داوریکه هست از بصر هر دو را یاوری
نداند چو رومی کسی نقش بستگه صقل چینی بود چیره دست
شنیدم که مانی به صورتگریز ری سوی چین شد به پیغمبری
ازو چینیان چون خبر یافتندبران راه پیشینه بشتافتند
درفشنده حوضی ز بلور ناببران راه بستند چون حوض آب
گزارندگیهای کلک دبیربرانگیخته موج ازان آبگیر
چو آبی که بادش کند بی قرارشکن برشکن می‌دود برکنار
همان سبزه کو بر لب حوض رستبه سبزی بران حوض بستند چست
چو مانی رسید از بیابان دوردلی داشت از تشنگی ناصبور
سوی حوض شد تشنه تشنه فرازسر کوزهٔ خشک بگشاد باز
چو زد کوزه در حوضهٔ سنگ بستسفالین بد آن کوزه حالی شکست
بدانست مانی که در راه اوبُد آن حوضهٔ چینیان چاه او
برآورد کلکی به آیین و زیبرقم زد برآن حوض مانی فریب
نگارید ازان کلک فرمان‌پذیرسگی مرده بر روی آن آبگیر
درو کِرم جوشنده بیش از قیاسکزو تشنه را در دل آمد هراس
بدان تا چو تشنه در آن حوض آبسگی مرده بیند نیارد شتاب
چو در خاک چین این خبر گشت فاشکه مانی بران آب زد دور باش
ز بس جادویی‌های فرهنگ اوبدو بگرویدند و ارژنگ او
ببین تا دگر باره چون تاختمسخن را کجا سر برافراختم
جهاندار با شاه چین چند روزبه رخشنده می بود رامش فروز
زمان تا زمان مهرشان می‌فزودهم این را هم آن را جهان می‌ستود
بدو گفت روزی که دارم بسیچگرم پیش نارد فلک پای پیچ
که گردم سوی کشور خویش بازز چین سوی روم آورم ترکتاز
جوابش چنین داد خاقان چینکه ملک تو شد هفت کشور زمین
به اقبال هر جا که خواهی خرامتویی قبله هر جا که سازی مقام
کجا موکب شه کند تاختنز ما بندگان بندگی ساختن
ز فرهنگ خاقان و بیداریَشعجب ماند شه در وفاداریش
به سالار چین هر زمان بزم شاهفروزنده‌تر شد ز خورشید و ماه
کمر بست خاقان به فرمانبریبه گوش اندرون حلقهٔ چاکری
به آیین خود نزل شه می رساندبدان مهر خود را به مه می‌رساند
اگر چه ملک داشت بالاترشزمان تا زمان گشت مولاترش
چو پایه دهد مرد را شهریارنباید که برگیرد از خود شمار
به بالاترین پایه پستی کندهمان دعوی زیردستی کند
شه آن کرد با چینیان از شرفکه باران نیسان کند با صدف
ز پوشیدنی‌های بغداد و رومکه بود آن گرامی در آن مرز و بوم
به شاهان چین دستگاهی نمودکه در قدرت هیچ شاهی نبود
ز بس خسروی خوان که در چین نهادز پیشانی چینیان چین گشاد
به چین درنماند از خلایق کسیکه خزی نپوشید یا اطلسی
چو بنمود شاه از سر نیکویبدان تنگ چشمان فراخ ابروی
چو ابروی شه بود پیوندشانبه چشم و سر شاه سوگندشان