بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع
بیا ساقی آن می که جانپرور استچو آب روان تشنه را درخور است
دراین غم که از تشنگی سوختمبه من ده که میخوردن آموختم
خوشا ملک بردع که اقصای وینه اردیبهشت است بی گل نه دی
تموزش گل کوهساری دهدزمستان نسیم بهاری دهد
بهشتی شده بیشه پیرامنشدگر کوثری بسته بر دامنش
سوادش ز بس سبزه و مشگ بیدچو باغ ارم خاصه باغ سپید
ز تیهو و دراج و کبک و تذرونیابی تهی سایهٔ بید و سرو
گراینده بومش به آسودگیفرو شسته خاکش ز آلودگی
همه ساله ریحان او سبز شاخهمیشه در او ناز و نعمت فراخ
علفگاه مرغان این کشور اوستاگر شیر مرغت بباید، در اوست
زمینش به آب زر آغشتهاندتو گویی در آن زعفران کشتهاند
خرامنده بر سبزهٔ آن زمیخیالی نیابد به جز خرمی
کنون تخت آن بارگه گشت خرددبیقی و دیباش را باد برد
فرو ریخت آن تازه گلها ز باروزان نار و نرگس برآمد غبار
بجز هیزم خشگ و سیلاب ترنبینی در آن بیشه چیز دگر
همانا که آن رستنیهای چستنه از دانه کز دامن عدل رست
گر آن پرورش یابد امروز بازاز آن به شود آستین را طراز
بلی گر فراغت بود شاه راز نو زیوری بخشد آن گاه را
هرومش لقب بود از آغاز کارکنون بردعش خواند آموزگار
در آن بوم آباد و جای مهانزمانه بسی گنج دارد نهان
بدین خرمی، گلستانی کجاست؟بدین فرخی، گنجدانی کجاست؟
چنین گفت گنجینهدار سخنکه سالار آن گنجدان کهن
زنی حاکمه بود نوشابه نامهمه ساله با عشرت و نوش جام
چو طاوس نر خاصه در نیکوییچو آهوی ماده ز بی آهویی
قویرای و روشندل و نغزگویفرشتهمنش بلکه فرزانهخوی
هزارش زن بکر در پیشگاهبه خدمت کمر بسته هریک چو ماه
برون از کنیزان چابکسوارغلامان شمشیرزن سی هزار
نگشتی ز مردان کسی بر درشوگر چند نزدیک بودی برش
به جز زن کسی کارسازش نبودبه دیدار مردان نیازش نبود
زنان داشتی رایزن در سرایبه کدبانویی فارغ از کدخدای
غلامان به اقطاع خود تاختهوطنگاهی از بهر خود ساخته
کسی از غلامان ز بس قهر اوبه دیده ندیده در شهر او
بههرجا که پیکار فرمودشانفریضهترین کاری آن بودشان
سکندر چو لشگر به صحرا کشیدسراپرده سر بر ثریا کشید
در آن خرم آباد مینو سرشتفرو ماند حیران ز بس آب و کشت
بپرسید کاین بوم فرخ کراست؟کدامین تهمتن بدو پادشاست؟
نمودند کاین مرز آراستهزنی راست با این همه خواسته
زنی از بسی مرد چالاکتربه گوهر ز دریا بسی پاکتر
قویرای و روشندل و سرفرازبه هنگام سختی رعیتنواز
به مردی کمر بر میان آوردتفاخر به نسل کیان آورد
کله داریش هست و او بی کلاهسپهدار و او را نبیند سپاه
غلامان مردانه دارد بسینبیند ولی روی او را کسی
زنان سمنسینهٔ سیمساقبههر کار با او کنند اتفاق
همه نارپستان به بالا چو تیرز پستان هر یک شکر خورده شیر
کجا قاقمی یا حریریست نرمبلرزد بر اندام ایشان ز شرم
فرشته نبیند در ایشان دلیروگر بیند افتد ز بالا به زیر
درخشنده هر یک در ایوان و باغچو در روز خورشید و در شب چراغ
نظر طاقت آن ندارد ز نورکه بیند در ایشان ز نزدیک و دور
به گوش کسی کاید آوازشانسر خود کند در سر نازشان
ز لعل و ز دُر گردن و گوش پرلب از لعل کانی و دندان ز در
ندانم چه افسون فرو خواندهاندکز آشوب شهوت جدا ماندهاند
ندارند زیر سپهر کبودرفیقی به جز باده و بانگ رود
زن پاک پیوند فرمان روابرایشان فرو بسته دارد هوا
صنمخانهها دارد از قصر و کاخبر آن لعبتان کرده درها فراخ
اگرچه پس پرده دارد نشستهمه روز باشد عمارت پرست
سرایی ملوکانه دارد بلندبساطی کشیده در او ارجمند
ز بلور تختی برانگیختهبه خروار گوهر بر او ریخته
ز بس شبچراغ آن گرانمایهگاهبه شب چون چراغ است و رخشنده ماه
نشیند بر آن تخت هر بامدادکند شکر بر آفریننده یاد
عروسانه او کرده بر تخت جایعروسان دیگر به خدمت به پای
شب و روز با باده و بانگ رودتماشا کنان زیر چرخ کبود
گذشت از پرستیدن کردگاربجز خواب و خوردن ندارند کار
زن کاردان با همه کاخ و گنجز طاعت نهد بر تن خویش رنج
ز پرهیزگاری که دارد سرشتنخسبد در آن خانهٔ چون بهشت
دگر خانه دارد ز سنگ رخامشب آنجا رود ماهِ تنهاخرام
در آن خانه آن شمع گیتیفروزخدا را پرستش کند تا بهروز
به مقدار آن سر درآرد به خوابکه مرغی برون آورَد سر ز آب
دگر باره با آن پری پیکرانخورد می به آواز رامشگران
شب و روز اینگونه دارد عنانبه روز اینچنین چون شب آید چنان
نه شب فارغ است از پرستشگرینه روز از تماشا و جانپروری
خورند از پی او و یاران اوغم کار او کارداران او
شه این داستان را پسندیده داشتتمنای آن نقش نادیده داشت
نشستنگهی دید از آب و گیابه گوهر گرامیتر از کیمیا
در آنجای آسوده با رود و جامبرآسود یک چند و شد شادکام
چو نوشابه دانست کهاورنگ شاهبه فال همایون درآمد ز راه
پرستشگری را برآراست کاربر اندیشهٔ پایهٔ شهریار
فرستاد نزلی سزاوار اوکمر بست بر خدمت کار او
برون از بسی چار پای گزینچه از بهر مطبخ چه از بهر زین
زمینخیزهایی کز آن بوم رستبه رنگ و به رونق دلاویز و چست
خورشهای شاهانهٔ مشگبویطبقهای مشگ از پی دستشوی
دگرگونه از میوه بسیار چیزز مشگ و شکر چند خروار نیز
می و نقل و ریحان مجلسفروزکشیدند از این نزلها چند روز
جداگانه نیز از پی مهترانفرستاد هر روز نزلی گران
ز بس مردمیها که آن زن نمودزبان بر زبان هر کسش میستود
ملک را به دیدار آن دلنواززمان تا زمان بیشتر شد نیاز
بدان تا خبر یابد از راز اوببیند در آن مملکت ساز او
قدمگاه او بنگرد تا کجاستحکایت دروغست یا هست راست
چو شبدیز را نعل زر بست روزدرآمد به زین شاه گیتیفروز
به رسم رسولان برآراست کارسوی نازنین شد فرستادهوار
چو آمد به دهلیز درگه فراززمانی برآسود از آن ترکتاز
درو درگهی دید بر آسمانزمینبوسِ او هم زمین هم زمان
پرستندگان زو خبر یافتندبرِ بانوی خویش بشتافتند
نمودند کز درگه شاه رومکز او فرخی یافت این مرز و بوم
رسولی رسیدهست با رای و هوشپیامآوری چون خجسته سروش
ز سر تا قدم صورت بخردیپدیدار از او فره ایزدی
برآراست نوشابه درگاه اوبه زر در گرفت آهنین راه را
پریچهرگان را به صد گونه زیبصف اندر صف آراسته دلفریب
برآموده گوهر به مشگین کمندفرو هشته بر گوهر آگین پرند
درآمد به جلوه چو طاوس باغدرفشان و خندان چو روشنچراغ
بر اورنگ شاهنشهی برنشستگرفته معنبر ترنجی به دست
بفرمود کآیین بجای آورندفرستاده را در سرای آورند
وکیلان درگاه و دیوان اوبجای آوریدند فرمان او
فرستاده از در درآمد دلیرسوی تخت شد چون خرامنده شیر
کمربند شمشیر نگشاد بازبه رسم رسولان نبردش نماز
نهانی در آن قصر زیبنده دیدبهشتی سرایی فریبنده دید
پر از حور آراسته چون بهشتبساط زمین گشته عنبر سرشت
ز بس گوهر گوش گوهر کشانشده چشم بیننده گوهر فشان
ز تابنده یاقوت و رخشنده لعلخرامنده را آتشین گشت نعل
مگر کان و دریا بههم تاختندهمه گوهر آنجا برانداختند
زن زیرک از سیرت و سان اودر آن داوری شد هراسان او
که این کاردانمرد آهستهرایچرا رسم خدمت نیارد بجای!
در او کرد باید پژوهندگیکه از ما ندارد شکوهندگی
ز سر تا قدم دید در شهریارزر پخته را بر محک زد عیار
چو نیکو نگه کرد بشناختشز تخت خود آرامگه ساختش
خبردار شد زو که اسکندرستنشست سر تخت را در خورست
ز پیروزی هفت چرخ کبودبسی داد بر شاه عالم درود
نپرسید و رخساره پر شرم کردنخستین نمودار آزرم کرد
نکرد از بنه هیچ بر وی پدیدکه بر قفل تو هست ما را کلید
سکندر به رسم فرستادگاننگهداشت آیین آزادگان
درودی پیاپی رساندش نخستفرستادگی کرد بر خود درست
پس آنگه گزارش گرفت از پیامکه شاه جهان داور نیکنام
چنین گفت ک«ای بانوی نامجویز نامآوران جهان بُرده گوی
چه افتاد کز ما عنان تافتی؟سوی ما یکی روز نشتافتی؟
زبونی چه دیدی که توسن شدی؟چه بیداد کردم که دشمن شدی؟
کجا تیغی از تیغ من تیزتر؟ز پیکان من آتش انگیزتر؟
که از من بدانکس پناه آوریهمان به که سر سوی راه آوری
به درگاه من پای خاکی کنیز جوشیدنم ترسناکی کنی
چو من ره بدین مملکت ساختمبر او سایهٔ دولت انداختم
کمر چون نبستی به درگاه من؟چرا روی پیچیدی از راه من؟
به میخانه و میوه زیبم دهیبه نقل و به ریحان فریبم دهی
پذیرفته شد آنچه کردی نخستپذیرا شو اکنون برای درست
مرا دیدن تو به فرهنگ و رایهمایونتر آمد ز فر همای
چنان کن که فردا به هنگام بارخرامی سوی درگه شهریار»
شهنشه چو بگزارد پیغام خویشبه امید پاسخ سرافکند پیش
به پاسخ نمودن زن هوشمندز یاقوت سر بسته بگشاد بند
که آباد بر چون تو شاه دلیرکه پیغام خود گزارد چو شیر
چنان آیدم در دل ای پهلوانکه با این سرو سایه خسروان
میانجی نهای، شاهِ آزادهایفرستندهای، نه فرستادهای
پیام تو چون تیغ گردن زندکرا زهره کاین تیغ بر من زند؟
ولیکن چو شه تیغبازی کندسر تیغ او سرفرازی کند
ز تیغ سکندر چه رانی سخن؟سکندر تویی چاره خویش کن
مرا خواندی و خود به دام آمدینظر پختهتر کن که خام آمدی
فرستادت اقبال من پیش منزهی طالع دولتاندیشِ من
جهاندار گفت ای سزاوار تختپژوهش مکن جز به فرمان بخت
سکندر محیط است و من جوی آبمنه تهمت سایه بر آفتاب
مرا چون نهی بر عیار کسی؟که باشد چو من پاسبانش بسی
دل خود ز بد عهدی آزاد کنوزین خوبتر شاه را یاد کن
سکندر چه گویی چنان بیکس استکه حمال پیغام او او بس است
به درگاه او بیش از آنست مردکه او را قدمرنجه بایست کرد
دگر باره نوشابهٔ هوشمندز نوشینلب خویش بگشاد بند
کزین بیش بر دلفریبی مباشبه ناراستی یک رکیبی مباش
ستیزه میاور درین داوریکه پیداست نامت به نامآوری
پیامت بزرگ است و نامت بزرگنهفته مکن شیر در چرم گرگ
فرستاده را نیست آن دسترسکه با ما به تندی برآرد نفس
نه جباری خویش را کم کندنه در پیش ما پشت را خم کند
درآید به تندی و خونخوارگیبجز شه کرا باشد این یارگی؟
جز اینم نشانهای پوشیده هستکزو راز پوشیده آید بهدست
جوابش چنان داد شاه دلیرکه ناید ز روباه پیغام شیر
اگر من به چشم تو نامآورمسکندر نیام، زو پیام آورم
مرا با پیام بزرگان چهکار؟تصرف نیابد درین پرده بار
اگر تندییی زیر پیغام هستتو دانی و آن کس که این نقش بست
اگر در میانجی دلیر آمدمنه از روبه، از نزد شیر آمدم
در آیین شاهان و رسم کیانپیامآوران ایمنند از زیان
چو پیغام شه با تو کردم پدیدمزن پره قفل را بر کلید
جوابم بفرمای گفتن به رازکه تا ره نوردم سوی خانه باز
بر آشفت نوشابه زان شیر دلکه پوشید خورشید را زیر گل
محابا رها کرد و شد گرمخیززبان کرد بر پاسخ شاه تیز
که با من چه سودست کوشیدنت؟به گل روی خورشید پوشیدنت؟
بفرمود کارد کنیزی دوانحریری بر او پیکر خسروان
یکی گوشه از شقه آن حریربدو داد کین نقش بر دست گیر
ببین تا نشان رخ کیست این؟در این کارگاه از پی چیست این؟
اگر پیکر تست، چندین مکوشبه ابروی خویش آسمان را مپوش
سکندر به فرمان او ساز کردحریر نوشته ز هم باز کرد
به عینه درو صورت خویش دیدولایت به دست بداندیش دید
ستیزه در آن کار نامد صوابفرو ماند یکبارگی در جواب
بترسید و شد رنگ رویش چو کاهبه دارای خود بُرد خود را پناه
چو دانست نوشابه کان تند شیرهراسان شد، از تندی آمد به زیر
بدو گفت کای خسرو کامگاربسی بازی آرد چنین روزگار
میندیش و مهر مرا بیش دانهمان خانه را خانهٔ خویش دان
ترا من کنیزی پرستندهامهم آنجا هم اینجا یکی بندهام
به تو نقش تو زان نمودم نخستکه تا نقش من بر تو گردد درست
اگرچه زنم، زنسیَر نیستمز حال جهان بیخبر نیستم
منم شیر زن گر تویی شیر مردچه ماده چه نر شیر وقت نبرد
چو بر جوشم از خشم چون تند میغدر آب آتش انگیزم، از دود تیغ
کفلگاه شیران برآرم به داغز پیه نهنگان فروزم چراغ
ز مهرم مکش سوی پیکار خویشگرفته مزن بر گرفتار خویش
منه خار تا در نیفتی به خاررهاننده شو تا شوی رستگار
تو آنگه که بر من شوی دستیابزنی بیوه را داده باشی جواب
من ار بر تو چربم به هنگام کینبوم قایم انداز روی زمین
درین هم نبردی چو روباه و گرگتو سر کوچک آیی و من سر بزرگ
چنین آمدهست از نقیبان پیرکه با هیچ ناداشت کشتی مگیر
که بر جهد آن کز تو چیزی کندبکوشد به جان تا ترا بفکند
تنم گرچه هست از مقیمان شهردلم نیست غافل ز شاهان دهر
ز هندوستان تا بیابان رومز ویران زمین تا به آباد بوم
فرستادهام سوی هر کشوریفراست شناسی و صورتگری
بدان تا ز شاهان اقلیمگیرکند صورت هر کسی بر حریر
نگارندهٔ صورت از هر دیارسرانجام نزد من آرد نگار
چو آرند صورت به نزدیک مندر او بنگرد رای باریک من
گوا خواهم آن نقش را در نبشتز هر کس که این از که دارد سرشت
چو گویند نقش فلان پادشاستپذیرم که آن نقش نقشیست راست
پس از ناخن پای تا فرق سرگمارم به هر صورتی بر نظر
ز هر سالخوردی و هر تازهایبگیرم به قدر وی اندازهای
بد و نیک هر صورتی از قیاسشناسم که هستم فراستشناس
شب و روز بیچارهسازی نیامدرین پرده با خود به بازی نیام
ترازوی همّت روان میکنمسبک سنگن خسروان میکنم
ز هر نقش کان یافتم بر پرندخیال تو آمد مرا دلپسند
که با جان به مهر آشنایی دهدبر آزرم خسرو گوایی دهد
چو گفت این سخن به اسکندر دلیرز تخت گرانمایه آمد به زیر
فرو ماند شه را در آن دستگاهکه یک تخت را برنتابد دو شاه
نبینی دو شاهست شطرنج راکه بر هر دلی نو کند رنج را
پریچهره چون از سر تخت خویشفرود آمد و خدمت آورد پیش
عروسانه بر کرسی زر نشستشهنشاه را گشت پایینپرست
شه از شرم آن ماهی چون نهنگچو زرافه از رنگ میشد به رنگ
به دل گفت کاین کاردان گر زن استبه فرهنگ مردی دلش روشن است
زنی کاو چنین کرد و اینها کندفرشته بر او آفرینها کند
ولی زن نباید که باشد دلیرکه محکم بود کینهٔ مادهشیر
زنان را ترازو بود سنگ زنبود سنگ مردان ترازو شکن
زن آن به که در پرده پنهان بودکه آهنگ بیپرده افغان بود
چه خوش گفت جمشید با رایزنکه یا پرده یا گور بِهْ جای زن
مشو بر زن ایمن که زن پارساستکه در بسته به گرچه دزد آشناست
دگر باره گفت این چه کمبودگیست؟شفاعت درین پرده بیهودگیست
به تلخی در اندیشه را جوش دهدر افتادهای تن فراموش ده
بجای چنین دلبر مهربانکه زیبا سرشت است و شیرینزبان
گرت دشمن کینهور یافتیبجز سر بریدن چه بر تافتی؟
از اینجا اگر برکشم پای خویشنگهدارم اندازه رای خویش
نپوشم دگر رخ چو بیگانگاننگیرم ره و رسم دیوانگان
دل بسته را برگشایم ز بندگره بر گره چون توانم فکند؟
چو در طاس رخشنده افتاد موررهاننده را چاره باید نه زور
شکیبایی آرم در این رنج و تابخیالیست گویی که بینم به خواب
شنیدم رسن بستهای سوی داربر او تازگی رفت چون نوبهار
بپرسیدش از مهربانان یکیکه خرم چرایی و عمر اندکی؟
چنین داد پاسخ که عمر این قدَربه غم بردنش چون توانم بهسر؟
درین بود کایزد رهاییش داددر آن تیرگی روشناییش داد
بسا قفل کاو را نیابی کلیدگشایندهای ناگه آید پدید
ازین در بسی گفت با خویشتنهم آخر به تسلیم در داد تن
تهمتن چو تنها کند ترکتازبدو دیو را دست گردد دراز
مغنی چو بیپرده گوید سرودزند خنده بر بانگ وی بانگ رود
چو لختی منش را بمالید گوشنشاند آتش طیرگی را ز جوش
شکیبندگی دید درمان خویشبه تسلیم دولت سرافکند پیش
کمر بست نوشابه چون چاکرانبفرمود تا آن پری پیکران
ز هر گونه آرایش خوان کنندبسیچ خورشهای الوان کنند
کنیزان چون شمع برخاستندملوکانه خوانی برآراستند
نهادند نزلی ز غایت برونز هر بختهای پخته از چند گون
رقاق تنک، گردهٔ گرد رویز گرد سراپرده تا گرد کوی
همان قرصهٔ شکر آمیختهچو کنجد بر آن گردهها ریخته
اباهای نوشین عنبر سرشتخبر داده از خوردهای بهشت
ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوهشده در زمین گاو و ماهی ستوه
ز مرغ و بره روی رنگین بساطبرآورده پر مرغوار از نشاط
مصوص سرایی و ریچار نغزز بادام و پسته برآورده مغز
ز بس صاف پالوده عطر سایبسا مغز پالوده کامد بجای
ز لوزینهٔ خشک و حلوای تربه تنگ آمده تنگهای شکر
فقاع گلابی گلشکریطبرزد فشان از دم عنبری
جدا از پی خسرو نیک بختبساط زر افکند بالای تخت
نهاده یکی خوان خورشید تاببر او چار کاسه ز بلور ناب
یکی از زر و دیگر از لعل پرسه دیگر ز یاقوت و چارم ز در
چو بر مائده دستها شد درازدهان بر خورش راه بگشاد باز
به شه گفت نوشابه بگشای دستبخور زین خورشها که در پیش هست
به نوشابه شه گفت کای سادهدلنوا کج مزن تا نمانی خجل
در این صحن یاقوت و خوان زرمهمه سنگ شد، سنگ را چون خورم؟
چگونه خورد آدمی سنگ را؟طبیعت کجا خواهد این رنگ را؟
طعامی بیاور که خوردن توانبه رغبت برو دست کردن توان
بخندید نوشابه در روی شاهکه چون سنگ را در گلو نیست راه؟
چرا از پی سنگ ناخوردنیکنی داوریهای ناکردنی؟
به چیزی چه باید برافراختن؟که نتوان از او طعمهای ساختن؟
چو ناخوردنی آمد این سفله سنگدرو سفلگانه چه آریم چنگ؟
در این ره که از سنگ باید گشادچرا سنگ بر سنگ باید نهاد؟
کسانی که این سنگ برداشتندنخوردند و چون سنگ بگذاشتند
تو نیز ار نهای مرد سنگآزمایسبک سنگ شو زانچه مانی بهپای
ز بیغارهٔ آن زن نغزگویز ناخورده خوان کرد شه دستشوی
به نوشابه گفت ای شه بانوانبه از شیر مردان به توش و توان
سخن نیک گفتی که جوهرپرستز جوهر به جز سنگ نارد بهدست
ولیک آنگه این نکته بودی درستکه گوینده جوهر نجستی نخست
مرا گر بود گوهری بر کلاهز گوهر بنا شد تهی تاج شاه
ترا کاسه و خوان پر از گوهرستملامت نگر تا که را درخورست
چه باید به خوان گوهر اندوختنمرا گوهر اندازی آموختن
زدن خاک در دیدهٔ گوهریهمه خانه یاقوت اسکندری
ولیکن چو میبینم از رای خویشسخنهای تو هست بر جای خویش
هزار آفرین بر زن خوبرای!که مارا به مردی شود رهنمای
ز پند تو ای بانوی پیشبینزدم سکه زر چو زر بر زمین
چو نوشابه آن آفرین کرد گوشزمین را ز لب کرد یاقوت نوش
بفرمود کارند خوانهای خوردهمان نُقلدانهای نادیده گَرد
نخست از همه چاشنی برگرفتدر آن چابکی ماند خسرو شگفت
ز خدمت نیاسود چندانکه شاهز خوردن بر آسود و شد سوی راه
به وقت شدن کرد با شاه عهدکه نارد در آزار نوشابه جهد
بفرمود شه تا وثیقت نبشتبدو داد و شد سوی بزم از بهشت
سکندر چو زان شهر شد باز جایفریب از فلک دید و فتح از خدای
بدان رستگاری که بودش هراسرهاننده را کرد صد ره سپاس
شب از روز رخشنده چون گوی بردچراغی برافروخت شمعی بمرد
به تاوان آن گوی زر بر سپهربسا گوی سیمین که بنمود چهر
شه آسایش و خواب را کار بستدو لختی در چار دیوار بست
برآسود تا صبحدم بر دمیدسپیدی شد اندر سیاهی پدید
سر از خواب نوشین برآورد شاهیکی مجلس آراست چون صبحگاه
که خورشید نارنج زرین بهدستترنج فلک را بدو سر شکست
پریچهره نوشابهٔ نوشبَهربه فال همایون برون شد ز شهر
چو رخشنده ماهی که در وقت شامبر آید ز مشرق، چو گردد تمام
کنیزان چو پروین به پیرامنشز تارک درآموده تا دامنش
روان ماهرویان پس پشت اوچو ناهید صد در یک انگشت او
پریرخ چو در لشگر شاه دیدجهان در جهان خیل و خرگاه دید
ز بس پرنیانهای زریندرفشهوا گشته گلگون و صحرا بنفش
ز بس نوبتیهای زریننگارنمیبرد ره بر در شهریار
نشان جست و آمد به درگاه شاهسر نوبتی دید بر اوج ماه
زده بارگاهی بریشم طنابستونش زر و میخش از سیم ناب
فرود آمد از بارگی، بار خواستزمینبوسِ شاهِ جهاندار خواست
رقیبان بارش گشادند باردرآمد به نوبتگه شهریار
سران جهان دید در پیشگاهسرافکنده در سایهٔ یک کلاه
کمر بر کمر تاجداران دهربه پیش جهانجوی پیروز بهر
چنان کز بسی رونق و نور و تابشده چشم بیننده را زَهره آب
همه گشته با نقش دیوار جفتنه یارای جنبش نه آوای گفت
عروس حصاری چو دید آن حصاربلرزید از آن درگه تنگبار
زمین بوسه داد، آفرین برگرفتدرو مانده آن شیر مردان شگفت
بفرمود خسرو که از زر نابیکی کرسی آرند چون آفتاب
عروسی چنان را نشاند از برشعروسان دیگر فراز سرش
بپرسید و بس مهربانی نمودبدان آمدن شادمانی نمود
نشیننده را چون دل آمد بجایاشارت چنان رفت با رهنمای
که سالار خوان خوردِ خوان آورَدخورشهای خوش در میان آورد
نخستین ز جلاب نوشین سرشتزمین گشت چون حوضهای بهشت
یکی جوی از آن حوض نوشین گلابنه خسرو که شیرین ندیده به خواب
نهادند خوان آنگهی بی دریغگراینده شد گرد عنبر به میغ
ز هر نعمتی کاید اندر شمارفرو ریخته کوهی از هر کنار
حریری رقاق دو پرویزنیچو مهتاب تابنده از روشنی
همان گردهٔ نرم چون لیف خزکزو پخته شد گردهٔ گرده پز
اباهای الوان ز صد گونه بیشبه خوانهای زرین نهادند پیش
جهان را یکی خورد الوان نبودکزان خورد چیزی بران خوان نبود
چو خوردند چندان که آمد پسندز جام و صراحی گشادند پند
می ناب خوردند تا نیمروزچو می در ولایت شد آتشفروز
نشاط ابروی میپرستان گشادز نیرویِ می، رویِ مستان گشاد
پری پیکرانی بدان دلبرینشستند تا شب به رامشگری
چو شب خواست کز غم سپاه آوردمنش سر سوی خوابگاه آورد
بدان لعبتان گفت سالار دهریک امشب نباید شدن سوی شهر
چنانست فرمان که فردا پگاهبراریم بزمی ز ماهی به ماه
به رسم فریدون و آیین کیستانیم داد دل از رود و می
مگر چون برافروزد آتش ز جامشود کار ما پخته زان خون خام
زمانی ز شغل زمین بگذریمبه مرجان پرورده جان پروریم
فروزنده گردیم چون گُل به میبدان کوره از گُل برآریم خوی
زمین را به جرعه معنبر کنیمبه سرشوی شادی گِلی تر کنیم
پریزادگان بوسه دادند خاکپریوار هم شاد و هم شرمناک
فروزنده نوشابه در بزم شاهفروزانتر از زهره در صبحگاه
چو شب زیور عنبرین ساز کردسر نافهٔ مشک را باز کرد
شه از زلف مشگین آن دلگشایکمندی برآراست عنبر فشان
مه و مشتری را به مشگین کمندفرود آورید از سپهر بلند
شب جشن بود آن شب دلنوازپریپیکران چون پری جلوهساز
مگر کاتشی برفروزند لعلدر آتش نهند از پی شاه نعل
بفرمود شه آتش افروختنبه رسم مغان بوی خوش سوختن
ز باده چنان آتشی برفروختکه میخوارگان را در آن رخت سوخت
به رود و میو لهوهای دگرهمیبرد شب را به شادی بهسر
چو شنگرف سودند بر لاجوردسمور سیه زاد روباه زرد
دگر باره در جنبش آمد نشاطدرآموده شد خسروانی بساط
چمن باز نو شد به شمشاد و سروخرامش درآمد به کبک و تذرو
نواگر شدند آن پریچهرگاننوآیین بود مهر در مهرگان
ز بیجاده گون بادهٔ دلفروزفشاندند بیجاده بر روی روز