گنج

بخش ۳۰ - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر

بیا ساقی آن شب‌چراغ مغانبیاور، ز من بر‌میاور فغان
چراغی کزو چشم‌ها روشن استچراغ دلم را ازو روغن است
بگو ای سخن کیمیای تو چیست‌؟عیار ترا کیمیا‌ساز کیست‌‌؟
که چندین نگار از تو برساختندهنوز از تو حرفی نپرداختند
اگر خانه‌خیزی، قرارت کجاست‌‌؟ور از در درآیی، دیارت کجاست‌‌؟
ز ما سر برآری و با ما نئینمایی به ما نقش و پیدا نئی
عمل خانه دل به فرمان توستزبان خود علم‌دار دیوان توست
ندانم چه مرغی بدین نیکویز ما یادگاری که مانَد توی
سخن بین چه عالی‌ست بالای او‌‌!کسادی مبیناد کالای او‌‌!
متاع گران‌مایه کاسد مبادوگر باد، بر کامِ حاسد مباد
بیار ای سخن‌گوی چابک‌سرایبساط سخن را یکایک بجای
سخن ران از‌آن نامور خفتگانفسونی فرو دم به آشفتگان
گزارندهٔ سرگذشت نخستبه اندیشهٔ نغز و رای درست
چنین داد مژده که چون شهریاربه ملک سپاهان برآراست کار
ز پیروزی چرخِ پیروزه‌رنگنبودش بسی در صفاهان درنگ
به اصطخر شد‌، تاج بر سر نهادبه جای کیومرث و کی‌قباد
شد آراسته مُلک ایران بدوقوی گشت پشت دلیران بدو
بزرگان بدو تهنیت ساختندبدان سر‌بزرگی سر افراختند
نثاری که باشد سزاوار تختفشاندند بر شاه پیروز‌بخت
ز سرچشمهٔ نیل تا رود گنگز شورابِ چین تا به تلخ‌آبِ زنگ
رسولان رسیدند با ساو و باجهمایون‌کُنان شاه را تخت و تاج
چو شه پای بر تخت زرین نهادز گنج سخن حصن رویین گشاد
که باد آفریننده‌ای را سپاسکه کرد آفرین‌گوی را حق‌شناس
سرِ چون منی را ز بالینِ خاکبه انجم رسانید چون نور پاک
به ایران‌م آورد از اقصای رومبه فرمان من سنگ را کرد موم
به جایی رسانید کار مراکه محمل کشد چرخ بار مرا
پذیرفتم از داور آسمانکه ناسایم از داوری یک زمان
ستمدیده را دادبخشی کنمشب تیرگان را درخشی کنم
خرد بر وفا رهنمای منستصلاح جهان در وفای منست
ره راستی گیرم امروز پیشکه آگاهم از روزِ فردای خویش
بپرهیزم از روزِ عُذرآوریبه پرهیزگاری کنم داوری
ز پیشانی پیل تا پای مورنیاید ز من بر کسی دستِ زور
ندارم طمع بر زر و سیم کسوگرچند یابم بر آن دسترس
ز خلق ار چه آزار بینم بسینخواهم که آزارَد از من کسی
ده و دوده را بر‌گرفتم خراجنه ساو از ولایت ستانم نه باج
اگر گنجی آرم ز دنیا به دستمهیا کنم قسمت هر که هست
دهم هر کسی را ز دولت کلیدکنم پایهٔ کار هر کس پدید
هنرمند را سر برآرم بلندکشم پای دیوانه را زیر بند
بپیچم سر از رایگان‌خوارگانمگر بی‌زبانان و بیچارگان
چو دارد تنومند کار آگهینخواهم که باشد ز کاری تهی
چو بینم کسی را که او رنج بردکه با خرج او دخل او هست خرد
در آن خرجش امیدواری دهمز گنجینه خویش یاری دهم
به دین و به دانش کنم کارهادهم داد را روز بازارها
ندارم ز کس ترس در هیچ کارمگر زان کسی کاو بوَد ترس‌کار
در آس افکنم هر که‌را سود نیستببخشایم آن را که بخشودنی‌ست
جهان از سخا دارم آراستهسخن را مدد بخشم از خواسته
ستم را ز خود دور دارم به هُشستمکش نوازم، ستمگاره کش
بجای یکی بد یکی بد کنمبه پاداش نیکی یکی صد کنم
عقوبت کنم خلق را بر گناهنوازش کنم چون شود عذرخواه
چو گردن کشد خصم، گردن زنمچو در دشمنی تن زند، تن زنم
بنا کردن نیکی از من بودبدی را بدایت ز دشمن بود
من آن خاک بیزم به غربال رایکه بستانم و باز ریزم به جای
چو دولاب کاو شربت تر دهداز‌ین‌سر سِتانَد بدان‌سر دهد
به هرچ از سر تیغم آید فرازسر تازیانه‌ام کند ترکتاز
سر تیغم آرد جهان را به چنگسر تازیانه دهد بی‌درنگ
از آن آمدم بر سر این سریرکه افتادگان را شوم دستگیر
یکی پیکرم ز ابر و از آفتاببه یک دست آتش به یک دست آب
به سنگی رسَم سخت بگدازمشبه کِشتی رسم تشنه بنوازمش
به خود نامدم سوی ایران ز رومخدایم فرستاد از آن مرز و بوم
بدان تا حق از باطل آرم پدیدز من بند هر قفل یابد کلید
سر حق‌شناسان برآرم ز خاکبه باطل‌پرستان درآرم هلاک
ز دنیا بَرَم رنگِ ناداشتیدهم باد را با چراغ آشتی
فرشته کنم دیو هر خانه رابرآرایم از گنج ویرانه را
کجا عدل من سر برآرد چو سروز بیدادِ شاهین نترسد تذرو
شبانی کند گرگ بر گوسفندهمان شیر بر گور نارد گزند
بَدان را ز نیکی کنم ناصبورز نیکان بدی را کنم نیز دور
کسی را من سر برافراختمبه پای کسش در نینداختم
وگر همسری را دریدم جگرندادم به درندگان دگر
نکشتم نهانی کسی را به زهرمگر که‌آشکارا به شمشیر قهر
نه در کس جهانسوزی آموختمنه بی‌حجتی خرمنی سوختم
نخواهم که آرم به کس بر شکستوگر بشکنم مومیائیم هست
گر از من به چشمی رسد چشم‌دردتوانم درو توتیا نیز کرد
خدایم در این کار یاری دهادز چشم بدان رستگاری دهاد
چو این داستان گفت شه یک به یکنیوشنده را دست شد بر فلک
در آن انجمن بود بسیار کسبه شاه‌آزمایی گشاده نفس
از آن بوالفضولانِ بسیارگویوزان بوالحکیمانِ دیوانه‌خوی
پژوهنده‌ای بود حجت‌نمایدر آن انجمن گشت شاه‌آزمای
که شاها مرا یک درم درخورستاگر بخشی از کشوری بهترست
جهاندار گفت از خداوندِ گاهبه اندازه قدر او گنج خواه
پژوهنده گفتا چو از یک درمخجالت بَرَد شه که چیزیست کم
به ار ملک عالم ببخشد به منبه انجم رساند سرم ز انجمن
دگر باره شه گفت کای بدسگالبه اندازه خود نکردی سؤال
دو حاجت نمودی نه بر جای خویشیکی کم ز من دیگری از تو بیش
به اندازه باشد سخن گستریدگزافه سخن را نباید شنید
سخن کان به ابرو درآرد گرهاگر آفرینست ناگفته به
دگر پرسشی کرد مرد دلیرکه بالا چرایی تو و خلق زیر‌‌؟
چو گویی که یک‌رویه هستیم بارچرا زیر و بالا درآری به کار‌‌؟
ملک گفت سرور منم زین گروهچو سر زیر باشد نباشد شکوه
سر رستنی زیر زیبا بودسر آدمی به که بالا بود
به ار شاه را جای باشد بلندکه تا دیده‌ها زو شود بهره‌مند
دگر زیرکی گفت کای شهریارخردمند را با رعونت چه‌کار‌‌؟
ترا زیور ایزدی در دلستبه زیور چه پوشی تنی کز گِلست‌‌؟
مَلِک گفت که‌آرایش خسرویدهد چشم بینندگان را نوی
من ار شخص خود را چو گلشن کنمشما را به خود چشم‌روشن کنم
نبینی که چون بشکفد نوبهار‌‌؟بدو چشم‌روشن شود روزگار‌‌؟
از آن نکته‌ها مردم تیزهوشپر از لعل و پیروزه کردند گوش
دعا تازه کردند بر جان اوبه جان باز بستند پیمان او
از آن بردباری کز او یافتندبه فرمان او پاک بشتافتند
به آیین جمشید هر روز شاهشدی بر سر گاه هر صبحگاه
نوازش همی‌کرد با بندگاننگه داشت آیین فرخندگان
فرستاد نامه به هر کشوریبه هر مرزبانی و هر مهتری
گراییدشان دل به افسون خویشامان دادشان از شبیخون خویش
جهان را به فرمان خود رام کرددر آن رام کردن کم آرام کرد